جهانی شدن سرمایه امپریالیسم“جهانی شدن سرمایه امپریالیسم” منتشر شده از سوی حزب کمونیست سوئد (م-ل)

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه


فیلم راهپیمایی مردم رشت بمناسبت چهلم شهدا


فیلم تظاهرات مردم در اصفهان بمناسبت چهلم شهدا
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=4548
فیلم تظاهرات شبانه مردم در خیابان ولی عصر با شعار مرگ بر دیکتاتور
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=4542
فیلم تظاهرات درتهران با شعار استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=4533
خشونت پلیس علیه شرکت‌کنندگان در مراسم بهشت‌زهرا

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

سه شنبه 6 مرداد
فجايع و کشتار انسانی در اردوگاه کهريزک،

گزارش تکان دهنده رضا ياوری(آزاد شده از زندان کهريزک)

نميدونم از کجا شروع کنم! اگه از لحاظ انشايی و املايی گزارشی رو که میخوام الآن از گوانتاناموی ايران، کمپ کهريزک، بگم ايراد داشت من روببخشيد چون خيلی عجله دارم و بايد زودتر برم. الآن که دارم اين رو مینويسم ساعت ۸ دقيقه بامداد ۶ مرداد ماه هست. من بامداد امروز به همراهچند نفر به طرز معجزه آسايی از مرگ حتمی نجات يافتيم.و الآن از بيمارستان رسيدم خونه و بلافاصله پای سيستم اومدم و اين وبلاگرو ايجاد کردم.من ۱۸ تير دستگير شدم. ۲۱ سال سن دارم. الآن که دارم اينو می نويسم بازباورم نمی شه که آزاد شدم. تو تظاهرات ۱۸ تير که با يکی از دوستام سوارموتور بوديم و دوستم داشت با موبايل فيلمبرداری می کرد توسط چند لباسشخصی مورد ضرب و شتم قرار گرفتيم. يه زن اومد ما رو از زير دست اينا نجاتبده که اون بيچاره هم کلی زدند. ما رو انداختند توی يه مينی بوسی که پراز آدم کتک خورده و شل و پل بود مثل خود ما. مينی بوس ما رو به يهکلانتری برد. انقدر کتک خورده بودم که نفهميدم کجا بود. بعد ما رو اونجاکنار ديوار چيدند و منو دوستم کنار هم وايساديم. بعد يه لباس شخصی قوی هيکلی اومد و يکی در ميون می کشيد بيرونو با تک پا سوار مينی بوسمون کرد و اون لحظه ديگه از دوستم خبر نداشتم وندارم ما رو به همراه ده ها نفر ديگه به اردوگاه کهريزک بردند. باور نمیکنيد حداقل اون اتاقی که ما رو بردند ۲۰۰ نفر بودند. همه زخمی و باتومخورده. صدای ناله همه جا رو فرا گرفته بود. با خودم گفتم اينا ميخوان چیبه سرمون بيارن. شايد فردا بريم دادسرايی. زندانی. اونجا حداقل از اينجابهتره. اصلا جا نبود که بشينی. تمام در و ديوار خون بود.به فکر دوستم بودم آخه اون از بچه هايی نبود که بتونه اين جور جاها رو تحمل کنه. تو اين اوضاع و احوال کسانی که تو اتاق بودند شروع به گريه و زاریو ناله کردن و گفتن ۱ نفر مرده. صدا از ته اتاق می اومد ولی شايد باورتوننشه همه به هم چسبيده بوديم و نمی تونستيم تکون بخوريم. نگهبانای لباسشخصی اومدن تو و لامپارو شکوندن در تاريکی مطلق شروع کردن زدن. هر کی جلودستشون بود ميزدن. نيم ساعت حسابی کتک زدن. چند نفر از شدت کتک خوردن بهکما رفتن شايد هم مردن.بعدش چند تا چراغ قوه روشن کردن و انداختند تو صورت ماها گفتند اگهصداتون درآد اين باتوم ها رو می کنيم ….. باورم نمی شد. فکر ميکردم دارمکابوس می بينم.صادق که انگار ارشدشون بود جنازه اون کسی رو که مرده بود رو برداشت و تکيه جنازه رو داد بهديور چراغ قوه رو انداخت رو صورتش گفت ما حکم کشتن شما رو داريم. پس شانسبياريد و مثل اين مادر … (به مرده) نمی ريد. هيچ صداتون رو در نمی آريد.تا صبح اگه زنده مونديد مونديد. اگه نمرديد که …گفت شما محاربه هستيد. می دونيد محاربه يعنی چی. يه نفر از اون جلو کهپسری بود حدود ۱۶ . ۱۷ سال سن داشت گردنش رو گرفت به اينا بگو محاربهيعنی چی! گفت نمی دونم. گفت غلط کردی ندونی! شروع کرد به زدنش گفت بگو.بگو بگو. اونقدر زدش که از حال رفت. می گفت يعنی شيطان. يعنی خطا کار.انقدر زدش که چند نفر شديدا اعتراض کردن. که اون ها هم در حد مرگ کتک خوردن.تو اون اتاق ما تا صبح حداقل ۴ نفر کشته شدن.صادق نعره کشيد و گفت اين جا از توالت فرنگی و مسواک و اينا خبری نيستهمين جا کاراتون رو می کنيد!!! شيرفهم شديد؟هيچ آدم سالمی بين ما نبود و همه خون يا رو صورتشون لخته زده بود مثل من،يا چشمشون باد کرده بود مثل من، يا مثل خيليا دست و پاشون شکسته بود. بهدليل تاريکی مطلق من خيلی ها را نتونستم ببينم.وقتی که در رو باز می کردند با ديدن نور چشممون شديدا احساس ناراحتیعجيبی می کرد. فردای اون روز و روزهای ديگه رو به بدنرين شکل که توضيحشزمان بسيار می خواهد گذرونديم. برای اين که از گرسنگی نميريم هر روز که نميدانيم شببود يا روز بود! يک گونی ته مانده غذا که آن را با اشتياق می خورديم بهما می دانند. که داخلش تکه های نان. سبزی. برنج بود می دادند. که شخصیبين ما بود بنام دکتر زارع که می گفت يک پزشک است و مسئول تقسيم غذا بود.من ايشان و تعداد زيادی از هم بندانمان را که چند روز بود فقط صدای آن هارا می شندم از صدا می شناختم تا اين که بعد از چند روز صادق آمد و چندلامپ با خود آورد و ما را بعد از چند روز به محوطه کمپ برد. واااااای براما يک حس آزادی بود. آسمان آبی و نور خورشيد برای ما تازگی داشت. (در ضمن اين را بگم که به خاطر اين ما را به محوطه آوردند که کثافت ها ومدفوع خود را از اتاق بيرون بريزيم) معذرت می خوام که اين طور می نويسمولی تا چند وقت ديگه که بقيه هم از زندان آزاد بشن بخصوص کمپ کهريزک اونها بهتر واستون توضيح می دن و مطمئن هستم اين کمپ در بعضی موارد دستگوانتانامو و ابوغريب را طی اين چند روز از پشت بسته. به هر حال به گفتهنوچه های صادق ما جزو اولين کسانی بوديم که بدون دادگاهی! بامداد ديروزبه خاطر شلوغی بيش از حد کمپ به بيرون انداختند. و ما را تهديد کردند کهاگر جايی حرفی بزنيم ما را به قتل می رسانند. من بلافاصله با خانواده ام نيمه شب ديشب با موبايل يک عابر تماس گرفتم و اون ها بهسراغم آمدند. طعم آزادی خيلی شيرين است. اما به ياد داشته باشيد که الآنهزاران نفر تو اردوگاه کهريزک بدترين شرايط رو ميگذرونن.در ضمن اسامی چند نفر رو که تو اين مدت جان خودشون رو فقط تو کمپ ما ازدست دادن و من حفظ کردم رو می گم. در ضمن اگر اين حيوان صفت ها اين ها روبه بيمارستان می بردند شايد الآن زنده بودند.حسن شاپوری (دانشجو)رضا فتاحی (دانشجو)ميلاد فاقد فاميلی (اون پسره ۱۶ - ۱۷ ساله که توسط صادق شب اول به بادمشت و لگد گرفته شد و به کما رفت و اون رو با خودشون بردند. ولی دکتر هم بند ما و به قولی ارشد ما گفت اون از گوش و دهنش خون اومده ومتاسفانه مرده)مرتضی سلحشورمراد آقاسیمحسن انتظامیدر ضمن اسامی تعداد زيادی از بازداشت شده ها رو تو کمپ خودمون دارم کهاون رو هم تو اين وبلاگ تا چند روز آينده می گم.خدايا ما رو از شر اينا راحت کنباورم نمی شه که ۲۴ ساعت پيش کجا بودمخدايا همه ايرانی ها و آزاديخواهان رو هر چه سريع تر نجات بده.در ضمن احتمال می دم با تغييراتی که تو کمپ کهريزک پيش اومده اونبازداشتگاهی که رهبر فاسد قراره تعطيلش کنه همين کهريزکه. چون خيلی هاتوش کشته شدند.رضا ياوری (نام مستعار من)۶ مرداد ماه ساعت ۱:۱۰ دقيقه بامدادبه اميد آزادی دربندان کهريزک

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه


از جرقه حریق بر می خیزد
“تپیدنهای دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد
...
دلم از این خرابیها بود خوش زانکه می دانم
خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد
...
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زانرو
که بنیاد جفا و جور بی بنیاد می گردد“
فرخی یزدی

جنبشی که در ایران آغاز شد و همانگونه که انتظارمی رفت بشدت سرکوب گردید بیان خشم فروخفته ملتی است که سی سال است آنرا در دل خود نگهداشته است. این جنبش اگر چه امروز به عقب نشینیهائی دست زده است ولی خاموش شدنی نیست. این جنبش که بزرگترین حرکت اعتراضی بعد از انقلاب در ایران بود نشان می دهد که مردم ایران هنوز در اشتیاق آزادی و دموکراسی، در اشتیاق کسب حقوق فردی و مدنی، در اشتیاق تحقق حقوق بشر در ایران و حقوق دموکراتیک می سوزند. آنها آماده جانبازیند و می فهمند که برای کسب و حفظ حقوق دموکراتیک باید مبارزه نمود و بهائی در خور آن پرداخت کرد. خواستهائی که بعد از انقلاب منحرف شده، سرکوب شده بود همچون آتشی زیر خاکستر می سوزد، می خروشد و منتظر فرصت است. روند پیروزی انقلاب ایران پایان نیافته است. جامعه ما در حالت حکومت نظامی بسر می برد و مردم دیگر منتظر “معجزه“ نیستند و جانشان به لبشان رسیده است. تناقض میان جمهوریت که حکومت مردمی است و اسلامیت که حکومت الهی است و با واقعیت زندگی روزمره انسانها بیگانه است روز بروز بیشتر عیان شده و ترازوی اجتماعی بیشتر به سمت جمهوریت سنگینی می کند. این تناقض میان ماهیت انقلاب و ماهیت ضد انقلاب که از بدو انقلاب در جامعه رشد کرد هر روز خود را بیشتر نشان می دهد و کفه ترازو بنفع خواستهای انقلابی مردم سنگینی می کند. اسلامیت نمی تواند بر انسانیت و ایرانیت پیروز شود. هر جرقه ای می تواند به حریق بزرگی منجر شود.
نیروی اساسی این حرکت را بطور عمده بخشی از ناراضیان از این حکومت تشکیل می دادند که مفری برای ابراز انزجار از این دستگاه استبدادی می جویند. طبیعتا در این حرکت “هر کس از ظن خود شد یار من“. پاره ای که حتی در رای گیری شرکت نکرده و آنرا تحریم نموده بودند، پاره ای که راه نجات ایران را نه در تغییر جناحها بلکه در سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی می دانند به اعتراض دست زدند، به میدان آمدند و موسوی را بهانه کردند تا کل رژیم را به زیر ضربه بگیرند. دانشجویان، روشنفکران، جوانان و بویژه دختران موتور این حرکت بودند. جوانان بر اساس آمار منتشر شده بیش از 70 درصد جامعه ایران را تشکیل می دهند و کشور ما دارای جمعیت جوانی است. سن اکثر آنها پائین سی سال است. ولی بر اثر سیاستهای اشتباه بویژه سیاستهای اقتصادی رژیم جمهوری اسلامی، بحران تورم و بیکاری مجموعه جامعه ایران را در بر گرفته است. رژیم جمهوری اسلامی یک جامعه دلال پرورده است که در آن سرمایه ها به سوی بهره های زود رسند، جامعه ای که طفیلی پرور است. رانت خواری چون خوره به جان جامعه افتاده و مرتب جامعه ما را با بحران روبرو می کند. همین آقای هاشمی رفسنجانی “بزرگ“ بود که با سیاست تعدیل اقتصادی دستآوردهای انقلاب را بدور ریخت و شرایط سرمایه گذاریهای غارتگر خارجی را به ایران فراهم آورد و بر خلاف مصالح ایران شرایط استعماری سازمان تجارت جهانی را پذیرفت. همین سیاست را آقای خاتمی با لبخندش ادامه داد. همین سیاست را احمدی نژاد با قلدری و تهدید ادامه می دهد وی دست آقازاده های آخوندها را در امور صادرات و واردات باز گذارده و جیبهای آنها از اعتبارات دولتی که همان پول نفت باشد انباشت می کند. همین آقای رفسنجانی بود که ملی شدن صنایع نفت را مورد هجوم قرار داد و تا امروز توانسته اند بخشی از صنایع ملی شده نفت را خصوصی کنند. آنها از ترس مردم هنوز موفق نشده اند صنایع نفت را بطور کلی و کامل خصوصی کرده در اختیار چند شیخ شیعی و ایرانی بگذارند. این شعار مردم که می گویند: “مالک ایران منم“ پاسخی به چپاول منابع ثروت مردم ما توسط قشری سرمایه دار مافیائی است. این نابسامانیها در تمام زمینه ها، جامعه را به سر حد انفجار می کشاند. بی اعتمادی و هراس از آینده نامعلوم، کمبود فرصتهای شغلی، حیف ومیل و غارت اموال عمومی و ایجاد شکاف عمیق طبقاتی وضعیت انفجاری در جامعه فراهم کرده است. تبلیغ خرافات و تلاش برای تحمیق مردم که “گاوهای شیرده ای“ باشند با مقاومت روبرو می شود. فقر عمیقی در در جامعه حکمفرماست. فقدان امنیت اجتماعی بیداد می کند. هیچکس بجز عوامل حاکمیت بر جان و مال و ناموس خود مسلط نیست. رژیم اسلامی به هویت ملی مردم ایران که در درجه اول ایرانی هستند توهین می کند، با مردم ایران بسیار تحقیرآمیز رفتار کرده و غرور ملی مردم را جریحه دار می سازد. آنها می خواهند هر آنچه رنگ ایرانی دارد از بین ببرند و رنگ سبز اسلامی را جایگزین آن کنند. رفتار این دستاربندان عقب مانده، زشت، مانند رفتار کسانی است که از قعر تاریخ در آمده و بدنیای قرن بیست یکم پرتاب شده اند و می خواهند جامعه را با زور به قعر تاریخ ببرند. مبارزه با اعیاد ملی و جایگزینی آنها با اعیاد مذهبی جنگی فرهنگی میان دو اندیشه است، اندیشه مردگان سر از گور بدر آورده و زندگانی که زندگی را تجربه می کنند و پیروز می شوند. نهضتی که پدید آمده بسیار عمیق تر از آن است که در سطح بنظر می رسد. این نهضت فریاد خشم ناله های سی ساله است که از حلقوم مردم میهن ما بیرون می آید. پس در تحلیل ماهیت این جنبش توده ای تنها به شکل شعارها چسبیدن، تنها ترکیب شرکت کنندگان را دیدن بیان همه حقیت نیست. در شرایط جدید مردم امکان نفس کشیدن پیدا کردند و نفس کشیدند.
شرایط اکنون طور دیگری است. شور آغازین انقلاب، وحدت ملی در زمان جنگ تحمیلی عراق و تجاوزش به ایران، تهدیدات جرج بوش امپریالیست و صهیونیستهای اسرائیلی فروکش کرده و زمینه بروز تضادهای درونی را فراهم آورده است و این است که طبقات و اقشار معینی از جامعه که بطور عمده در زمره نخبگان هستند سر به اعتراض بر می دارند و خواهان احترام به حقوق انسانی، رعایت حداقل اخلاق و هنجارهای بورژوائی، خواستار حقوق شهروندی می شوند. مردم می گویند با انسانها نمی شود مانند حیوان رفتار کرد. انسان دارای کرامت و حیثیت است. مردم دیگر نمی توانند توهین و تحقیر مشتی طفیلی در جامعه را تحمل کنند. آنها از دروغ و دغل نفرت دارند و جانشان از تقیه اسلامی به لب رسیده است. نظام اسلامی بر دروغ و تقیه بنا شده است. با طلسم سحر آمیز “مصلحت اسلام“ می توان کثیف ترین و زشتترین جنایت بشری را زیبا و توجیه پذیر گردانید. هر دنائت و پستی و جنایت برای حفظ “منزلت“ اسلام قابل توجیه است. آخوندها از مذهب وسیله ای ساخته اند که نیل به هدفشان هر وسیله ای را بهر اندازه نیز که غیر انسانی و آلوده باشد توجیه می کند. آنها ولی نمی فهمند که مردم این همه دنائت و پستی و دروغگوئی را درک می کنند و آنرا توهین به خرد انسانی تلقی می نمایند. مردم خواهان امنیت اند. مردم می خواهند تا دستگاه قضائی دستگاهی مستقل و بی طرف باشد. قوانین وحشیانه قصاص که قوانین دوران بربریت است برچیده شود. تساوی حقوق زن و مرد به رسمیت شناخته شود. در حالیکه دادگستری ایران آلت دست نه تنها طبقه حاکمه بلکه مامورین زورگو و مستبد آنها نیز هست. احکام اعدام معلوم نیست بر چه اساسی صادر می شود. آنها حتی رعایت قوانین خودشان و قوانین “الهی“ را نمی کنند. اسناد جعلی می سازند تا بر اساس آن آدمکشی کنند. این آدمکشی برای آنها حکم ارعاب و تهدید و زهر چشم گیری را دارد. آنها می خواهند قدرت خود را به رخ مردم بکشانند تا پایه های حکومت خویش را که بر اساس باجگیری و در درجه اول چپاول استوار است، تثبیت کنند. کسی در این نظام نیست که به مردم پاسخگو باشد. حتی نمایندگان منتصب آنها نیز در مجلس خودشان دارای مصونیت سیاسی نیستند و نمی توانند در تصمیمات خود آزادانه عمل کنند. کشتار در زندانها و در سلولهای زندانها، در زمان بازجوئیها امر رایجی است. قانونی نیست که مجری مشروع معتبری داشته باشد و از حقوق مردم دفاع کند. دادگاه انقلاب و یا دادگاه ویژه روحانیت همان دادگاههای تفتیش عقاید قرون وسطائی هستند که به مردم اعمال زور می کردند. وقتی کسی مفقود می شود و یا سر به نیست می گردد معلوم نیست توسط کدام قوه قهریه و با کدام حکم قضائی دستگیر شده و در کدام اسارتگاه خوفناک و مخفی بسر می برد. معلوم نیست اسراء داری چه حقوقی هستند. هیچکس در مقابل مردم و مقامات مسئول پاسخگو نیست. مشتی مافیائی بر سریر قدرت تکیه زده اند و مانند اربابان فئودال قرون وسطا فرمانروائی می کنند. تجاوز به زنان از نظر آنها مجاز است و با تهدید وکلای مدافع و نقض همه موازین سنتی و متداول حقوقی مانع شناسائی مجرم و کشف جرم می شوند. منافع آنی مشتی در رژیم جمهوری اسلامی بر بالای منافع عمومی مردم ایران قرار دارد. مملکت ایران را آنها به مملکت شتر گاو پلنگ بدل کرده اند. علیرغلم اینکه مستبدی به نام ولایت فقیه بر سر کار است و فعال مایشاست ولی در عمل حکومت ملوک الطوایفی در همه جا مستقر است. مردم هر روز ناظرند که زنان را سنگسار می کنند، مردان را شلاق می زنند، در زندگی خصوصی مردم بنا بر اغراض شخصی و حق و حساب گیری دخالت می کنند. هیچ مرجع رسیدگی وجود ندارد. کار به جائی رسیده که خودشان شروع کرده اند برای کسب همه قدرت خودشان را خوردن. جامعه متکی بر قانون نیست متکی بر زور قویتر است و این است که همه در پی قوی شدند هستند تا از حقشان دفاع کنند. در حالیکه در اثر فقر و پاشیدگیهای خانوادگی که مسببش نهاد جمهوری اسلامی است فحشاء در ایران به اوج خود رسیده است، مامورین گشت در پی رعایت پوشش اسلامی هستند که ارکان “مستحکم“ حاکمیت اسلامی را برهم نریزد. آنها فکر می کنند می توانند با ایجاد رعب و وحشت یک جامعه را اداره کنند ولی دست آقاها و آقازاده ها را در غارت اموال عمومی و دزدی و ارتشاء باز بگذارند.
خانه از پای بست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان ست
این بی عدالتیها، تحقیرها، توهینها، بی دورنمائی ها، غارتها و... خشم مردم را به ویژه جوانان را که حساسترین قشر اجتماعیند به جوش می آورد و هر جرقه ای می تواند آتش خشم آنها را برانگیزد. مسلما این اولین بار نبوده و آخرین بار نیز نخواهد بود. به این جهت خواستهای این جنبش خواستهای مترقی، طبیعی و در چارچوب هر رژیم بورژوائی قابل تحقق و عملی است. اساسا مردم خواست غیر قابل اجراء و عجیب و غریبی ندارند. آنها حتی بطور مسالمت آمیز و در چارچوب قوانین اساسی و موضوعه حاضر به همکاری بودند ولی رژیم صدای هیچ منتقد و معترضی را از ضعف و ترسش تحمل نمی کند. رژیم جمهوری اسلامی به علت همان ویژگی مذهبی و تعدد قدرت، به علت اینکه بسیاری چاقوکشها و لومپنها و مفتخورها با سوء استفاده از شرایط انقلاب به غصب مناصب ومقامهای پر و آب و نان دست یافته و بهر قیمتی در حفظ آن می کوشند قادر نیست بر آشفتگی درونی خویش غلبه کند. باندهای مافیائی قدرت در تمام جناحهای آنها با همین سیاست دیر آمدیم و زود هم باید برویم تنظیم شده است. رژیمی که رهبرانش پولهای کلان خویش را در بانکهای اروپائی انبار کرده اند نمی تواند به زوال خود مطمئن نباشد و بهمین جهت است که برنامه هایش دوراندیشانه و دیرپا نیست. رفسنجانی روزی که از وی در مورد ثروتهایش که در بانکهای خارجی انبار کرده بود پرسیدند مدعی شد که این ثروت را برای حفظ انقلاب در ایران اندوخته و لازم دارد. باین جهت طغیان مردم ماهیتا یک طغیان برحق، با خواستهای برحق است. اینکه پاره ای شعارهای آن نادرست است، پاره ای شعارها حتی ارتجاعی و نشانه نفوذ عوامل دشمن در جنبش است، پاره ای شعارها حتی مسخره و بچه گانه است تاثیر در اساس ماهیت مترقی این جنبش نمی کند. این مشکلات همیشه در مورد هر جنبشی وجود دارد جنبش ناب وجود نداشته و ندارد. به ویزه اینکه فاقد رهبری انقلابی و یا بدون رهبری سردرگم باشد.
همه ما می دانیم که سرمایه داری متکی بر احترام به اصل مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است. مالکیت خصوصی یک اصل مقدس سرمایه داری است. تمام روبنای اجتماعی در جوامع سرمایه داری از حقوق، هنر، ادبیات، تبلیغات، فلسفه، ایدئولوژی گرفته تا همه قوانین مدون بر اساس احترام به ماکیت خصوصی تنظیم شده است. آقای اوباما در آمریکا و یا خانم مرکل در آلمان نمی توانند با زور طپانچه وارد خانه کسی شوند، وی را از خانه بیرون کنند واموالش را ضبط نمایند. تائید این امر یعنی که باید فاتحه جامعه سرمایه داری را خواند. خانم مرکل و آقای اوباما را دادگاه سرمایه داری به محاکمه می کشد و به زندان می افکند تا امنیت سرمایه در نظام سرمایه داری حفظ شود. در اینجا سخن بر سر کل نظام و مصلحت نظام سرمایه داری است. امنیت سرمایه باعث تولید بی در و سر و با اطمینان و علاقه است. در ایران سرمایه داری شکل متعارف ندارد. گرچه که به امر مالکیت خصوصی با احترام برخورد می شود و از نظر اسلامی کسی حق ندارد اموال غیر را تصاحب و غصب کند و مال غصبی حرام است. گرچه که این بیان اسلامی همان اصل تقدس مالکیت خصوصی به زبان مذهبی است، ولی در جمهوری اسلامی براحتی مالک وسیله تولید را بر می دارند و یک مالک دیگر بجای وی می نشانند. قانون از مالک خلع شده مورد غضب دفاع نمی کند از مالک غاصب دفاع می کند. گرچه که مالکیت خصوصی بر وسیله تولید دست نخورده باقی مانده است و مناسبات حاکم همان مناسبات سرمایه داری است ولی صاحب جدید وسایل تولید صاحب قدیم آن نیست. این شکل کار عواقب فاجعه باری بدنبال می آورد. هیچکس تامین ندارد. فردی که درآمد ماهیانه اش حتی معادل 10 هزار یورو است امنیتی در جامعه حس نمی کند. هر کس که پولش را به بانک سپرده است مطمئن نیست بانک دولتی با یک حکم حکومتی آنرا بالا نکشد. از امروز به فردا می تواند توسط قهر غیر اقتصادی بی خانمان شود. این است که بحران در بطن جامعه می جوشد و نارضائی تولید می کند. این فقط کارگران نیستند که مورد ستم و استثمار و بی حقوقی مطلق اند و در زیر خط فقر زندگی کرده و حقوقشان پرداخت نمی شود، نارضائی اقشار مرفه جامعه را نیز در بر می گیرد. از سرمایه داری اسلامی یک سرمایه داری مافیائی می سازد که عامل قهر و نقش سیاسی جناحبندیها در آن برجسته است. حقوق کارگران را نمی دهند، اعتراض آنها را سرکوب می کنند، حق اعتراض و اعتصاب را از آنها می گیرند. چنین حکومت وحشت و قلدری کمتر در تاریخ جهان وجود داشته است.
اینها عوامل خشم مردم است که سینه چاک و بی هراس به خیابانها می ریزند زیرا تصمیم دارند از زندگی بد بیشتر از مرگ بترسند.
جنبش کنونی فاقد رهبری است. رهبری سبز مذهبی با همان ماهیت سیّدی آن حتی از همان روز نخست از کل جنبش عقب بود و از تحول و پیشرفت جنبش ترسید و عقب نشست. گرگها همدیگر را نمی خورند. در مورد اپوزیسیون خودی در ایران نیز چنین است. آنها به دوعلت به جان هم افتاده اند. یکی اینکه بر سر غارت اموال عمومی و تقسیم پول نفت و مقام و منصبهای نان و آبدار با هم به توافقی نرسیده اند و دارو دسته های مصباح یزدی و خامنه ای و محمد یزدی و محسنی اژه ای و مهدوی کنی و طبسی و... همه چیز را صاحب شده میان اعوان و انصار خویش تقسیم کرده اند و سر بقیه بی کلاه مانده است و احساس عدم امنیت می کنند، آنها یک مافیای قدرت پدید آورده اند که بر هیچ قانونی، جز قانون زور و گردن کلفتی و چپاول و خودسری متکی نیست. پایگاه اجتماعی آنها بطور عمده تجار سنتی بازار، یعنی بورژوازی تجاری سنتی، همراه با بروکراتها و اوباشان خرده بورژوازی لومپنی است که عصای دست آنها بوده و در بعد از انقلاب به آلاف و الوفی رسیده و مقاهای مهمی را اشغال کرده اند. این طفیلیها از سرنگونی این رژیم چون همه چیز خود را از دست می دهند بسیار باک دارند. در مقابل سایر بورژوازی ایران بطور عمده بورژوازی غیر تجاری، بورژوازی صنعتی و تکنوکراتها و روشنفکران متعلق به طبقه آنها هستند که دستشان از منافع نفت و اعتبارات دولتی کوتاه است. بشدت به علت سیاستهای سرشار از ماجراجوئی و بی برنامگی جناح حاکم ضرر می بینند، فاقد امنیت قضائی هستند. سرمایه شان مانند گوشت قربانی می تواند مورد چپاول ارگانهای قدرت قرار گیرد. این عده علیرغم اینکه حامی نظام سرمایه داری اند و از نظر مالی از اقشار مرفه جامعه محسوب می شوند ولی از اوضاع انفجاری بشدت ناراضی اند. با روش حکومتی دستاربندان دینی موافق نیستند. حتی حاضرند که در عمل دین را از حکومت، مانند زمان شاه با قرائت جدید و تا همان حدود “جدا“ کنند، آنها بر سر حفظ کل نظام و شیوه های سرکوب و مصالحه با جناح حاکم توافقی ندارند. آنها ترجیح می دهند سیاست نان قندی و شلاق را اجراء کنند و نه فقط سیاست شلاق را بکار گیرند. آنها می فهمند که سیاست حاکم سیاست فقدان امنیت برای بخشی از سرمایه داران است. سرمایه داری امنیت سرمایه را می طلبد و سرنوشت سرمایه را نمی شود بجای قانون در دست خودسری چهارتا اوباش قرار داد که هر روز سرمایه داران باید بیکی از سازهایشان برقصند. بورژوازی سنتی بازار و بروکراتهای دولتی همراه با اوباشان مافیائی خود از این وضع، بیشتر و بهتر سود می برند و تمایلشان به سرکوب شدید مردم چرخش دارد.
جنبشی که در پائین درگرفته دست ردی به این نظام بی در و پیکرِ مافیائی، بی حساب و کتاب، جنبش خرد در مقابل جهالت است. این جنبش حتی بعلت این طیف عظیم نابسامانی و نارضائی بخشی از طبقات حاکمه را نیز در بر گرفته است. طبیعتا درجه تحول و خواست پیشروی در همه شرکت کنندگان یکسان نیست. هر چه جنبش رادیکالتر شود ترکیب جنبش تغییر می کند. عناصر وابسته به طبقات مرفه و بالای شهری به خانه های خویش بر می گردند. ولی خواستهای مردم خواستهای به حقی است و باید از آنها حمایت کرد و به مرد م با حوصله نشان داد که تحقق این خواستهای انسانی، مدنی، سیاسی تنها بر ویرانه های رژیم جمهوری اسلامی امکان پذیر است. هرگونه مبارزه ای در چارچوب بقاء رژیم جمهوری اسلامی تکرار وضعیت کنونی است. اگر طوری باشد که همیشه باید بین بد و بدتر، بد را انتخاب کرد، این بازی تا ابد ادامه دارد و تا لحظه ایکه مردم ندانند که چه می خواهند و رهبری خویش را بدست یک سازمان رهبری کننده انقلابی که مورد اعتماد آنها قرار گرفته باشد، نسپارند از این مهلکه جان سالم بدر نمی برند. حزب کار ایران(توفان) باید این مسایل همه جانبه برای توده های مردم روشن کند.

نقل از توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره 113 مرداد ماه 1388
www.toufan.org
toufan@toufan.org

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه


تحلیلی از جنبش و آموزش از آن
انتخابات در ایران توسط احزاب و سازمانهای مترقی تحریم شد. چون اساس برگزاری این انتخابات مخدوش بود. چون اساسا انتخاباتی در بین نبود ومردم نمی توانستند با اراده آزاد میان نامزدهای مورد علاقه خویش کسی را انتخاب کنند. نامزدهای انتخاباتی همگی منتصب رژیم و هوادار نظام بودند. آنها از مردم دعوت می کردند که برای مشروعیت بخشیدن به رژیم به پای صندوقهای رای بروند. مردمی که در هفته های قبل از انتخابات با برخورداری از فضای باز سیاسی طعم دموکراسی تحمیلی به رژیم را می چشیدند و ناظر مناظره های شخصی و افشاءگرانه نامزدهای انتخاباتی بودند که پته های همدیگر را روی آب می ریزند، آن چنان به صندوقهای رای هجوم آورند و “مشروعیتی“ را برای رژیم فراهم کردند که از گلوی رژیم پائین نرفت. آنها باران می خواستند ولی سیل آمد و سیل را امکان مهار نبود. برخورد تضادها چنان شد که مشروعیتی که رژیم در پی آن بود بلای جانش شد. این انتخابات نه تنها مشروعیتی برای رژیم فراهم نکرد هیچ به تتمه آبروی وی نیز در ایران و جهان خسارت جبران ناپذیر وارد آورد.
کارگران و زحمتکشان از همان بدو امر انتخابات را تحریم کردند و در آن شرکت ننمودند. اتحادیه های کارگری غیر رسمی خواهان تحریم انتخابات شدند. حدود 7 میلیون نفر بنا بر آمار خود رژیم در این تحریم شرکت داشتند. ولی با وجود این اکثریت مردم به امید واهی تغییر در انتخابات شرکت کردند و بدنبال تئوری “بد بهتر است از بدتر“ راه افتادند تا بدون رهبری و افق روشن از تضادهای میان حاکمیت سود ببرند. حضور زنان و جوانان که از تضییقات احمدی نژاد دل پری داشتند در انتخابات چشمگیر بود. تقلب در انتخابات که درحقیقت تقلب در انتصابات بود کاخ توهم جوانان را درهم ریخت و سوار بر تضادهای درونی جناحهای گوناگون حاکمیت جنبشی پا گرفت که کسی تصور آنرا در ذهن خویش نیز خطور نمی داد. اینکه احمدی نژاد بهر صورت بر سر کار می آمد، اینکه رژیم استبدادی مذهبی بهر قیمت خود را برای این کارزار آماده کرده بود از همان روز نخست آشکار بود ولی اینکه درجه مقاومت مردم جان به لب رسیده تا به این حد قدرتمند است و از رهبری اصلاح طلب خویش نیز جلو می زند به مخیله کسی هم خطور نمی کرد. رژیم خود نیز غافلگیر شد و برای حفظ ظاهر چندین بار ساعتهای اخذ رای را تمدید کردند. صفهای طویل مردم در حالیکه دستبندهای سبز حمل می کردند خود بیان نتیجه انتخاب قبل از اعلام رسمی آن بود. همه می دانستند که جناح میرحسین موسوی که خود پاره ای از پیکره رژیم است رای می آورد و احمدی نژاد بخت بزرگی ندارد.
این جنبش مرکب از دانشجویان، جوانان طبقات متوسط و مرفه، زنان، کارمندان، دانشگاهیان، تکنوکراتها، روشنفکران، آموزگاران بود. در یک کلام می توان از اقشار بورژوازی متوسط و خرده بورژوازی مرفه سخن گفت. طبیعتا بخشی از بورژوازی تجاری و اقشار کلان سرمایه داران که مورد تضییقات این رژیم اند و مستقیما در حاکمیت دست ندارند و از فقدان امنیت سرمایه هایشان رنج می برند جنبش را مورد حمایت ضمنی قرار می داند، جناحی از حاکمیت و روحانیون نیز در کنار میرحسین موسوی و فشار از پائین قرار داشتند. شرکت کنندگان در جنبش، انتخابات آزاد، تساوی حقوق زن و مرد، آزادیهای فردی را درخواست می کردند و بر ضد ارتشاء و دزدیهای اعتراض می نمودند و در عین حال با روحیه سرشار از میهنپرستی به میدان آمده بودند. ترکیب این طبقات تنها شامل نیروهای مترقی نبود، نیروهای ارتجاعی و نان به نرخ روز خورها نیز مانند هر جنبش اجتماعی در آن از منظر خویش شرکت داشتند. ولی این خواستها در واقع خواستهای بورژوا دموکراتیک بودند و رهبری فکری جنبش عملا در دست اندیشه های طبقات غیر پرولتری قرار داشت. غیر از این نیز نمی شود زیرا ما یا با ایدئولوژی سوسیالیسم روبرو هستیم و یا با لیبرالیسم بورژوائی. در شرایط فقدان هواداران سازمان یافته و قدرتمند سوسیالیسم که مهار جنبش را به کف بگیرند و آنرا به راه انقلاب رهنمائی کنند، میدان برای افکار غیر پرولتری، برای افکار بورژوائی که از سابقه بیشتری برخوردار بوده، دارای سنت تاریخی قدرتمندتری است و در تار و پود مردم در طی قرنها نفوذ کرده است باز است. این جنبش سعی نمی کرد خود را با طبقه کارگر با طرح شعارهای آنها پیوند زند، سعی نمی کرد طبقات فقیر جامعه را نیز به سمت خویش جلب کند، می خواست به صورت مسالمت آمیز با طرح خواستهای بورژوازی در چارچوب نظام جمهوری اسلامی تحت سرپرستی همان رهبران سازشکار به موفقیت دست پیدا کند. شکست جنبش از همان ابتداء روشن بود. زیرا جنبش فاقد دورنما بود و دل در گرو محبت ولی فقیه گذارده بود. جنبش با رهبری سازشکارانه اش می خواست چاره درمان درد را از ولی فقیه بپرسد، از کسی که خود علت بحران است ومرکز دسیسه و توطئه. وقتی ولی فقیه کار را یکسره کرد و بی طرفی ظاهری خویش را کنار گذارد و جانب احمدی نژاد را گرفت، رهبران سازشکار و جنبش مردم نمی دانستند که چه باید بکنند. آنها به بعدش فکر نکرده بودند. آنها فکر نکرده بودند که اگر ولی فقیه خواستِ ابطال انتخابات تقلبی و یا بازشماری صندوقهای دست خورده را رد کرد، چه باید بکنند. آنها برای یک قیام که حقشان را از ولی فقیه به زور کسب کنند آمادگی نداشتند. کسی که برای انتخاب میان بد و بدتر به میدان می آید نمی تواند از این دایره شیطانی خارج شود.
این جنبش به علت ماهیت بورژوائی اش نتوانست طبقه کارگر و زحمتکشان را جلب کرده به خیابانها بیاورد، کارخانجات را به تعطیل بکشاند، شعار اعتصاب عمومی را طرح کرده و زمینه عملی آنرا مهیا نماید.
اکثریت شرکت کنندگان در جنبش در تهران بودند و آنهم از اهالی و ساکنین مرکز شهر به بالا. شهرستانها تنها در آغاز جنبش با تهرانی ها همکاری کردند ولی در ادامه کار، حمایت آنها نه عملی بلکه معنوی بود. جنبش مردم در تهران تنها ماند. شاهدین حاضر در نمایشات اعتراضی گزارش می دادند که در مناطق جنوبی شهر تهران خبری نیست و این حرکت همه شهر را در بر نگرفته است. شبها مردم با آموزش از همان سنتهای انقلاب بهمن با شعار اﷲ اکبر بر پشت بامها می رفتند و فریاد اعتراض و همدردی و همبستگی سر می دادند ولی این فریاد ها تنها مناطق بالای شهر را در بر می گرفت.
این فقط طبقه حاکمه نبود که غافلگیر شده بود، رهبران سازش کار اپوزیسیون نیز از موج اعتراض مردم جا خورده بودند. خود مردم نیز انتظار چنین اعتراض گسترده و خودجوشی را نداشتند. سنتهای مبارزه خیابانی مجددا پا می گرفت. شعارهای مردم که در ابتدای کار برای بازپس گرفتن رای و یا اعتراض به تقلب بود همراه با مقاومت هیات حاکمه رنگ افراطی بخود گرفت و تا مرگ بر دیکتاتور و آتش زدن تصاویر رهبران مذهبی ارتقاء پیدا کرد. رهبران سازشکار مردم را فرا می خواندند که در چارچوب قانون اساسی باقی بمانند و مطالبات خویش را به صورت مسالمت آمیز مطرح کنند ولی چگونه می شود با مسالمت رفتار کرد زمانیکه گلوله های بسیجی ها و چماقداران صدها نفر را درو می کند. چگونه می شود با کسانی که فقط با زبان گلوله سخن می گویند از زبان قانون اساسی خودشان سخن راند. آنها قانون اساسی خودشان را نیز رعایت نمی کنند.
جنبش عملا از رهبری سازشکار جلوتر رفت و در میدان بی دورنمائی خویش گم شد.
جنبش 22 خرداد یک جنبش بورژوا دموکراتیک و مترقی بود، این جنبش خودبخودی و فاقد رهبری انقلابی بود. رهبری سازشکار آن بخشهائی از خود حاکمیت بودند که به نظام جمهوری اسلامی وفا دارند و آنرا پنهان نیز نمی کنند و می خواهند در چارچوب همین نظام باقی بمانند و فعالیت کنند. برای آنها کسب قدرت سیاسی هرگز مطرح نبوده و نیست. این رهبران با این تفکر محدود از همان بدو امر دست خود را بسته اند و به موفقیت خویش خط بطلان کشیده اند. آنها آمادگی مقابله با جناح حاکم را نداشتند و ماهیتا نیز ندارند زیرا که با اعتلاء جنبش و رادیکالیزه شدن آن مخالفند. آنها از مردم بیشتر از استبداد سیاه مذهبی می ترسند. مردم نیز تنها با تفکر “تغییر“ و اصلاحات به میدان آمده اند و هدفشان سرنگونی رژیم و کسب قدرت سیاسی نیست. نه از این جهت که رهبری انقلابی وجود ندارد بلکه از این جهت که این آمادگی ذهنی در آنها نیز موجود نیست. مردم هم خواهان سرنگونی رژیمی که نمی دانستند بعدش چه می خواهند بیاورند نبودند. بغرنجی وضع جنبش از همین جا مشهود می شود. هر کس سعی می کند رهبری را به خیال خود به کف آورد. میدان برای ماجراجوئی و شایعه پراکنی باز می گردد. عمال امپریالیست و صهیونیست تلاش می کنند در جنبش بی رهبری و سرگردان نفوذ کنند. از جنبش بورژوا دموکراتیک یک حرکت ارتجاعی و انقلاب مخملی با روحیه ضد فلسطینی و ضد عرب بسازند. شعارهای ارتجاعی را به خورد جنبش دهند. نیروهای چپ که بطور پراکنده در جنبش شرکت دارند بدون اینکه توانائی رهبری جنبش را داشته باشند تنها مهر خویش را با رایکالیزه کردن شعارها به جنبش می زنند. شعارهای ضد رژیمی در جهت سرنگونی رژیم محصول شرکت نیروهای چپ پراکنده در جنبش است. رادیکالیسم چپ بود که جنبش را از خیابانهای بالای شهر به پائین شهر می کشانید. در این حرکت 50 الی 60 هزار نفر شرکت داشتند. این نشانه قدرت بالقوه نیروی چپ در ایران است.
وقتی ما می گوئیم جنبش رهبری ندارد باین مفهوم است که اهداف جنبش روشن نیست، فاقد دورنماست، نمی داند که اگر خواستهای نخستش مورد قبول واقع نشد و یا حتی اگر شد چه گام بعدی را باید بردارد. در درجه نخست خط مشی سیاسی حاکم بر جنبش روشن نیست و تداومی ندارد، افراد فقط به علت مخالفت با احمدی نژاد در جنبش شرکت کرده اند. مخالفت با احمدی نژاد نمی تواند همه چیز یک جنبش با دورنما باشد. در کنار آن سازمان قدرتمندی که بتواند به این سیل بنیان کن شکل دهد وجود ندارد. جنبش با بیشترین قربانی کمترین دسـتآوردها را دارد. حتی با صِرفِ بودن سازمان هنوز هم معلوم نیست رهبری جنبش منسجم بوده و قابلیت رهبری را پیدا کند. یک سازمان سیاسی باید جا افتاده باشد و اعتماد مردم را کسب کرده باشد، کادرهایش باید در جنبش جا افتاده باشند که تا حدودی “حرف شنوی“ و اعتبار سیاسی داشته باشد تا مورد احترام و قبول مردم واقع شود. جنبش 22 خرداد فاقد همه این شرایط بود و شکستش در بطن خود آن پرورده می شد.
جنبش 22 خرداد طبیعتا از تضاد درون جناحهای گوناگون حاکمیت نیز بهره برد. این جنبش تضادهای درون حاکمیت را تشدید کرد و نقاب بی طرفی ولی فقیه را درید. گرچه که بزرگان قوم در سرکوبی جنبش و حفظ نظام جمهوری اسلامی متفق القول بودند و هستند ولی اختلاف بر سر چگونگی ادامه حکومت و روشهائی که باید اتخاذ کنند، اختلاف بر سر قطبهای مافیائی که ثروت ملی را غارت می کنند باقی می ماند. رژیم جامعه را از راس تا پا بدو شقه تبدیل کرد و در مقابل هم قرار داد. این جراحت به سادگی درمان نمی پذیرد. جنبش 22 خرداد شکست خورد ولی پایان یک آغاز نیست، آغاز یک پایان است.
لنین می گفت:
“برای انقلاب کردن کافی نیست که توده های استثمارشونده و ستمکش به عدم امکان زندگی به شیوه سابق پی ببرند و تغییر آن را طلب نمایند، برای انقلاب ضروری است که استثمارگران نتوانند به شیوه سابق زندگی و حکومت کنند. فقط آنهنگامی که “پائینی ها“ نظام کهنه را نخواهند و “بالائیها“ نتوانند به شیوه سابق ادامه دهند، فقط آن هنگام انقلاب می تواند پیروز گردد“(بیماری کودکی کمونیسم به فارسی ص 496).
انقلاب در عین حال بیک بحران ملی عمومی نیاز دارد، که مردم را به خیابانها کشیده و آماده جانبازی کند. تئوری لنینی انقلاب در شکل معیوب آن هم اکنون در جامعه ایران بازتاب یافته است. توده های مردم به همان قیاس لنینی یعنی “پائینی ها“ در اکثریت خود “پائینی ها“ نیستند و “بالائیها“ نیز علیرغم اختلافات و درگیری هایشان که چشمگیر بوده و ملا ها را در مقابل هم قرار داده است فاقد توانائی برای ادمه تسلط خویش نمی باشند. ولی بهر صورت تکانی در جامعه بوجود آمده که نطفه های این نظریه را می توان در پائین و در بالا مشاهده نمود. جامعه ایران دیگر جامعه قبل از 22 خرداد نیست. در این مدت “حرمتهائی“ شکسته که ترمیم آنها از جانب حاکمیت امکان ندارد. مردم به نیروی قدرت توده ای و همبستگی و تداوم کار پی برده اند. این مردم در این مدت کوتاه همان آموزشی را گرفتند که پدران آنها در انقلاب قبلی در آن آموزش دیدیند. ایران دارای دو نسل انقلابی شده است. این جنبش کلاسی ابتدائی برای عبور به مرحله بعدی انقلاب ایران است. خلق به این کلاس و تجربه اندزی نیار داشت تا بتواند انقلاب بعدی را عمیقتر و گسترده تر به پیش برد.
البته نظریات نادرستی وجود دارد که تنها به جنبه هائی از نقاط ضعف جنبش و شرایط نامساعد تکیه می کند و اساس جنبش را مورد پرسش قرار داده مانع می شود که حرکتی در حمایت از جنبش در ایران و در خارج پدید آید. پاره ای از نیروها جنبه نفوذ عمال امپریالیستها وصهیونیستها و یا تلاشهائی که می شود تا از این حرکت یک “انقلاب مخملی“ ساخته شود را مطلق می کنند. طبیعتا در شبکه اینترنت مراکز جاسوسی فراوان وجود دارد که از مدتها قبل آنها را بنام ایرانی ساخته و پرداخته اند تا اخبار جعلی منتشر کند و شعارهای نادرست پخش کند تا بتواند از آب گل آلود ماهی بگیرد. اسنادی در این زمینه ها در دست است. در این میان نقش صهیونیستهای اسرائیلی از همه عیان تر است. ولی آیا ما می توانیم حرکتی را که بوجود آمده است و هرگز نیز حرکتی “خالص“ نیست و نمی تواند باشد ولی در اساس خویش برحق است تخطئه کنیم تنها به صرف اینکه دشمن می تواند از آن سوء استفاده کند؟ روشن است که بی تفاوتی ما و منفعل بودن ما امکان سوء استفاده دشمن را بیشتر افزایش می دهد. بنظر ما بر عکس باید در این جنبش توده ای شرکت کرد و موثر بود حتی با علم به اینکه ما قادر نیستیم رهبری آنرا به کف بگیریم. تلاش ما باید در جهتی باشد که در درون جنبش بی رهبری حداکثر مضمون مترقی و انقلابی ممکن را جا بیاندازیم. این جا نیز یک عرصه مبارزه است دشمن نیز تلاش می کند جای پای خود را با امکانات عظیمی که دارد باز کند. آنها حتی بر روی شکست جنبش نیز سرمایه گذاری کرده اند و برنامه خاص خود را از هم اکنون دارند. آنها می دانند که بعد از این چگونه تبلیغات کنند، چگونه سازماندهی کنند، چگونه از شبکه اینترنت برای شستشوی مغزی و فریب مردم و جوانان استفاده کنند. ماشین کارشناسان آنها از هم اکنون برای تدارک ضد انقلاب بکار افتاده است. وظیفه ما کنار کشیدن نیست شرکت در جنبش است حتی اگر موفق نشویم همه خواستهای خویش را متحقق کنیم. بی تفاوتی و یا نظاره گر معرکه بودن انفعال را بوجود می آورد و دست ما را می بندد و مانع شناخت روشن ما از حرکت مردم می شود. وظیفه کمونیستها شرکت فعال در جنبش است با تلاش بخاطر کسب رهبری و یا حتی ممانعت از اینکه جنبش به خسارت جبران ناپذیر دچار شود. این ما هستیم که باید بکوشیم ضربات را به حداقل برسانیم تا به جنبش کمترین صدمه بخورد. نمی شود از دور شاهد صحنه بود و مدعی شد که ما فقط از جنبشهائی دفاع می کنیم که کمونیستی و انقلابی بوده و از قبل امکان پیروزیشان قطعی باشد. چنین جنبشهائی هرگز رهبری کمونیستی پیدا نخواهند کرد. مارکس مخالف طغیان کمون پاریس بود زیرا آنرا زودرس به حساب می آورد. ولی وقتی جنبش آغاز شد از این جنبش به حمایت برخواست و سپس علل شکست جنبش را جمعبندی کرد که دستآوردهای آن تا به امروز راهنمای راه جنبش کمونیستی جهانی است.
طبیعتا کمونیستها باید به این خطرات واقف باشند و نمی توانند چشم بسته هر شعار جنبش را که پاره ای از آنان ارتجاعی هستند تبلیغ و یا تکرار کنند ولی اگر با بی تفاوتی برخورد کنند و در جنبشها شرکت نداشته باشند هرگز نمی توانند موثر بوده، تجربه کسب کرده، اعتماد مردم را جلب نموده و روزی از کسب رهبری صحبت کنند.
وقتی ارتجاع سلطنت طلب و یا قربانیان تبلیغات صهیونیستها که مردم را بر ضد مردم مبارز عرب و فلسطین تحریک می کنند و با شعارهای ارتجاعی به میدان می آیند تا از آب گل آلود ماهی گرفته و حتی برای تجاوز به ایران و یافتن همدست در ایران زمینه سازی فکری نمایند ما باید روشن کنیم که : “مردم چرا نشستین ایران شده فلسطین“. اینگونه شعارهاست که جهت مترقی مبارزه مردم را از نظریات ارتجاعی که مانند میکروب آنرا درون جنبش پخش می کنند متمایز می گرداند. آنچه در ایران اتفاق می افتد به انتفاضه فلسطین شباهت دارد و جنایات احمدی نژاد و ولی فقیه به جنایات بربرمنشانه صهیونیستها می خورد. جای آنها در کنار ایهود اولمرت و نتانیاهو است.
حزب کار ایران (توفان) تلاش خواهد کرد از تجارب مبارزه مردم جمعبندی کند و این آموزشها را برای جنبش توده ای بعدی که در راه است مورد استفاده قرار دهد. مهم این نیست که رژیم جمهوری اسلامی عفریت ترس و وحشت را در جامعه ایران مستقر سازد و سرکوبها را بعد از شکست جنبش گسترش دهد و به شدت ارعاب بیفزاید مهم این است که ارکان این رژیم مذهبی و خدائی ترک بر داشت، مشروعیتش برهم خورد. مردم میهن ما طالب مرگ دیکتاتور و خامنه ای شدند و عکسهای آنها را پاره کردند. دیگر این رژیم بعد از 22 خرداد رژیم قبل از 22 خرداد نیست. شبهه ها، تردیدها، دو دلی ها برهم خورد. مردم به سوی میدان آزادی راه افتده اند و روز بروز به صف آنان افزوده تر می گردد. رژیم دیگر قادر نیست جلوی این سیلی را که راه افتاده است بگیرد و زیر آن له می شود. شمارش معکوس در ایران آغاز شده است. خامنه ای ممکن است قبل از مرگ در اثر سرطان بدست مردم اعدام شود و در کنار رفسنجانی و مصباح یزدی دفن گردد. نسل جدید نسل فرزندان انقلاب است. مردم ما چندین انقلاب را در آسیا و در جهان پشت سر گذارده اند و باین راحتی تسلیم نمی شوند . حقیقتا که افتخار بر این مردم.
در این جنبش، مردم به روشنی با سلطنت طلبان خط روشنی کشیدند. مردم ایران دیگر سلطنت را نمی خواهند و این عدم تمایل به رژیم سابق را در شعارهای خویش بازتاب دادند. شاه پرستان بر وزن آفتاب پرستان و یا بت پرستان در ایران ول معطلند.
این جنبش را می شود با جنبش 15 خرداد در زمان شاه قیاس کرد که آغاز مرحله جدیدی از مبارزه مردم ما بود. در 15 خرداد سال 1342 مردم فهمیدند که رژیم سلطنت نوکر دست نشانده آمریکاست و حق مصونیت قضائی سگهای آمریکائی را که میهن ما را اشغال کرده بودند برسمیت شناخته است. آنها دانستند که این رژیم قصد ندارد حتی قانون اساسی مشروطیت را اجراء کند و قوانین اساسی مملکت را نیز به زیر پا می گذارد. آنها دانستند که شاه فعال مایشاء است، پاسخگوی کسی نیست، همه مسئولیتها را خود بدوش می کشد و لذا این شاه بود که آماج مبارزه مردم شد. در 15 خرداد 1342 پاسخ مردم را با گلوله دادند و جنبش توده ای مردم را بشدت سرکوب کردند و صدها نفر را به قتل رساندند. 15 خرداد پایان امید به اصلاح پذیری رژیم پهلوی و درسی برای توسل به قهر انقلابی بود. این مبارزه توده ای و تجربه مردم بود که مبارزه مسلحانه را در دستور کار نیروهای انقلابی قرار داد. از 15 خرداد مردم ایران به همان سنت مبارزه مسلحانه که در تاریخ ایران در جنبش مشروطیت و جنگل و... ریشه طولانی دارد توسل جستند و نشان دادند که قهر قابله و ابزار گذار از جامعه کهنه به جامعه نوین است.
از این تاریخ است که سنت تاریخی قهر انقلابی مجددا زنده شد، جوانان آرمان خواه و انقلابی ایران که گرمای سوسیالیسم را حس می کردند و بی عدالتی را نمی پذیرفتند به مبارزه مسلحانه روی آوردند. این مبارزه از این جهت که قهر انقلابی را در دستور کار خویش قرار می دد و متحد جنبش فلسطین، ویتنام و کوبا بود مبارزه ای عمیقا انقلابی بود وعلیرغم بی توجهی اش به عنصر تئوریک و آگاهی تاثیرات مثبتی بر جنبش ایران باقی گذارد. انقلاب توده ای بهمن که نقش توده ها را در تاریخ ثبت کرد یکبار برای همیشه به نظریات انحدافی قهرمان پرستی و “مطلق شکنی“ که گویا موتور کوچک، توده مردم را به حرکت می آورد پایان داد.
جنبش 22 خرداد در آستانه این تجربه اندوزی قرار دارد. این جنبش باید قهر انقلابی را در دستور کار خود قرار دهد. ولی نه مبارزه قهرآمیز قهرمانانه و جدا از توده. برعکس این بار باید بفهمد که انقلاب کار توده هاست و نه قهرمانان. باید بفهمد که تاریخ را توده ها می سازند و آنها تنها می توانند خود را در خدمت جنبش توده ای برای ارتقاء سطح آگاهی آن قرار دهند. جنبش توده ای باید تحت رهبری سازمانی قرار گیرد. بدون سازمان و حزب جنبش را نمی توان رهبری کرد. کمونیستها باید حزب طبقه کارگر را تقویت کنند و به میان مردم برده و با آنها پیوند برقرار کنند.
حزب کار ایران(توفان) مبلغ و مروج این نظریه مارکسیستی-لنینیستی است.
نقل از توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره 113 مرداد ماه 1388 www.toufan.org

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

اطلاعیه
اعدامهای وحشیانه دربلوچستان ناشی از ضعف و درماندگی رژیم است
جمهوری جنایتکار اسلامی در 23 تیرماه 13 تن را در در بلوچستان به جوخه اعدام سپرده است. این خبر دررسانه های محلی و سراسری ایران و همینطور درسراسر جهان انعکاس یافته است. این اعدامهای وحشیانه بظاهر برای" امنیت" کشور صورت گرفته است. رژیم سالهاست با همین ترفند ها مخالفین را به دار می آویزد و از"امنیت و تمامیت ارضی ایران" سخن میگوید. لیکن آن که در سراسر ایران برای زنان و مردان و همه اقوام و ملیت های ایران فضای ناامن و ترس و وحشت آفریده است ، نظام جمهوری اسلامی است. وجود منحوس جمهوری اسلامی خود دلیلی بر ناامنی در سراسر ایران است. رژیمی که کوچکترین مخالفتی را بر نمی تابد و هر اعتراضی را با سرنیزه پاسخ میگوید خود مظهر ناامنی است. این اعدامها درشرایطی صورت گرفته است که رژیم جمهوری اسلامی بعد از تقلب مفتضحانه انتخابات قلابی وکودتای سیاه 22خرداد بشدت احساس خطر کرده و برای زهر چشم گرفتن از مردم به تشدید فضای تر و ارعاب روی آورده است. سید علی خامنه ای، رهبرجمهوری اسلامی برای حفظ نظام اسلامی و طبقه انگلی سرمایه داری پرده هارا کنار زده و بازهم ازقاطعیت سخن می گوید و فرمان تیرباران و سکنجه و اعدام مردم را در سراسر ایران صادر کرده است. لیکن جامعه ایران نیز بشدت تغییر کرده و نسل جوان با خواسته ها و مطالبات خود به میدان آمده و در تمام عرصه ها با رژیم اسلامی درگیر است و هراسی به دل راه نمی دهد. تظاهرات های روزهای اخیر، شعارهای کوبنده جوانان پسر و دختر در خیابانها ایران ، مبارزه ماداران داغدار.... همه نشان از رشد و آگاهی مردم است و رژیم با همه زوری که تاکنون زده است نتوانسته مانع گسترش و توسعه این مبارزات گردد. غولی که امروز از شیشه بیرون آمده است برگشت ناپذیر است. رژیم جمهوری اسلامی خود را درمحاصره مردم جان به لب رسیده می بیند و به هرسوئی شلیک میکند و هر صدای اعتراض و یا انتقادی را با فریاد "ضد انقلاب و محارب و انقلاب مخملی" سرکوب میکند. رژیم با توسل به پول نفت و در سایه اعدام و ایجاد جو رعب و وحشت و نشستن بر سرنیزه حکومت میکند و با هر فرد و نیروئی که قدرتش را تهدید کند بشدت واکنش نشان میدهد . جمهوری اسلامی دشمن همه مردم ایران و همه مبارزانیست که نظامش را تهدید میکنند. برایش تفاوتی ندارد که این فرد مبارز فارس، ترک، بلوچ، عرب و ارمنی و ترکمن و یا کرد .... باشد. رژیم با سرکوب مداوم و نقض مستمر حقوق دموکراتیک و شهروندی همه مردم ایران عمل میکند و چاره ای جزاین برای بقای خود نمی بیند. قتل ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی، ترانه موسوی و صد ها نفر دیگر در 40 روز اخیر، بازداشت 45 روزنامه نگار و هزاران نفر دیگر در سراسر ایران ، .....اینها همه برای ایجاد ترس وحشت است و رژیم جمهوری اسلامی خود را درمقابل اعتراضات مردم ضعیف و ناتوان می بیند. موجودیت رژیم جمهوری اسلامی با نقض حقوق بشرعجین است. نقص مستمر حقوق بشر توسط رژیم اسلامی تجزیه ناپذیر است و همانطور که اشاره رفت وی، کرد و فارس و عرب و بلوچ نمی شناسد. رژیم همه حقوق دموکراتیک مردم سراسر ایران را نقض کرده و میکند و دشمن شماره یک همه کمونیستها و نیروهای انقلابی، همه کارگران و زحمتکشان و عموم مردم ایران است. فقدان حقوق بشر درایران با سرنوشت و زندگی همه انسانهای این مرزو بوم گره خورده است. برای تحق حقوق بشر درایران باید رژیم جمهوری اسلامی نقض کننده ابتدائی ترین حقوق دمکراتیک و انسانی بشررا برانداخت و برانداختن چنین رژیمی جز اتحاد و وحدت سراسری همه کارگران و زحمتکشان و ستمدیدگان ایران و با تشکیلاتی واحد امکان پذیر نیست. پیکارعلیه امپریالیسم نیز بخش جدائی ناپذیر ازمبارزه برای حقوق بشر است و بدون مرزبندی با امپریالیسم و قدرتهای استعماری نبرد علیه جمهوری اسلامی برای استقرار آزادی و حقوق دموکراتیک به سرمنزل مقصود نخواهد رسید.
حزب ما اعدام جنایتکارانه مبارزین بلوچ را قویا محکوم میکند و براتحاد و یکپارچگی همه کارگران و زحمتکشان و همه اقوام و ملیتهای ایران برعلیه نظام ظلم وزور جمهوری سرمایه داری اسلامی ایران پای میفشارد. ایرانی آباد و آزاد و شکوفان درگرو یگانگی و پیکارمتحد مردم ایران است.
سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی!
زنده باد سوسیالیسم این تنها پرچم رهایی بشریت!
حزب کارایران(توفان)
26 تیر ماه ا388
www.toufan.org
toufan@toufan.org

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه




نقش رجاله ها و اراذل و اوباش در رویدادهای معاصر ایران


کارل مارکس در اثر داهیانه خود “هجدهم برومر لوئی بناپارت“ به نقش رجاله ها، اراذل و اوباش در رویداهای عظیم فرانسه اشاره می کند. وی این عناصر و لایه های تحتانی اجتماعی را “لومپن پرولتاریا“ می نامد و از نقش منفی و خطرناک و غیر قابل اعتماد آنها در تحولات اجتماعی پرده بر می دارد. وی از جمعیتی که بنام “جمعیت ده دسامبر“ در قرن نوزدهم در فرانسه تشکیل شده است نام می برد و به تحلیل نقش آنها می پردازد. برای ما ایرانیها که حکومتهای رجاله های پهلوی و اسلامی را برگرده خویش حس کرده ایم آشنائی با این حرکت اجتماعی بسیار مفید است. مارکس می نویسد:“... همه جا اعضاء جمعیت 10 دسامبر همراه بناپارت بودند. این جمعیت در سال 1849 تشکیل شد. از لومپن پرولتاریای پاریس به بهانه تشکیل جمعیت خیریه دسته های سری تشکیل شده بود که هر یک از آنها بوسیله عمال بناپارت رهبری می شد و در راس تمام آنها یک ژنرال بناپارت قرار داشت. در این جمعیت در کنار عیاشان فاسد و ورشکسته ای که اصل و نسبشان نامعلوم و وسایل گذرانشان مشکوک بود، در کنار واخورده های ماجراجو و منحط بورژوازی ولگردان، سربازان مرخص شده ، تبهکاران از زندان آزاد شده، زندانیان فراری محکوم باعمال شاقه، کلاه برداران، حقه بازان، دریوزگان(لاسارونی عنوان خاص دوره گردانی است که در ناپل ایتالیا از راه گدائی یا درآمدهای تصادفی گذران می کنند- توضیح مترجم)، جیب بران، شعبده بازان، قماربازان، قوادان، صاحبان فاحشه خانه ها، باربران، نویسندگان بیمایه، نوازندگان ارگ(منظور افرادیست که در کوچه و خیابان شهرهای اروپائی با نواختن نوع مخصوصی از ارگ(ارغنون) برای مردم معاش خود را تامین می کنند.-توضیح مترجم)، کهنه فروشان، چاقوتیزکن ها، سفیدگران، گدایان و خلاصه تمام این توده مبهم و از هم گسیخته که تلاش معاش پیوسته آنانرا از این سو به آن سو پرتاب می کند و در اصطلاح فرانسویان la boheme (کولی ها. این عنوان در زبان فرانسه به کسانی اطلاق می شود که زندگی بیعار، دوره گرد و نابسامان دارند- توضیح مترجم) نامیده می شوند- گرد آمده بودند. بناپارت از این عناصر خویشاوند خود هسته جمعیت 10 دسامبر را تشکیل داد. این جمعیت “جمعیت خیریه“ بود، زیرا تمام اعضای آن نظیر بناپارت محتاج آن بودند که از کیسه توده زحمتکش ملت به آنها احسان شود. این بناپارت که در راس لومپن پرولتاریا قرار می گیرد و منافعی را که شخصا بدنبال آنست به شکل جامع و کامل فقط در وجود آن باز می یابد و این مدفوع، این فضولات، این جِرم تمام طبقات را یگانه طبقه ای تشخیص می دهد که بی چون چرا می تواند بر آن تکیه کند- بناپارت واقعی، بناپارت sans phrasse(بدون آرایش، آرایش نیافته – مترجم) است. این عیاش کهنه کار دغل، زندگی تاریخی ملل و نقش عمده و اقدامات دولتی آنها را یکنوع کمدی به عامیانه ترین مفهوم کلمه و یکنوع بالماسکه که در آن البسه، سخنان، حرکات و اطوار بزرگوارانه فقط برای پوشش پست ترین فرومایگی ها بکار می رود- تلقی می کند. مثلا در سفرش به استراسبورگ لاشخور دستی سوئیسی بجای عقاب ناپلئونی عرضه می شد. هنگام پیاده شدنش در بندر بولونی به چند نوکر لندنی لباس نظامی فرانسه پوشانید و آنها را ارتش جلوه داد(لوئی بناپارت در دوران سلطنت ژوئیه در صدد برآمد از طریق شوراندن برخی از پادگانهای ارتش کودتا کند. بدین منظور روز 30 سپتامبر 1836 توانست به کمک چند افسر بناپارتیست دو هنگ توپخانه پادگان استراسبورگ را به شورش وادارد. ولی چند ساعت بعد شورشیان را خلع سلاح کردند و خود لوئی بناپارت دستگیر شد و به آمریکا تبعید گردید. روز 6 اوت 1840 بناپارت با استفاده از جنب و جوش عناصر بناپارتیست در فرانسه با گروه کوچکی از توطئه گران به بولونی پیاده شد و کوشید واحدهای پادگان محل را به شورش وادارد. این تلاش نیز بکلی عقیم ماند و بناپارت به زندان ابد محکوم شد ولی در سال 1846 به انگلستان گریخت. – توضیحات مترجم). او در جمعیت 10 دسامبر خود 10000 لومپن بیکاره را گرد آورد که می بایست نقش مردم را بازی کنند...“(صفحات 66 تا 67).کارل مارکس نقش این توده بی طبقه، بی شکل و مبهم، نقش این تفاله و لایه های اجتماعی غیرقابل اعتماد که در شیار میان سایر طبقات سرگردان و ول می گردند را در رویدادهای اروپا نشان می دهد. ولی لومپن پرولتاریا فقط زائیده اروپا نیست.رجاله ها در رویداهای بزرگ کشور ما نیز نقش موثری ایفاء کرده اند. در همین تاریخ معاصر ایران رجاله های اسلامی و یاران آیت اﷲ کاشانی بنامهای شعبان جعفری معروف به بی مخ و یا تاجبخش و طیب رضائی و رمضان یخی و... که از مریدان اسلام ناب محمدی بودند حضور فعال دارند. آنها در مبارزه با نهضت ملی ایران و جنبش قدرتمند کمونیستی ایران در همکاری با سلطنت و مذهب سنگ تمام گذاشتند. این باجگیرها و چاقوکشها با فریادهای نفس کش و چماق بدست و الهام از منبع دینی خویش آیت اﷲ کاشانی که رستگاری آنها را می طلبید و همراه با دلارهای سبز آمریکائی که رنگ “سیّدی“ داشت و سازمان سنتی جاسوسی امپریالیست فرتوت انگلستان در کودتای خائنانه 28 مرداد شرکت کردند و با بسیج مسلمین “پرهیزکار“ بر ضد “کافران کمونیست“ که در پی “اشتراکی کردن زنان شوهردار“ بودند لایه های متزلزل، عناصر بی طبقه، راهیان بهشت برین که گناهان ده ها ساله خویش را با خون یک توده ای می شستند ارتش آدمکشان حرفه ای را براه انداختند و کشتند و بردند و سوختند و نابود کردند. ملی کردن نفت را پس گرفتند، و آنرا با قرار داد خائنانه کنسرسیوم مجددا به امپریالیستها تقدیم کردند و اسم این خیانت ملی را “قیام ملی“ نامیدند و ایران را به پیمانهای ارتجاعی نظامی و تجاوزکارانه کشاندند که باید در کادر تجاوز احتمالی نظامی شوروی به ایران توسط آمریکائی ها بمباران اتمی شود. ایجاد خلاء اتمی در شمال ایران سیاست راهبردی امپریالیست آمریکا در ایران بود. ایران بیک کشور نیمه مستعمره کامل بدل شد و دستآوردهای مبارزات مردم ایران بدست شاه و متحدین اراذل و اوباشش بهدر رفت. امروز نیز همین اراذل و اوباش و این بار در قالب روشنفکران بیمایه و روسپی صفت در پی تجلیل از یک دوره ننگین تاریخ ایرانند.وقتی میان شیخ و شاه اختلاف افتاد و راه آنها از هم جدا شد رجاله ها نیز بدو دسته تقسیم شدند. شعبان بی مخ رهبر چاقوکشان حرفه ای دربار را بعهده گرفت و سازماندهی کرد و طیب رضائی به زیر چتر مذهب در آمد و از روحانیت ارتجاعی، طلب مغفرت نمود. رهبرانِ شعبان بی مخ، طیب رضائی را بجرم این زبان درازیها و چموش بازیها، برای زهر چشم گرفتن از روحانیت معترض اعدام کردند. به خونخواهی طیب رضائی که پس از انقلاب از وی تجلیل کردند شعبان بی مخ تحت تعقیب قرار گرفت و به کشور اربابش آمریکا که پناهگاه همه اراذل و اوباش جهانی است پناه برد. اربابان شعبان بی مخ تلاش کردند از این تفاله اجتماعی و قاتل جنایتکار یک “قهرمان ملی“ بسازند و از “خدمات“ وی تجلیل کنند. در یک صحنه سازی “دموکراتیک“ مسخره در حالیکه زیر پناهگاه “آزادی بیان“ خزیده بودند، دروغهای بزرگ وی را بنام واقعیات و خاطرات مهم و بخشی از تاریخ ناشنوده ایران جا زدند. روحانیت رژیم جمهوری اسلامی نیز که در دوران کودتای 28 مرداد با همین رجاله ها همکاری می کرد دستانش در افشاء حقایق بسته است و نمی تواند نقش متحد دیروز خویش را در کودتای خائنانه 28 مرداد بر ملا کرده خوار سازد. دو رژیم رجاله ها از رجاله های خویش حمایت می کنند.رژیم جمهوری اسلامی از همان بدو روی کار آمدن خویش با تجربه بکار گیری رجاله ها در پیشبرد نیات سیاسی خویش آنها را تحت عناوین “جمعیتهای خیریه“ که از مالیات مردم، غارت اموال عمومی، مصادرهای غیر قابل کنترل و خارج از نظارت عمومی، بنیادهای مشکوک ارتزاق می کردند و می کنند، تحت نام “جمعیتهای مذهبی و عام المنفعه“ سازمان داد. این جمعیتها نامشان دیگر 10 دسامبر نبود ولی تا در مواردی کامل و در موارد دیگر تا حدودی همان ماهیت جمعیت ده دسامبر را داشتند. کمیته ها، بنیادهای مستضعفان و 15 خرداد، بنیاد شهیدان و زندگان، انصار حزب اﷲ، و خود حزب اﷲ، ثاراﷲ و... که امکان بروز خودنمائیهای سرکوفت شده و انتقامجوئیهای احساسات تحقیر شده گذشته خویش را یافته بودند به میدان آمدند و این کمبودهای شخصیتی خویش را با گرفتن چماق و سرکوب مردم دست تنها و بی سلاح چون قهرمانان جنگهای جهانی جبران کردند و می کنند. آنهاعناصر بی مایه و بی پایگاهی هستند که شرط بقاء و ادامه زندگیشان وجود رژیم این چنینی در ایران است. آنها زورشان به زنان “بد حجاب“ می رسد که تسلیم عوامفریبی مذهبی نمی شوند و در صف نخست مبارزه سینه سپر کرده اند. آنها که در مقابل امپریالیستها و صهیونیستها زار و ذلیل اند و در تجزیه یوگسلاوی همدست امپریالیستها بودند در مقابل جنبش زنان ایران همگی “رستم دستانند“ و عقده های حقارت خویش را خالی می کنند. ضعیف کشی از صفات برجسته “مردانگی“ آنهاست. ضرب و جرح زنان بعنوان مبارزه با مظاهر فرهنگ امپریالیستی اقدامی ضد انقلابی ارتجاعی و اوباشانه است که تنها در مبارزه واقعی ضد امپریالیستی مردم میهن ما اخلال می کند. چنین تهاجمی بعنوان ایجاد امنیت و زهر چشم گرفتن از مردم به ایجاد آن امنیت و آرامش گورستانی بدل می شود که امپریالیستها همواره خواهان آن بوده اند. سرزمینهای بی سکنه و خالی از عرصه های مبارزه را بهتر می توان فتح کرد تا میدان مملو از مردم فداکار و آماده جانفشانی برای دستآوردها و دفاع از غرور ملی خویش. رجاله ها می خواهند با این رفتار خود حکومت نظامی غیر رسمی برقرار کنند. وقتی یک ناظر بی طرف رفتار این گرازهای اسلامی را در برخورد به مردم آن هم در آستانه تجاوز امپریالیستها و صهیونیستها می بیند بی اختیار به این نتیجه می رسد که عمال امپریالیستها و صهیونیستها در راس حکومت اند و بانی چنین خرابکاریها در جبهه متحد مردم می باشند و مترصدند شرایط تجاوز آشکار به ایران را زمینه چینی کرده و تدارک ببینند. روشن است که با سرکوب بیرحمانه زنان در ایران اسلام نجات پیدا نمی کند. اسلامی که نجاتش وابسته به چند تارمو و یا برجستگی بدن زنان باشد آنچنان متزلزل است که آنرا با ارتش 10 دسامبر نیز نمی توان نجات داد. نفس این وحشیگری و زن ستیزی خود نشانه ضعف و شکست است. آب ریختن به آسیاب امپریالیستهاست زیرا مردم عادی را آن چنان مستاصل می کند که فریاد بر می آورند “گر نادری نیست اسکندری پیدا شود“. دشمنی با زیبائیهای طبیعی مالا حمایت از زشتیها و پستیها بدنبال می آورد و طبیعتا کسی نمی خواهد در لجن زندگی کند. گندابی که لومپن پرولتاریای اسلامی هدیه می کند تنها از انزجار عمومی برخوردار است. رجاله ها در پی امنیت خویش هستند. آنها از برآمد مردم میهراسند. آنها بجای آنکه برای مقابله با امپریالیستهای متجاوز به نیروی مردم تکیه کنند، به بسیج آنها مبادرت ورزند و دست همه دشمنان تجاوز و دسیسه ضد ایرنی را برای مقابله با دشمن مشترک باز بگذارند به سرکوب مردم می پردازند زیرا از مردم بیشتر از تجاوز امپریالیستها می هراسند. آنها امنیتی برای ایران نمی خواهند، در پی امنیت خودشان هستند.سرکوب زنان ایران به بهانه مبارزه علیه بد حجابی با یورش وحشیانه دیگری به خانه ها و اماکن مردم در جنوب تهران همراه بود. چماقداران و رجاله های اسلامی در حالیکه مانند شعبان بی مخها چماق بدست گرفته و نقاب برچهره زده بودند بدون داشتن کوچکترین مجوز قانونی، تنها با خودسری و گردن کلفنتی شبانه به حریم خانه های مردم تجاوز کرده “اراذل“ و “اوباش“ را دستگیر کرده به گردن آنها آفتابه انداخته و وادارشان کردند که در آفتابه ها فوت کنند و سپس آنها را در محله های خویش گردانده به حیثیت آنها توهین کرده و سپس با چهره های نقابدار به ضرب و جرح آنها پرداخته و بدنهای خونین مالین شده آنها را فاتحانه بجای گذارده اند و با فریادهای “آمریکا نمی تواند غلطی بکند“ صحنه رزم را ترک کردند. با این اسلوبها می خواهند مناطق جنوب تهران را از حیطه قدرت “جاهل ها“، “بزن بهادرها“، “گردن کلفتها“ پاک کنند.منظره ای را تصور کنید که مشتی اراذل اوباش و چماقدار نقاب برچهره شبانه بدر خانه شما هجوم آورده نان آور خانواده را در مقابل چشمان حیرت زده و وحشت زده زن و فرزند و یا پدر و مادر مسن آنها بیرون کشیده به حسابش می رسند. انسان بی اختیار بیاد جنایات آمریکائیهای متجاوز در عراق می افتد. چنین رفتاری فقط در شهر “هرت اسلامی“ امکان دارد. این اقدام حتی بر اساس خود قوانین جمهوری اسلامی نیز جرم سنگین محسوب می شود. زیرا تجاوز آشکار و غیر قانونی به حریم خانه های مردم است. اجازه ورود را به این خانه هیچ مرجع رسمی قضائی صادر نکرده است. حکم قاضی در کار نیست. جرم متهمین معلوم نیست و جرم آنها به آنها تفهیم نشده است. در هیچ کجای قوانین جزائی جمهوری اسلامی نیامده است که متهم را می شود با انتساب لقب “اراذل“ کتک زد و آفتابه به گردنش انداخت. در هیچ کجای قوانین جزائی جمهوری اسلامی جرمی بنام “اوباش“ و یا “اراذل“ تعریف نشده است. کسی را بجرم چیزی که وجود ندارد نمی شود تحت پیگرد قرار داد، دستگیر کرد چه برسد به آنکه مجازات نمود و چه برسد به آنکه مجازات را فورا اجراء کرد و چه برسد به آنکه نوع آنرا نیز خود مجری در محل تعیین نماید. باید پرسید بچه مناسبت خود متولی احترام امامزاده را نگاه نمی دارد؟. باید پرسید ما در کجا و در کدام زمان و مکان زندگی می کنیم. در اینجا باید پرسید کدام یک واقعا اراذل و اوباش و چاقوکش و مخل آرامش و امنیت عمومی اند. آنها که جرمشان معلوم نیست و یا آنها که جرمشان معلوم است، سازماندهی شده اند، موتوریزه شبانه چون راهزنان به خانه های مردم تهاجم کرده، نام یگانهای ویژه برخود گذارده، از قبل نقشه کشیده و با برنامه ریزی آمده و ارتکاب به چنین اعمال زشت و تکان دهنده ای را که هر شهروندی را منزجر و به هراس دچار می کند افتخار آفرین خوانده و از آنها با غرور در مطبوعات یاد می کنند و مورد حمایت قرار می دهند و این روش تربیتی را که به مانند کاه در پوست کردن خاطی و بدروازه شهر آویختن وی می باشد برای سرمشق گرفتن سایرین در آتیه نیز چون آخرین تحول تربیتی و آموزشی اسلامی توصیه می کنند؟. باید پرسید که اگر واقعا اینگونه تنبیهات در تاریخ ایران موثر بود پس از کجا دوباره سر و کله رجاله هائی نظیر این اوباش منظم پیدا شده اند؟. باید پرسید که این جانوران از بند رسته متعلق به کدام جمعیت سری لومپن پرولتاریا هستند و با کدام جناح روحانیت در پیوندند و از کدام منبع غیبی الهام می گیرند که چنین راست راست راه می روند، مخل نظم در جامعه هستند و مراجع قانونی قدرت دستگیری آنها را ندارند؟. باید پرسید که این مغزهای مخبط و عقب مانده در محضر کدام روحانی “عالیقدری“ درس سبعیت و درندگی آموخته اند و با آشوب طلبی و خودکامگی و استبداد فردی بر جان و مال و ناموس مردم حکم می رانند و با فعال مایشائی علیرغم وجود قوانین اساسی اسلامی که تعهد به آن از واجبات آنهاست تهران را قرق کرده اند؟. هیچ مرجعی نیست که دست مردم به دامن آنها برسد و از دست این رجاله های احمقی نژادها شکایت کنند. کدام مرجع روحانی به این اوباش افسار گسیخته فتوا داده است که به حیثیت مردم توهین روا دارند و آنها را با کلاه بوقی در شهر بگردانند بدون آنکه جرمی به اثبات رسیده باشد. خود سری و خود کامگی امنیت اجتماعی را مختل کرده است کسی از فردای خود خبر ندارد. چاقو کشی می تواند قانون تعیین کند و عربده کشان خدمت رقبا، حرفا و مخالفین به بهانه های پوچ برسد. باندهای سیاه به بهانه تامین امنیت و یا اجرای “طرح جمع آوری اراذل و اوباش“ به جنگ خانگی می پردازند تا منطقه نفوذ خویش را قرق کرده از نفوذ حریف پاک کنند. مامورین انتظامی که قانونا مسئولیت نظم را بعهده دارند و خود باید مجری قانون باشند از اجرای قانون تخطی می کنند. زیرا نفوذ این جریانات سری و پشت پرده قدرتمندتر از همه قوانین اساسی روی پرده جمهوری اسلامی است که خودشان نیز برای آن تره هم خورد نمی کنند. هنوز بیش از یکربع قرن که از روی کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران می گذرد تمرکز قدرت مبهم است. همواره دستهای نامرئی ای در کارند که مقامهای رسمی نیز قادر نیستند آنها را کوتاه کنند. اینها اراذل و اوباش واقعی در جامعه ایران هستند که جای طیب و رمضان یخی را گرفته اند. آنها نمایندگان واقعی لومپن پرولتاریا هستند که از اتحاد با یک طبقه حاکمه ارتجاعی به سوی طبقه حاکمه ارتجاعی دیگر می روند تا وضعیت آشفته و متزلزل خویش را تامین نمایند. این قشر، قشری متزلزل، آلت دست و غارتگر و خرابکار است. قشری غیرقابل اعتماد و باجگیر است و به هیچ اصلی جز بی صفتی و فقدان اصولیت پایبند نیست. اسلام در نزد وی همانقدر محترم و قابل دفاع است که سلطنت و رژیم آریا مهری قابل دفاع و حمایت بود. این قشر مذبذب اجتماعی سلاح دست همه بخشهای حاکمیت برای توسعه نفوذ خویش بوده است و از این راه ارتزاق می کند. تا دیروز رفسنجانی از آن استفاده می کرد و حال نوبت احمدی نژاد است که از آن استفاده کند. حال احمدی نژاد به تن این رجاله ها لباس انتظامی کرده است و سرپرستی آنها را بعهده گرفته است. پول نفت رشوه ای است که باین ارتش از هم گسیخته و راهزن پرداخت می شود. این اوباش خطرناک در صورت تجاوز آمریکا با مشام تیزشان رنگ عوض خواهند کرد و هلهله کنان به پیشواز دشمنان ایران خواهند رفت. آنها تجربه کودتای 28 مرداد را در پشت سر دارند.


نقل ازتوفان شماره 88 تیر ماه 1386ارگان مرکزی حزب کارایران


http://www.toufan.org/toufan@toufan.org

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه



سهراب اعرابى 19 ساله در زندان اوين زير شكنجه به شهادت رسيد
از آژانس ایران خبر
تصوير سهراب و مادرش را در لينک زير ببينيد
https://www.ina-newsagency.com/News-Details.aspx?newsId=24925&back=1
سهراب اعرابى 19 ساله سال آخر دبيرستان و آماده براى امتحان كنكور در اعتراضات دهمين دوره رياست جمهورى در 30 خرداد روز شنبه بازداشت و به مكان نامعلومى منتقل مى شود . بعد از پيگيريهاى پى در پى خانواده بخصوص مادرش متوجه مى شوند كه وى در زندان اوين است, مادر اين جوان در روز سه شنبه 16 تير با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر آزادى فرزند ش بود, با وجود اين كه اين مادر مى دانست كه فرزندش در زندان اوين است ولى خيلى نگران بود و مى گفت مى ترسم بچه ام را بكشند. اين مادر عكسى از فرزندش تهيه كرده بود و به هر زندانى كه آزاد مى شد عكس عزيزش را نشان مى داد و از آنها مى پرسيد كه آيا او را مى شناسند و يا در زندان ديده اند؟ او مى گفت به هر كجا و هر كسى مراجعه مى كنم جواب نمى دهند و ميگويند صبر كن آزاد ميشود. اين مادر كارش از صبح تا شب جلو زندان ماندن شده بود تا اينكه يك دفعه از طرف قاضى مر تضوى خبر آمد كه سهراب اعرابى در زندان درگذشته است, خانواده اش را خبر كنيد تا جنازه فرزندشان را تحويل بگيرند........ فيلمى از مادر سهراب اعرابى در جلوى اوين كه عكس فرزندش را به يكى از زندانيان آزاد شده نشان ميدهد و از او سراغ فرزندش را ميگيرد ضميمه است .
...............................
مراسم تشییع پیکر سهراب اعرابی فردا مورخ 22 تیرماه ساعت 8 صبح مقابل غسالخانه ی بهشت زهرا برگزار می شود.
ضمنا مراسم ختم آقای سهرابی در منزل شخصی این خانواده به آدرس : آپادانا - خیابان نرگس - بلوک 36 - ورودی سوم - طبقه ی 5 با دعوت عموم برگزار می شود.

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

حمله نیروهای لباس شخصی به خوابگاه های دانشگاه امیرکبیر
پنجشنبه، ۱۸ تير، ۱۳۸۸
خبرنامه امیرکبیر: نیروهای لباس شخصی مجهز به سلاح های سرد و گرم با همراهی موتورسواران سازماندهی شده به برخی از خوابگاه های دانشگاه امیرکبیر حمله کردند.
نیروهای لباس شخصی در ساعت 20:30 امشب در حمله به خوابگاه گلشن در خیابان به آفرین، با ورود به خوابگاه، تعدادی از دانشجویان و نگهبانان خوابگاه را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر، نیروهای لباس شخصی بخش هایی از ساختمان و امکانات خوابگاه را نیز تخریب کردند. در این حمله این افراد از گاز اشک آور استفاده کرده و به سالن مطالعه، حمام، نمازخانه و طبقات مختلف خوابگاه گلشن حمله کردند.
از وضعیت چند تن از دانشجویان این خوابگاه پس از این حملات اطلاعی در دسترس نیست.
همچنین نیروهای لباس شخصی به همراهی نیروهای نظامی به درب خوابگاه یاوری دانشگاه امیرکبیر نیز مراجعه نموده و به تهدید دانشجویان پرداختند.
نیروهای لباس شخصی اعلام کرده اند که امشب مجددا به خوابگاه ها حمله خواهند کرد.

18تير :ويدئو کليپ ‫تظاهرت ۱۸ تير، ۱۳۸۸، تهران بلوار کشاورز ويديويی از وقايع امروز تهران:ای دولت کودتا...استعفا استعفا http://www.youtube.com/watch?v=W-46HmGAfeMhttp://www.youtube.com/watch?v=AGKFtVwX40E
18تير:
گزارشی از اعتراضات و درگيری های 18 تير در تهران فعالين حقوق بشر و دمکراسی:

از ساعت 4 بعد از ظهر نيروهاى گارد و ضدشورش و بسيج و لباس شخصى باتوم به دست در خيابان هاى اصلى و ميدان هاى اصلى شهر مستقر شده بودند. حتى در جلوى مترو و داخل مترو نيز نيروهاى گارد ويژه حضور داشتند. چندين هلى كوپتر بر بالاى سر جمعيت در ميدان هاى اصلى مانند ازادى و انقلاب و ولى عصر حركت مى كرد. از سمت آزادى به ميدان انقلاب به فاصله هاى كمى نيروهاى گارد ايستاده بودند. خيابان توحيد توسط نيروها بسته شده بود. جمعيت تقريبا هزار نفرى كه از ازادى و شهرك غرب به سمت انقلاب حركت مى كردند در حاليكه شعار مرگ بر ديكتاتور مى دادند مجبور شدند مسير خود را تغيير بدهند و به سمت ازادى حركت كنند. تعدادى نيز از كوچه ها و خيابان هاى فرعى خود را به سمت انقلاب رساندند. ميدان انقلاب به خصوص در جلو درب اصلى دانشگاه تهران مملو از نيروهاى گارد و بسيج و لباس شخصى بود و هر نيم ساعت حدود 50 نيروى گارد را با ماشين به ميدان انقلاب مى اوردند و در انجا مستقر مى كردند. نيروهاى گارد به مغازه هايى كه باز بود حمله مى كردند و فروشنده را وادار به بستن مغازه مى كردند تا جلوى پناه دادن مردم را بگيرند. و3 مغازه دار را بازداشت و درحاليكه با ضربات باتوم به جانشان افتاده بودند آنها رابه داخل ماشين بردند. اتحاد مردم بسيار عالى بود هر نيروى گاردى كه فردى رو دستگير مى كرد مردم با آجر به سمت او حمله مى كردند و در چند مورد توانستند مردم رو از دست نيروهاى گارد نجات بدهند. با اين وجود تعداد زيادى مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و نزديك به 50 نفر در انقلاب بازداشت شدند..مردم با هر حمله آنها شعار مرگ بر ديكتاتور و مرگ بر خامنه اى و مرگ بر احمدى نژاد و مجتبى بميرى رهبرى رو نبيني، نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم را سر مى دادند. در مقابل دانشگاه تهران نيز عده اى از جوانان شعار دانشجوى زندانى آزاد بايد گردد را فرياد مى زدند.درگيرى ها از ميدان اصلى انقلاب به خيابان هاى فرعى انقلاب مانند خيابان كارگر و جمالزاده و 16 آذر، فروردين هم كشيد شد.ساعت 8:20 نيروهاى گارد موتور سوار از سمت ولى عصر و خيابان وصال به سمت جمعيت واقع در ميدان انقلاب يورش اوردند.و مردم چه زن و چه مرد با پرتاب آجر و به آتش كشيدن لاستيك و سطل هاى زباله انها رو مجبور مى كردند كه عقب بكشند در ميدان انقلاب دو موتور نيروهاى گارد توسط مردم به آتش كشيده شد. جمعيت آنقدر زياد بود كه نيروهاى گارد و ضد شورش براى مقابله با جمعيت از گاز اشك آور استفاده مى كردند و مردم با آتش زدن سطل هاى زباله در وسط خيابان به مقابله با گاز اشك آور مى پرداختند.هر كس از داخل اتومبيل شعار مى داد نيروهاى بسيج و گارد به طرف او يورش مى بردند و شيشه هاى اتومبيل را خرد مى كردند.اين درگيرى ها از خيابان آزادى تا انقلاب و ولى عصربا وجود تاريكى هوا همچنان ادامه دارد و از ساعت 10 شب مردم در خيابان ها و پشت بام ها شعار الله اكبر و مرگ بر ديكتاتور را سر مى دهند و همچنان فرياد ها بلند است.

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه


هیجده تیر،دهمین سالگرد قیام خونین دانشجویان گرامی باد!

دهمین سالگرد قیام شکوهمند دانشجویان فرا میرسد. هیجده تیرماه 78، انفجارخشم فروخفته هزاران توده دانشجو بود که تضادهای عمیق جامعه را بازتاب داد و موجب چنان تکانی گردید که رهبربی کفایت و مرتجع جمهوری اسلامی سید علی خامنه ای همانند شاه خائن سراسیمه به میدان آمد و ناله سرداد که" صدای انقلاب" را شنید. دانشجویان انقلابی ومبارز پس از سالها سرکوب وخفقان و بی پروا از زندان و شکنجه به میدان آمدند و تنفر و انزجار خویش را علیه دودهه استبداد و ترور و پیگرد و نابرابریهای اجتماعی نشان دادند و به کلیت دستگاه فاشیستی حاکمه تف ریختند.این خیزش که به قیام شش روزه دانشجویان معروف گشت، نقطه عطفی درمبارزات دانشجویان بوده وبا درهم کوبیدن دیوار کاه گلی و باصطلاح اصلاح طلب دوم خردادی نشان داد که تنها راه رهائی مردم ایران از ظلمت استبداد فاشیستی وفقر و فاقه ، فساد و فحشا و همه نابسامانیهای موجود سرنگونی قهرآمیز رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی است. قیام هیجده تیرماه 78 مرزبندی روشنی با تمامی جریاناتی که پشت واژه های بی محتوا نظیر " گفتگوی تمدنها" و " نفی خشونت" و پیروی از "مشی مبارزه مسالمت آمیز" سنگر گرفته بودند، نمود. قیام دانشجویان اگرچه درنبردی نابرابر شکست خورد لیکن مبارزات دانشجویان هرگز پایان نیافت و دراشکال مختلف درسراسرایران ادامه یافته است. طرد وروکردن دست اصلاح طلبان حکومتی جمهوری اسلامی و تعرض به کلیت نظام اسلامی یکی ازدست آوردهای مهم این قیام بود.

امسال درشرایطی به استقبال هیجده تیر می رویم که جنبش عظیم مردم ایران دردوهفته اخیردرنبردی توده ای و نابرابر رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی و درراس آن علی خامنه ای و احمدی نژاد را به چالش گرفت و علیرغم تلفات و جان باختن بیش از صد تن ، صدها مجروح و بیش از هزار زندانی همچنان به پیکارعلیه تاریک اندیشان حاکم ادامه میدهد . تظاهرات با شکوه و چند میلیونی مردم در 30 خرداد که علیه تقلب وقیحانه انتخاباتی صورت گرفت چنان وحشتی دردل ارتجاع انداخت که وی چاره ای جز سرکوب عریان مردم و حتا بخشی ازبدنه رژیم که برای حفظ نظام به میدان آمد ندیده وبقول خودیهای جمهوری اسلامی نظام را با بحران کامل" مشروعیت" مواجه ساخته است. تعرض به مردم آزاده ایران ووحشی گریهای اخیرگرازهای اسلامی واز طرفی تشدید اختلافات جناحهای درون حاکمیت، جزتضعیف وانزوای بیشتر و تنفرعمومی نصیب جمهوری اسلامی درکلیتش نکرده است. مردم شجاع ایران و درراس آن دختران وپسران جوان باردیگردرنبردی شکوهمند به رژیم جمهوری اسلامی نه گفتند وبه سمبل این نظام کثیف و ضد بشری، علی خامنه ای واحمدی نژاد تف ریختند.

حمله وحشیانه لباس شخصیها واوباشان چاقوکش جمهوری اسلامی به کوی دانشگاه تهران در 25 خرداد ماه امسال و به قتل رساندن چند دانشجو و تخریب و مجروح ساختن شماری از دانشجویان پسر و دختر خللی در عزم دانشجویان بوجود نیاورده و 18 تیر فرصتی است تا باردیگرجمهوری اسلامی و دارودسته اوباش وی را به چالش گرفت،آزادی وحقوق دموکراتیک تمام آحاد مردم ورهایی فوری همه دانشجویان زندانی و تمامی دربندان را فریاد زد. همبستگی با خانوداه های جانباخته اخیر، طرح محاکمه عاملان و آمران جنایت وترورو کشتاروضرورت پیوند دانشجویان با کارگران و سایر زحمتکشان ازجمله نکات مهمی است که باید مورد توجه دانشجویان مبارز و انقلابی قرارگیرد. ارتجاع از نیروی متحد دانشجویان و پیوند آن با سایر اقشار جامعه بوِیژه کارگران به شدت می ترسد و خود را ضعیف می بیند ودر صورت رهبری خردمندانه انقلابی ، رهبری حزب طبقه کارگرچون مقوایی فرو خواهد پاشید. تشکیل هسته ها وکمیته های مخفی و تلفیق مبارزه مخفی و علنی امری حیاتی برای ادامه پیکارعلیه جمهوری اسلامی است.

همانطورکه حزب ما بارها تاکید کرده است مبارزه دموکراتیک و احترام به حقوق حقه مردم ایران جزء ناگسستنی مبارزه ضد امپریالیستی و ضد استعماریست و تنها دراین صورت است که می توان هم به مبارزه ضد ترور و خفقان جمهوری اسلامی شفافیت داد و هم مهرباطل برشعار همه باهم و حرکات اعتراضی بودارو بی دروپیکرکوبید و پرده ازسیمای حامیان دروغین مردم که درلباسهای رنگارنگ کمین کرده اند، درید. تنها دراین صورت است که می توان خونهای ریخته شده دانشجویان راه آزادی و استقلال در16 آذر، روز دانشجو و ادامه آن 18 تیر را گرامی داشت و آن را به پرچمی علیه ارتجاع و امپریالیسم تبدیل کرد.

حزب ما ضمن گرامیداشت جانباختگان هیجده تیر 78 به دانشجویان عزیز درود میفرستد واز مبارزه برحقشان علیه رژیم فاشیستی سرمایه داری جمهوری اسلامی که دشمن آزادی وعلم ودانش است و جان مردم را به لب رسانده دفاع میکند و بر پیوند این مبارزه با مبارزه بر حق کارگران و سایر زحمتکشان ایران تاکید می ورزد.

زنده باداتحاد و پیوند دانشجویان با کارگران و سایر زحمتکشان ایران علیه جمهوری اسلامی!
یاد تمامی جانباختگان خلق گرامی باد!
سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی!
زنده باد سوسیالیسم این پرچم رهایی بشریت!
حزب کارایران(توفان)
تیرماه 1388
www.toufan.org
toufan@toufan.org

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

راه و روش مبارزه با ستم ملی

در مورد مسئله ملی در ایران سخن بسیار رفته است ولی به علت درک نادرست از طرح مسئله ملی و روش برخورد کمونیستی به آن همیشه امکان لغزش فراهم است. این است که باز به امر مهم طرح درست مسئله ملی می پردازیم.
معمولا پاره ای از کمونیستهای ایرانی به طور دگماتیک هر جا که سخن از طرح مسئله ملی است فورا به اثر ارزنده لنین بنام “حق تعیین سرنوشت ملل“ توسل می جویند و آنرا برای تقویت استدلالاتشان مانند ورق برنده بر زمین می نهد. ناسیونال شونیستها نیز که به این گونه متحدین آشفته فکر برای رنگ و لعلاب دادن به تئوری های “ملیت پرستانه“ خود نیاز دارند بیکباره و فورا در این زمینه “لنینیست“ دو آتشه می شوند. زمانیکه لنین این اثر را برشته تحریر در آورد نظر به تحولات اروپا و پیدایش دول ملی داشت که از درون سامانه فئودالی سر برآورده و سامانه سرمایه داری را برپا می کردند و به بازار متحد برای فروش کالاهای خویش نیاز داشتند.
حزب کار ایران(توفان) در کنگره سوم خود با توجه به این مسئله نوشت: “از نظر تاریخی لزوم طرح مسئله ملی به انقلابات بورژوائی و تکامل شیوه تولید سرمایه داری و گسترش تولید کالائی بر می گردد. دوره ایکه حکومتهای مطلقه فئودالی پاشیده شده، توده های مردم بصورت انبوه به سیاست و به آزادیهای بازرگانی، اقتصادی و سیاسی عمومی روی آورده و در پی تشکیل دولتهای ملی برای شکستن موانع راه تحولات اقتصادی برآمده اند. در این دوره، دوره بیداری توده عظیم دهقانان و کشیده شدن آنان به جنبشهای دموکراتیک است که مسئله ارضی را در مرکز حل مسئله ملی قرار میدهد. در این دوره حل مسئله ارضی در جنبش ضد فئودالی با سرنوشت رشد سرمایه داری و قدرت گرفتن بورژوازی پیوند خورده است و مبارزه ملی بمفهوم تلاش برای برپائی دول مستقل سیاسی و اقتصادی و حل مسئله ارضی به نفع نظام سرمایه داری در مرکز توجه قرار میگیرد. در این مرحله دهقانان و کارگران در یک کلام جمیع طبقات جامعه نیروی ذخیره طبقه بورژوازی هستند“. در این دوره تشکیل دول ملی و واحدهای مستقل اقتصادی و سیاسی در دستور کار قرار دارد.
حتی وضعیت مسئله ملی در درون روسیه تزاری نیز که یک دولت امپریالیستی بود با اروپای غربی تا حدودی متفاوت بود. در روسیه ملتهای گوناگونی که دارای هویت واقعی بودند در لشگر کشیها و فتوحات تزارها به سرزمین “مادر روس“ منضم شده بودند. با آنها به صورت ملتهای دست دوم و بدون حقوق برخورد میشد. این ملتها مورد ستم و غارت تزاریسم بودند. امپریالیست تزاریسم در درون روسیه ممالک مستعمره ایجاد کرده بود. لنین از روسیه به عنوان “زندان ملل“ یاد می کرد. حل مسله ملی در این ممالک به معنی طرح تحقق خواستهای ملی تا سرحد استقلال سیاسی و تشکیل دولت جداگانه بود. یعنی ملل آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، قرقیزستان، ترکمنستان و... حق داشتند که خویش را از زیر سلطه تزاریسم رها کنند. این رهائی تضعیف تزاریسم و امپریالیست روس بود.
ولی نمی شود در مورد ایران به این الگوها توسل جست. توسل به این الگوها یعنی توجه نکردن به تحلیل مشخص از شرایط مشخص ایران.
در تاریخ ایران ما نه با رشد فئودالی و عبور به سرمایه داری بطور ناموزون در بخشهای مختلف ایران روبرو هستیم و نه با شرایطی که مثلا آذربایجان یا کردستان مستعمره ایران باشند. در ایران عبور از فئودالی به سرمایه داری بصورت عمومی و گسترده و بدون توجه به مرزبندیهای “ملی“ صورت پذیرفت زیرا اقتصاد ایران اقتصادهای جداگانه در سایه حکام محلی نبود. در ایران این طور نبود که مثلا بورژوازی آذری با رشد سرمایه داری به درهم شکستن مرزهای جغرافیائی نیاز داشت. ایران یک واحد ادغام شده اقتصادی بود و با پول واحد، نظام بانکی واحد، بودجه دولتی واحد آن چنان درهم تنیده بود که ورشکستگی یک بانک از همه این مرزهای تصنعی ملی عبور می کرد و تمام اهالی را در بر میگرفت. نه تنها مردمانی که در این واحد جغرافیائی می زیستند و می زیند از اقتصاد واحد برخوردار بودند و هستند، دارای تاریخ مشترکی هستند که آنها را در نشیب و فراز تحولات در کنار هم قرار داده است.
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
این وصف حال مردم ایران است. زلزله در بم مردم آذزبایجان را به حرکت می آورد و حمله به کردستان همدردی عمومی در سراسر ایران را ایجاد می کند. دلیل این امر در این است که طی تاریخ چند هزار ساله ایران مردمان این سرزمین سالها در کنار هم زیسته با هم درآمیخته و سرزمین مشترک، روان اجتماعی مشترک، فرهنگ مشترک پدید آورده اند. هر ایرانی، مستقل از اینکه به کدام ملیت و یا اقلیت ایران وابسته باشد درد مشترک و احساسات مشترک آن دیگری را حس می کند و می تواند واکنشهای وی را پیشگوئی کند. این امر ناشی از روان اجتماعی واحد، ناشی از فرهنگ واحد این ملل است. این ملتها در طی قرنها متحدا در مقابل متجاوزان ایستادگی کرده اند، در انقلاب مشروطیت سینه سپر کرده اند، در جنبش جنگل بر ضد قرار داد استعماری انگلستان رزمیدند، در مبارزات ضد استعماری دهه 20 تا 30 و ملی کردن صنعت نفت در کنار هم بودند، حزب واحد طبقه کارگر در ایران داشتند، از جنبش دموکراتیک آذربایجان و کردستان دفاع کرده اند، در انقلاب بهمن شانه به شانه رزمیدند و در مقابل تجاوز عراق به ایران از مرزهای خانه و کاشانه خویش بدفاع برخاستند. مردم این سرزمین جشنهای ملی مشترک، اعیاد مشترک مذهبی، تاریخ مبارزاتی واحدی دارند که در طی قرنها آنها را به هم پیوند زده است. مردم ایران همواره در مقابل حکومتهای مستبد قد علم کرده اند و برایشان تعلقات ملی این حکومتها هرگز مطرح نبوده است. استبداد آنها در درجه نخست قرار داشته است. در ایران اساسا طرح نیست که نخست وزیر و یا رئیس جمهور از نظر تعلقات ملی به کدام ملیت ایران وابسته است. حتی نفس این پرسش نیز به ذهن کسی خطور نمی کند. در ایران کارگران وقتی به اعتصاب دست می زنند از خود نمی پرسند که رئیس کارخانه، ترک، کرد و یا فارس است. آنها با نماینده سرمایه داری در کارخانه خودشان که دستمزد آنها را نمیدهد مبارزه می کنند. آنها حقوق معوقه خود را از سرمایه دار می خواهند و نه از فارس و ترک و کرد. آنها نمی گویند سرمایه دار فارس را بردارید و بجایش سرمایه دار ترک بگذارید و یا ترک را بردارید و به جایش سرمایه دار کرد بگذارید. کسانی که می خواهند چنین احساسی را در میان کارگران و مبارزان ایران القاء کنند مسلما ریگی در کفش دارند. اینها همه نشانه های وجوه مشترک این ملتها در چارچوب جغرافیای واحد است. مردم ایران از نظر فرهنگی، تاریخی، اقتصادی، روان اجتماعی بهم وابسته اند و نمی توان بطور مصنوعی به میان آنها شکاف ایجاد کرد.
چهره های درخشان تاریخ ایران نظیر ستارخان، باقر خان، حیدر عمواغلی، تقی ارانی، امیرخیزی، فریدون ابراهیمی، قاضی محمد، شریف زاده، معینی، فواد سلطانی، دکتر مصدق، حسین فاطمی، سیامک، مبشری، مختاری، وزیریان، انوشه، کوچک شوشتری، وارطان سالاخانیان، آرسن آوانسیان و نظایر آنها فرزندان مشترک این آب و خاک و مورد احترام و افتخار هر یک از احاد مردم ایران هستند. آنها الهام بخش مبارزات انقلابی مردم ایران بوده و خواهند بود. مبارزه آنها نشان می دهد که خون این مردمان در نهر مشترک آزدای و استقلال ایران جاری شده و مظهر مجسم یگانگی آنها بوده است.
حال بنظر حزب ما این وضعیت مشخص از شرایط مشخص ایران نشان می دهد که طرح مسئله ملی در ایران مسئله ارضی و یا تسلط استعماری نیست. بسیاری از طبقات حاکمه مرتجع در ایران آذربایجانی هستند و مردم ایران با آنها نه به عنوان آذربایجانی بلکه به عنوان ارتجاع حاکم و یا استثمارگر برخورد می کنند. اگر مسئله به صورت دقیق و صحیح طرح نشود آنوقت پاسخ صحیح هم نمی توان برای آن یافت. مبارزه برای تحقق خواستهای نادرست نیز به کجراه و شکست می رود.
در کردستان ایران در آغاز انقلاب شکوهمند بهمن نخست این شعار صحیح مطرح شد که مبارزات مردم در کردستان ادامه انقلاب ملی و دموکراتیک ایران است. این خلق کرد است که بطور عمده پیشقراول این مبارزات گردیده و پرچم رسالت آزادی ایران دموکراتیک را بدوش می کشد. این شعار به معنی آن بود که باید کردستان ایران به عنوان پایگاهی برای آزادی ایران باشد و همه نیروهای انقلابی به کردستان ایران بروند و از آنجا با حکومت مرکزی با هدف آزادی ایران دموکراتیک مبارزه کنند. هدف این شعار این نبود که همه آزادیخواهان و نیروهای انقلابی باید هم و غم خود را وقف جدائی کردستان از ایران بکنند. این تلاش در تناقض با شعار ادامه انقلاب ملی و دموکراتیک ایران بود. بتدریج که دست ناسیونال شونیستهای کرد باز شد و تبلیغات ضد فارس را دامن زدند و در این کار نیروهای بیگانه صهیونیستی، امپریالیستی و ارتجاع عرب منطقه دست کمی نداشتند جای این شعار درست را شعار نادرست “کردستان اشغالی“ و یا “ارتش جمهوری اسلامی باید از کردستان خارج شود“ گرفت. توگوئی وجود ارتش ارتجاعی جمهوری اسلامی در سایر جاهای ایران اشکالی ندارد و تنها وجودش در کردستان ناصواب است. همین روحیه جدائی طلبی ملی کار را به شکست جنبش کردستان کشانید زیرا کسی نمی توانست بپذیرد که کردستان ایران مستعمره ایران بوده و کردها تحت سلطه استعماری فارسها و تا حدودی آذربایجانیها قرار دارند و مبارزه “ملی“ آنها مبارزه ای برای “رهائی ملی“ و جنبش “استقلال طلبانه و ضد استعماری“ است. این چنین “جنبشهای ضد استعماری“ که جدا از جنبش عظیم عمومی ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی و جدا از جنبش انقلابی عمومی مردم ایران صورت می گیرند در بهترین حالت خوراک امپریالیستها و صهیونیستها برای تفرقه افکنی، تجزیه طلبی و خرابکاری در منطقه هستند. جنبش کردهای ایران هنوز نتوانسته است خود را از این آلودگی ناسیونال شونیستی خلاص کند. این جنبش هنوز نان رشوه دهی اپورتونیستهائی را می خورد که به “ناسیونال شونیسم“ ملتهای اقلیت باج می دادند و می دهند و بوئی از کمونیسم و وحدت رزمنده مشترک طبقه کارگر و حزب واحد طبقه کارگر که جدا از رنگ ملی باشد نبرده اند.
این همان خطری است که تمامیت ارضی سرزمین ایران را تهدید می کند و ناسیونال شونیسم را به آلت دست امپریالیستها بدل می کند. با این خطر که امروز با شکست سیاست خاورمیانه بزرگ امپریالیست آمریکا تقلیل پیدا کرده ولی از بین نرفته است باید هشیارانه مبارزه کرد.
بنظر حزب ما در کنار نقاط اساسی مشترکی که خلقهای ایران را بهم پیوند زده و سرنوشت مشترکی را برای آنها رغم می زند نمی توان بر بیعدالتیهائی که نسبت به آنها روا می شود چشم بست و نارسائی ها و ستمهای موجود را نادیده گرفت. کسی که از موجودیت ایران دموکراتیک دفاع می کند باید این دموکراسی را برای احاد مردم ایران بخواهد و آنرا برسمیت بشناسد. در ایران خلقهای درجه یک و درجه دو وجود ندارد و نباید هم داشته باشد. ایجاد اختلاف در میان خلقهای ایران که اساسا میان زحمتکشان این خلقها به آن دامن زده می شود برای جلوگیری از وحدت مبارزاتی مشترک آنها است. روشن است که وقتی اقتصاد ایران بطور عمده در دست آذربایجانیهاست “بورژوازی آذری“ دیگر نیازی ندارد که از تمامیت بازار ایران چشمپوشی کند و خود را تنها به یک گوشه ایران قانع نماید. این احساس “ملی“ یک احساس ملی سرمایه دارانه برای ایجاد کشورهای جداگانه مستقل برای رشد بلا مانع سرمایه داری نیست. بنظر نمیرسد که به استدلال عجیب و غریبی در این عرصه نیاز باشد. طرح دعوای کرد و فارس و یا ترک و کرد و نظایر آنها از نظر بورژوازی این ملتها نفاق افکنی در وحدت زحمتکشان این ملل است. کمونیستها باید این اسلحه را با توجه به مصالح مبارزه طبقاتی از دست بورژوازی این خلقها به کف آورند و خود پرچمدار مبارزه دموکراتیک گردند تا مانع سوء استفاده مرتجعین گردند. بنظر حزب ما ستمی که بطور عمده در ایران نسبت به خلقهای دیگر اعمال می شود ستم بر زبان مادری آنهاست. چگونه می شود آرزوی یک ملتی را برای آموزش زبان مادری به صورت نوشتار در مدارس رسمی نادیده گرفت و چه بسا سرکوب کرد. این نقض دموکراسی و بی توجهی به خواستهای طبیعی یک ملت است. کودکی که بزبان مادری آموزش ابتدائی ببیند مسلما با مشکلات کمتری در آموزش روبرو بوده و توانائیهای شکوفائی استعدادش افزایش می یابد. برعکس اگر چنین باشد که تاریخ مکتوب فرهنگ یک ملتی از بین رود نه تنها ستم بر آن ملت، ستم بر تمام خلقهای ایران است زیرا که ما بخشی از فرهنگ متنوع خویش را از دست داده و این گوناگونی چهره جامعه ایران را خدشه در می کنیم. زبان ملتهای ایران تاریخ مشترک ایران است و باید از آن پاسداری کرد. هم اکنون در ممالک پیشرفته صنعتی حتی تلاش می کنند گویشها و لهجه هائی را که در اثر رشد مراوده و حتی نیازهای اقتصادی و جهانی شدن در حال از بین رفتنند حفظش کنند و در بایگانی فرهنگی و دستآورد تاریخی ملی نگهداری نمایند. آنوقت ما باید در کشورمان شاهد بی تفاوتی رژیمهای حاکم بر مسند کار باشیم که نسبت باین ستمگری ملی بی تفاوت اند، فاقد درک و شعور تاریخی اند. ناسیونال شونیستهای فارس بر آنند که آموزش زبان مادری در مدارس می تواند روحیه تجزیه طلبی را تقویت کند و باین جهت سرکوب ملی و بریدن زبانها راه حفظ “وحدت ملی“ است. صرفنظر از اینکه این تئوری در عمل هرگز عملی نخواهد بود اتخاذ چنین روشی تنها می تواند وحدت تاریخی ملتهای ایران را خدشه دار کند و به ایجاد سوء ظن و سوء تفاهم در میان آنها منجر گردد. همین ستمگری موجب نفاق و پراکندگی است زیرا به ملتهای دیگر چنین القاء می کند که شما دارای تساوی حقوقی نیستید و باید از زبان ملت معینی بطور اجباری تبعیت کنید. این امر در میان ملتهای اقلیت به واکنش منفی منجر می شود که می تواند با خطرات زیادی برای تمامیت ارضی ایران تمام شود ومورد سوء استفاده دشمنان ایران قرار گیرد. حزب کار ایران(توفان) بر این نظر است که تحقق چنین خواستی نیاز به این ندارد که در آینده حتما در ایران جمهوریهای شوروی سوسیالیستی برقرار شود، اگر چه حل نهایی همه حقوق و مطالبات دموکراتیک درجامعه در رسالت دولت پرولتری است. لیکن تحقق پاره ای از حقوق دموکراتیک را نمی شود به آینده ای دور محول کرد. اگر شرایط تحقق چنین خواستی اساسا ممکن باشد، باید تلاش کرد که این ضرورت به واقعیت بدل شود. این امر حتی می تواند در چارچوب یک حکومت دموکراتیک بورژوایی نیزماهیتا قابل تحقق باشد. از این گذشته فراموش نکنیم که چنین حقی هم در قانون اساسی دوران مشروطیت با تکیه به انجمنهای ایالتی و ولایتی و هم در قانون اساسی جمهوری اسلامی به اقلیتهای قومی داده شده است. فقط باید این حق را متحقق کرد و به اجراء در آورد. نمی شود حقوق مندج در قانون اساسی را نادیده گرفت. پس مبارزه برای آموزش رسمی زبانهای مادری یکی از خواستهای ماست و باید برای آن مبارزه کنیم. این امر به همبستگی ملی خلقهای ایران یاری می رساند. فراموش نکنیم که بهر صورت ملتهای ساکن یک واحد جغرافیائی به زبان واحدی برای تکلم نیاز دارند که باید رابطه و پیوند میان آنها را سهلتر و تفاهمشان را افزونتر گرداند. همین زبان واحد در عین احترام به زبانهای دیگر و شناختن حق آموزش رسمی آنها عامل مهمی در وحدت و تفاهم ملی است. زبان فارسی به هر دلیل تاریخی که از حوصله این مقاله خارج است زبان مشترک تفاهم ملی است. پیشنهاد حذف زبان واحد طبیعتا با روح تحکیم وحدت ملی و طباتقی صورت نمی گیرد و تکیه را بر تفرقه، جدائی و نفهمیدن مشترک می گذارد. حزب ما با این “دموکراسی طلبی“ کاذب و موذیانه مخالف است و آنرا دسیسه ناسیونال شونیستی دول همسایه ایران می داند. روشن است که از نظر کمونیستها طرح مسئله به صورت مجزا و مستقل از منافع مبارزه طبقاتی هرگز صورت نمی گیرد. کمونیستها حل مسایل دموکراتیک را در هوا و بطور ناب طرح نمی کنند. ما برآنیم که کمونیستها در عین برسمیت شناختن حقوق دموکراتیک متساوی برای همه خلقهای ایران در اساس باید برای تحکیم وحدت این خلقها مبارزه کنند و نه برای تعمیق اختلاف. باید در این مبارزه تکیه بر وحدت باشد و نه بر انشقاق. هدف ما از طرح چنین مسایلی باید برای ایجاد تفاهم و همبستگی طبقاتی میان خلقها و طبقه کارگر باشد و مبارزه ما باید با این روحیه وحدت طلبانه همراه باشد. روح مطالبی که ما بیان می کنیم، مبارزه ای که می کنیم، باید در خدمت وحدتی ملی و طبقاتی باشد. هرگام ما باید این وحدت دموکراتیک را تحکیم کند تا مرز ما با مرز ناسیونال شونیستها روشن باشد و گرنه مرزهای دموکراتیک بسیار سیال اند و می توانند بدون مرزبندی روشن، بدون توجه به روح مبارزه ایکه ما به پیش می بریم به آلت فعل ارتجاع جهانی بدل شویم. برای این مبارزه باید رهبری حزب را پذیرفت و به حزب واحد طبقه کارگر ایران پیوست.
*****
بر گرفته ازتوفان شماره 112 تير ماه 1388 ارگان مرکزی حزب کارایران
www.toufan.org
toufan@toufan.org


04.07.2009
همبستگی سندیکای حمل و نقل آلمان با معترضان در ایران

نقل از رادیو فارسی زبان آلمان
رئیس هیئت مدیره‌ی سندیکای راه‌آهن و حمل ونقل آلمان با ارسال نامه‌ای به سفیر جمهوری اسلامی در برلین، از دولت ایران خواست به «سرکوب وحشیانه‌ی تظاهرکنندگان» که بطور مسالمت‌آمیز به نتایج انتخابات اعتراض می‌کنند، پایان دهد.
الکساندر کیرشنر، رئیس سندیکای راه‌آهن و حمل ونقل آلمان (ترانس‌نت)، در نامه‌ی خود به رضا شیخ‌عطار، سفیر جمهوری اسلامی ایران در برلین، نوشته است: «ما عمیقا نگران رویدادهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران و پیامدهای آن هستیم. در همبستگی با کارگران ایران، از دولت جمهوری اسلامی می‌خواهیم که سرکوب وحشیانه‌ی تظاهرکنندگان توسط نیروهای امنیتی را متوقف کند.»
رئیس سندیکای راه‌آهن و حمل ونقل آلمان به سفیر ایران در برلین نوشته است: «تصاویری که از زخمی‌ها و قربانیان تظاهرات بدست ما رسیده است، بشدت تکان‌دهنده هستند. مردم ایران كه بعد از انتخابات برای آزادی، دموكراسی و شفافیت دست به تظاهرات زده‌اند، از حمایت کامل سندیکای راه‌آهن و حمل‌ونقل آلمان (ترانس‌نت) برخوردارند.»
الکساندر کیرشنر، رئیس سندیکای راه‌آهن و حمل ونقل آلمان در ادامه‌ی نامه‌ی خود از دولت ایران خواسته است، همه‌ی بازداشت‌شدگان تظاهرات و نیز همه‌ی زندانیان سیاسی را فورا آزاد کند، حق تشکیل سندیکاهای مستقل را به رسمیت شناخته و فعالان کارگری زندانی را آزاد کند. رئیس سندیکای حمل و نقل آلمان همچنین از دولت ایران خواسته است، به حقوق جهان‌شمول انسان‌ها احترام بگذارد، آزادی عقيده، مذهب، مطبوعات و آزادی اجتماعات را به‌رسمیت بشناسد و برگزاری انتخابات مجدد و آزاد را زیر نظارت نهادهای بين‌المللی بپذیرید.
در ادامه‌ی نامه‌ی رئیس سندیکای راه‌آهن و حمل و نقل آلمان آمده است: «ما اکیدا از دولت ایران می‌خواهیم به خشونت دولتی پایان دهد. کسانی که در سرکوب تظاهرات مسالمت‌آمیز روزهای اخیر و ضرب و شتم و قتل تظاهرکنندگان دست داشتند، نباید بدون مجازات بمانند.»
رئیس سندیکای راه‌آهن و حمل ونقل آلمان در پایان نامه‌ی خود به سفیر جمهوری اسلامی در برلین به وضعیت فعالیت‌های سندیکایی و فعالین کارگری اشاره کرده و نوشته است: «در ايران سال‌هاست که فعالان کارگری تحت تعقیب‌اند یا بازداشت می‌شوند. فعالان کارگری تنها می‌توانند به‌طور مخفیانه فعالیت کنند. در ایران هنجارهای پایه‌ای فعالیت آزاد سندیکایی بطور روزمره نقض می‌شود.»
به گفته‌ی رئیس سندیکای راه‌آهن و حمل ونقل آلمان، «داستان غم‌انگیزی است که اکنون نیز نام فعالان کارگری دوباره در فهرست بازداشت‌شدگان جای گرفته است».MM/SJ