جهانی شدن سرمایه امپریالیسم“جهانی شدن سرمایه امپریالیسم” منتشر شده از سوی حزب کمونیست سوئد (م-ل)

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه


مداحان "انقلاب مخملی" امپریالیستی را افشا کنیم

پیرو تهدیدات وقیحانه نظامی علیه ایران واحتمال بمباران نیرو گاههای هسته ای توسط رژیم نژاد پرست و متجاوزاسرائیل، بیانیه ای اخیرا توسط 175 فعال سیاسی، خبرنگار و نویسنده و شخصیتهای رنگارنگ در پوشش همدردی با مردم ایران صادر شده و با اتخاذ موضعی ارتجاعی و تهوع آور که یاد آور جهت گیری سیاسی روشنفکران جاهل و خودفروخته اپوزیسیون عراق در آستانه تجاوز نظامی آمریکا به آن کشور است، می باشد. روشنفکران کوراندیش و فریب خورده ای که چشم امید به "انقلاب مخملی" امپریالیستی بسته اند، برای خوشرقصی اجانب، گناه هر نوع تجاوز و بمباران ایران را به گردن جمهوری اسلامی می اندازند. همانطور که اپوزیسیون کنگره ملی عراق به رهبری احمد چلبی معروف، چنین کرد و به اپوزیسیون خیانت ملی بدل شد. صادر کنندگان بیانیه  بیخردانه علل تشنج  در منطقه و تهدیدات نظامی به میهن ما را در وجود هیولای توسعه طلب و متجاوز امپریالیست آمریکا و اسرائیل نمی بینند و همزبان با اوباما و سارکوزی و دیگر کشورهای امپریالیستی ،ایران را مقصر اصلی این ماجرا تحلیل می کنند، همانطور که عراقی های خود فروخته نیز، صدام حسین را مقصر اصلی تجاوز آمریکا به عراق تحلیل نمودند. آنها جای علت و معلول را آگاهانه برا یفریبکاری تغییر می دهند. این فریبخوردگان و جاهلان سیاسی نفهمیدند و نمی خواهند بفهمند که علل تجاوز نظامی به عراق و افغانستان و لیبی و احتمالا به ایران به منظور استقرار آزادی و دمکراسی و حقوق بشر و دلسوزانی برای مردم ایران نیست، بلکه به منظور تبدیل ایران به مستعمره رسمی این کشورها، غارت وچپاول منابع طبیعی و رقابت بر سر تسلط و کنترل انرژی در منطقه و جهان است. امپریالیست آمریکا بدنبال استقرار رژیمی در ایران است که همانند رژیم عربستان سعودی و قطر و کویت و بحرین و...سگ زنجیری اش باشد و مانعی برای سیاستهای راهبردی نظم نوینش ایجاد ننماید.

صادرکنندگان بیانیه با فرمان عقب نشینی و فراخواندن رژیم، جهت متوقف ساختن غنی سازی اورانیوم و استفاده از انرژی هسته ای و انصراف از حق قانونی خود، از کشور ایران می طلبند به زورگوئیهای امپریالیستها  تن در دهد، تا امپریالیست آمریکا و شرکاء به رحم آیند و به کشور ایران تجاوز ننمایند!!. آیا این سفیهان سیاسی نمی فهمند که اتهامات پوچ امپریالیستی در مورد برنامه هسته ای ایران تنها بهانه ای برای اشغال ایران و تحقق نیات شوم امپریالیستی است؟ اگر رژیم جمهوری اسلامی از این حق مسلم ایران نیز بگذرد و به خیانت ملی تن در دهد، آنها با پیشنهاد برسمیت شناختن اسرائیل و خیانت به ملت فلسطین و مبارزه با "تروریسم" و... به میدان می آیند و این قصه سر دراز دارد.

اما سرنوشت غم انگیز لیبی و سرنگونی رژیم قذافی درمقابل ماست و شاهدیم  که حاکم لیبی به رغم تمام عقب نشینیها و امتیاز دادنهای سیاسی و اقتصادی اش، نیز نتوانست جان سالم بدر برد و سر انجام توسط امپریالیستها سرنگون گردید. این رخداد، دلیلی بر این مدعاست که امپریالیستها استقلال هیچ کشوری را برنمی تابند و با دروغ و ریاکاری و با توسل به قطعنامه های غیر قانونی سازمان ملل بدنبال بهانه می گردند تا اهداف استعماری و فاشیستی خود را که همانا نقض آشکار حق خود تعیینی سرنوشت ملل است، به اجرا در آورند. صادرکنندگان بیانیه سازش با امپریالیسم و کنار آمدن با سیاستهای استعماری را دردستور کار خود دارند و به این توهم دامن می زنند که با  سازش و همکاری با امپریالیسم می توان  به "آزادی و استقلال" دست یافت.

حزب ما بارها در بیانیه ها و مقالات سیاسی اش بطور روشن بیان داشته است، که سرنگونی رژیم ارتجاعی و بهیمی جمهوری اسلامی یک امر داخلی و وظیفه مردم ایران است و هر گونه قلدری و تحریمهای غیر قانونی و تهدیدات نظامی جنایتکارانه را محکوم کرده و در مقابل آن قاطعانه خواهد ایستاد.

حزب کارایران(توفان) هرنوع چراغ و چشمک و خوشرقصی برای امپریالیستها را محکوم می کند و همه مبارزین انقلابی و میهنپرست را به افشای کلاشان و مداحان امپریالیست که به تطهیر سیاستهای تجاوزکارانه استعماری می پردازند، فرا می خواند.  این روشنفکران خودفروخته کسانی هستند که از مدتها قبل توسط دستگاههای امنیتی دشمنان ایران پروار شده و برای چنین روزی آماده شده اند. ننگ و نفرت بر آنها باد.



سرنگونی رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی فقط بدست مردم ایران!

زنده باد آزادی و سوسیالیسم!

دست امپریالیستها از ایران و منطقه کوتاه باد!

حزب کارایران(توفان)

  بیست وسوم آبان ماه هزار و سیصد و نود

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه


کاید غول، عضو کمیتۀ مرکزی جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین،

در مورد شناسائی دولت فلسطین از طرف سازمان ملل



سند زیر در تارنمای جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین به زبان عربی منتشر شده و ما نیز برای آشنائی بیشتر خوانندگان گرامی در مورد مواضع سازمانﻫﺎ و احزاب فلسطینی در قبال طرح به رسمیت شناختن دولت فلسطین در سازمان ملل، به فارسی ترجمه و در اختیارهمگان قرار می دهیم. به این امید که گامی ولو کوچک در تقویت جنبش ضد استعماری و استقلال طلبانۀ فلسطین برداشته باشیم.

هئیت تحریریه

آبان ماه 1390

******



در یک نشست سیاسی در شمال غزه، کاید غول اظهار داشت که:

"ما در سال 1999 از مجلس مرکزی الفتح در خواست کردیم که در سرزمینﻫﺎﯼ اشغالی سال 1967، از جمله قدس، اعلام دولت فلسطینی نماید.

20 سپتامبر 2011



جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین یک گفتگوی سیاسی را در شمال غزه ترتیب داد تا در مورد حق ملت فلسطین مبنی بر تشکیل دولت مستقل خود بحث و بررسی شود. در این گفتگوی سیاسی، تعداد زیادی از اعضاء و کادرهای جبهۀ تودهﺍﯼ برای آزادی فلسطین و همچنین جمع کثیری از مردم شرکت داشتند.

رفیق کاید غول عضو کمیتۀ مرکزی و مسئول تشکیلات منطقۀ غزه گفت:

رفتن به سازمان ملل برای درخواست تشکیل دولت فلسطینی بسیار دیر شده است. وی گفت که جبهۀ خلق در سال 1999، همزمان با پایان یافتن قرارداد اُسلو، درخواست تشکیل دولت فلسطینی در سراسر سرزمینﻫﺎﯼ اشغالی سال 1967، از جمله قدس را مطرح کرد اما این درخواست تا کنون عملی نشده است.

رفیق غول توضیح داد که شرایط امروز که رهبری الفتح می خواهد به این اقدام دست زند بدین قرار است:

از نظر خود فلسطینیﻫﺎ، مذاکرات دوجانبه با اسرائیل و زیر نظر آمریکا با شکست روبرو گردیده است. جنبش فلسطین در حالت تشتت و تجزیه بسرمی برد و از همۀ تجربیات گذشته بی نصیب است. از طرف دیگر، اعمال سیاست فردگرائی نیز وجود دارد و در عرصۀ فلسطین توافقی میان نظرات موجود نیست.

رفیق غول در مورد کشورهای غربی اظهار داشت که آنان بر رهبری فلسطین فشار می آورند  تا همچنان به مذاکرات ادامه داده، بدون آن که دستاوردی در مقابل فلسطینیﻫﺎ ارائه دهند، در حالی که در کشور های عربی تحول بهار عربی آغاز گردیده و دولتﻫﺎﯼ رسمی کشورهای عربی تمایل دارند ما به سازمان ملل برویم. او اخطار کرد که این وضعیت نباید تبدیل به فشاری بر فلسطینیﻫﺎ گردد که پیشنهادات زیانمندی را برای آیندۀ فلسطین بپذیرند.

در مورد وضعیت سیاسی در اسرائیل، رفیق غول اظهار داشت که سه نظر در اسرائیل در مورد رفتن فلسطین به سازمان ملل وجود دارد. نظری خواستار آنست که هیچ امتیازی داده نشود تا رهبری فلسطین مجدداً مجبور به مداکره شود و این نظر رسمی دولت اسرائیل است. نیروهای امنیتی و نظامی اسرائیل باور دارند که باید شهرک سازی را برای دورۀ کوتاهی متوقف کرد تا فلسطینیﻫﺎ مجدداً به مذاکره تن دهند. نظر سوم متعلق به نیروهای چپ اسرائیل است. آنان معتقدﺍند که فشار آوردن زیاد به رهبری فلسطین ممکن است به رابطۀ آنها با کشورهای حامی آنها لطمه وارد آورد.

رفیق کاید غول بر این نظر است که اگر دولت فلسطینی در درون مرزهای 1967 به رسمیت شناخته شود این امتیاز را خواهد داشت که برعکس قرارداد اسلو که سرزمینﻫﺎﯼ اشغالی 1967 را سرزمینﻫﺎﯼ مورد نزاع و اختلاف می بیند و نه حق فلسطینیﻫﺎ، از این پس از نظر سازمان ملل و مرجع جهانی حاکمیت فلسطینیﻫﺎ بر اراضیﺍشان در مرزهای 1967 حق مطلق فلسطینیﻫﺎ خواهد بود و نه اراضی مورد منازعه و مذاکره، و بر طبق مادۀ هفتم میثاق سازمان ملل، از آن پس دولت فلسطین می تواند برای خروج اشغالگران از سرزمینﻫﺎﯼ 1967 متوسل به زور شود و یا سازمان ملل هم موظف به اعمال زور خواهد شد تا سرزمینﻫﺎﯼ فلسطینی را از اشغال در آورد.

کاید غول برای این اقدام تازۀ مسئولان فلسطینی بر روی بعضی از پایهﻫﺎﯼ قانونی تکیه کرد از آن جمله مصوبۀ شماره 181 که در سازمان ملل به تصویب رسیده مبنی بر این که در سرزمین فلسطین دو دولت باید تشکیل شود، 47 در صد اراضی برای دولت فلسطین و 53 درصد برای یهودیان، و هم چنین مصوبه 194 که اعلام می دارد: به رسمیت شناختن دولت اسرائیل منوط بر این است که پناهندگان فلسطینی به سرزمینﻫﺎﯼ خود باز گردند، و مصوبۀ شماره 6005 سال 1987 که در آن کنارۀ غربی رود اردن و نوار غزه را سرزمینﻫﺎﯼ فلسطینی می داند، و بسیاری دیگر مصوبات که به نفع فلسطینیﻫﺎ است. وی سپس به احتمالات دیگری در این زمینه پرداخت از جمله تاکتیک جدید دولت آمریکا برای به تعطیل کشاندن شناسائی دولت فلسطین در سازمان ملل، اما دولت آمریکا برای چنین امری به 9 رأی موافق نیاز دارد تا بتواند به رسمیت شناختن دولت فلسطینی را وتو کند. اما هم اکنون دولت آمریکا می داند که اکثریت اعضای شورای امنیت سازمان ملل مخالف این خواست او هستند و این در حالی است که احتمال دارد کشورهای چهارگانه نیز که می کوشند به نوعی مسئلۀ فلسطین را حل و فصل کنند پیشنهاد به تأخیر انداختن این مسئله در شورای امنیت را بدهند و از طرفﻫﺎﯼ درگیر بخواهند که مجدداً بر اساس به رسمیت شناختن اراضی سال 1967 وارد مذاکره مجدد شوند بدون این که دولت فلسطینی به طور کامل از طرف سازمان ملل به رسمیت شناخته شود.  کاید غول هم چنین اظهار داشت که ممکن است درخواست فعلی دولت فلسطین برای مدتی به تأخیر انداخته شود، در این صورت می توان موضوع را به مجمع عمومی سازمان ملل احاله داد تا سازمان ملل کشور فلسطین را به عنوان عضو خود به رسمیت بشناسد که البته این عمل نیز تغییر چندانی در وضع موجود ایجاد نخواهد کرد.

رفیق کاید غول در بخشی دیگر از سخنان خود اظهار داشت که در شرایط فعلی ما باید سریعاً در جهت ایجاد وحدت در بین خود اقدام کنیم زیرا این امر به ما امکان خواهد داد تا در برابر فشارها مقاومت کنیم، چون که با ادامۀ سیاست فعلی که ما از نظر اقتصادی به آمریکا و غرب وابسته هستیم نخواهیم توانست به عملی مثبت دست بزنیم و این وضعیت باعث شده تا فاصلۀ زیادی بین طیفﻫﺎﯼ مختلف جامعۀ فلسطین به وجود آید.

سپس رفیق نجیب مجدلاوی عضو علیﺍلبدل کمیتۀ مرکزی جبهه سؤال کرد که آیا  حال زمان مناسبی برای بردن مسئلۀ فلسطین به سازمان ملل هست و آیا برای این اقدام آمادگی لازم وجود داشته است و نتایج حاصله از نظر داخلی و بینﺍلمللی و برای مبارزه مقاومت فلسطین و اسرائیل چه می توانند باشد؟

در جریان این گفتگو حاضران نیز به اظهار نظر پرداخته و تأثیرات مختلف اقدامات فعلی بر روند مبارزات مردم فلسطین را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دادند.


زنده باد نبرد استقلال طلبانۀ خلق فلسطین

در گرامی داشت جنبش "اشغال وال استریت" در آمریکا



گزارشی از فعالین حزب کار ایران(توفان) در آمریکا






بیش از یک ماه است که شعلهﺍﯼ از زیر خاکستر بیعدالتیﻫﺎ سر بر آورده و دارد به امیدهای کور شدۀ جامعه روشنی می بخشد. شعله از مرکز غارت و چپاول قانونی دسترنج مردم "وال استریت" دمیدن گرفت و حرکتی را آغاز نمود که تا کنون بیش از 1000 (هزار) شهر جهان را در نوردیده است.

جنبش "اشغال وال استریت"  جنبش اعتراض به آمال سرکوب شدۀ مردمی است که در نظام موجود به سوی فقر و فلاکت پرتاب شدهﺍند . این جنبش اعتراضی به حرص و طمع کمپانیﻫﺎﯼ بزرگ است که خود را هر روز فربه تر می کنند و بخش بزرگی از جامعه را به پرتگاه نومیدی می کشانند. جنبش "اشغال وال استریت" عکسﺍلعمل طبیعی مردم به بحران اخیر سرمایهﺪاری است که در آمریکا بیش از 3 سال است حلقوم مردم را می فشرد. میلیونﻫﺎ انسان چندین سال است که در جستجوی کار به هردری سر می زنند ولی نا امیدتر از گذشته شب سر بر بالین می نهند. نرخ بیکاری در آمریکا رسماً بیش از 9 در صد است ولی نرخ واقعی آن نزدیک به 20 درصد می باشد. کمپانیﻫﺎﯼ بزرگ برای کسب سودهای نجومی  شغلﻫﺎﯼ تولیدی و سرویسی را به کشورهائی که نرخ نیروی کار ارزان است منتقل نموده و میلیونﻫﺎ کارگر را  بدون پرداخت غرامتی بیکار نمودند. بانکﻫﺎ و سرمایهﺪاران بزرگ بحرانی در مسکن ایجاد نمودند و میلیونﻫﺎ انسان را بی خانمان کردند و خود میلیاردها دلار به جیب زدند. مرکز مالی و وام دهندۀ آمریکا نرخ وامﻫﺎﯼ دانشجوئی را افزایش داده و زندگی تحصیل کردگان را به گروگان گرفتهﺍند. مراکز غول پیکر بیمه، هزینۀ بیمهﻫﺎﯼ بهداشتی را هر ساله افزایش داده به طوری که دیگر مردم قدرت خرید بیمۀ بهداشتی را ندارند و بیش از 50 میلیون نفر در جامعه از داشتن بیمۀ بهداشتی و درمانی محرومﺍند. نتایج زیانبار بحران موجود در نظام سرمایهﺪاری آن چنان متعدد و وسیعﺍند که نه تنها حلقوم کارگران و مزد بگیران جامعه را در چنگال سنگین خود می فشارد بلکه زندگی اقشار میانی را هم مورد تهدید قرار داده است.

مراکز مالی به ویژه مرکز بورس آمریکا وال استریت، مراکز ایجاد فقر و فلاکت در آمریکا و بسیاری از کشورهای جهان هستند. بانکﻫﺎ و وال استریت سمبل دزدیدن دسترنج مردم، سمبل حرص و آز سرمایهﺪاران گردن کلفت، و مراکز ایجاد فقر و بی خانمانیﺍند. این مراکز مورد خشم و نفرت مردم به ویژه جوانان قرار دارند و جنبش "اشغال وال استریت" تجلی این احساس جامعه است و بهمین دلیل توانست سریعاً رشد کند و فراگیر شود.

اقشار مختلف جامعه، کارگران، جوانان، بیکاران، سربازان برگشته از جنگ در عراق و افغانستان، دانشجویان، تحصیل کرده ها، بازنشستگان، اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری، فعالین سیاسی چپ آمریکا و .... در این جنبش شرکت دارند. درد مشترک بی عدالتی، امیدهای برباد رفته،  نابسامانی و وخامت اقتصادی، هراس از آینده و .... این اقشار را بهم پیوند داده است. مردم می بینند که با در نظر قراردادن ردۀ در آمدها تنها 400 نفر سرمایهﺪار فربه در آمریکا در آمدی بیش از 50 درصد ردۀ پائینی جامعه را به خود اختصاص دادهﺍند و 5 در صد ردۀ بالائی جامعه در آمدی بیش از 85 درصد ردۀ پائینی کسب می کند. مردم می بینند که یک منشی اداره، حقوقی حدود 15 هزار دلار در سال دریافت می کند در صورتی که مدیران کمپانی های بزرگ سالیانه چند میلیون و بعضاً دهﻫﺎ و صدها میلیون دلار پاداش دریافت می کنند. جنبس "اشغال وال استریت" جنبش اعتراض به این بیعدالتی و هم چنین جنبش اعتراض به عدم وجود دمکراسی و عدم امکان شرکت مستقیم مردم در امور است.

تا کنون جنبش "اشغال وال استریت" به بیش از 200 شهر کوچک و بزرگ آمریکا گسترش یافته است. این جنبش توانسته است که حمایت اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری و شخصیتﻫﺎﯼ مترقی و فعالین سیاسی را کسب کند.

فعالین حزب کار ایران (توفان) در آمریکا در محل سکونت خود شرکت مستقیم در این جنبش دارند و با فعالین این جنبش مرتباً درگیر بحث و گفتگو هستند . فعالین حزب در مبارزه و آکسیونﻫﺎﯼ این جنبش شرکت نموده و سعی دارند که تجربیات خود را به نیروهای جوان جنبش انتقال دهند  و تمام کوشش خود را در رادیکال نمودن جنبش به کار گیرند. فعالین حزب به رفقای آمریکائی و غیر آمریکائی که برای پیشبرد جنبش مبارزه می کنند درود می فرستند و مقاومت آنها را در مقابل دستگیری و سرکوب پلیسی ستایش می کنند.

مردم در دسته و نوبتﻫﺎﯼ مختلف از مکانﻫﺎﯼ اشغال شده وکمپﻫﺎﯼ شبانه روزی فعالین جنبش دیدن کرده و به آکسیونﻫﺎﯼ جنبش می پیوندند و از دادن کمکﻫﺎﯼ مالی و تدارکاتی دریغ نمی کنند. مردم در حین گفتگو و بحث با فعالین این جنبش و به صورت اعتراض آمیز سؤالات متعددی را مطرح می کنند که بعضی از آنها را می توان به صورت زیر خلاصه کرد.

ــ چرا بیکاری در سطح بالائی قرار دارد؟ چرا شغلﻫﺎ به خارج کشور منتقل می شوند؟

ــ چرا مالیات مردم به جیب بانکﻫﺎ ریخته می شود؟

ــ چرا نرخ بهرۀ وام دانشجوئی را سنگین کردهﺍند؟

ــ چرا همۀ مردم بیمه بهداشتی ندارند؟ چرا همه بیمه اجتماعی ندارند؟

ــ چرا سرمایهﺪاران بزرگ مالیات نمی پردازند؟

ــ چرا در جامعه نژادپرستی وجود دارد؟ چرا در جامعه تبعیض وجود دارد؟

ــ چرا زنان حقوق برابر در مقابل کار برابر با مردان ندارند؟  چرا زن ستیزی و زن آزاری در جامعه وجود دارد؟

ــ چرا بحرانﻫﺎﯼ اقتصادی به وجود می آیند؟

ــ چراآمریکا درگیر جنگ با کشورهای دیگر می شود؟

ــ چرا مالیات مردم صرف ریختن بمب بر سر مردم کشورهای دیگر می شود؟

ــ  چرا ما اعتراض می کنیم ولی کسی گوشش بدهکار نیست؟ چرا پلیس ما را سرکوب می کند و به زندان می اندازد؟



یک نظر اجمالی به این سؤالات و به ذهنیت مردم نشان می دهد که اکثریت عظیم جامعه مطالباتی دارند که برای کسب آنها خود را مستقیماً در مقابل نظام موجود قرار می دهند. ولی نارضایتی عمومی و بیان مطالبات برای پیشبرد جنبش کافی نیستند. باید مردم با شرکت در مبارزۀ اجتماعی و در روند کسب مطالبات، آموزش ببینند و آبدیده شوند تا به درک ریشهﺍﯼ از منشاء  نارضایتیﻫﺎﯼ عمومی برسند. باید فعالین روزمرۀ جنبش "اشغال وال استریت" خود به این درک برسند تا بتوانند آن را به مردم منتقل کنند. این جنبش خواستﻫﺎﯼ عمومی مردم را با خود حمل می کند و علیۀ حرص و آز انحصارات موضع گرفته است  ولی هنوز نتوانسته است افق روشن و رادیکالی برای خود ترسیم کند. این جنبش ادعا می کند که حرص و آز کمپانیﻫﺎﯼ بزرگ را مجبور کرده که منافع خود را به دولت تحمیل کنند. بعضی از فعالین حتی شعار "واال استریت مال ماست" را سر می دهند. نمونهﻫﺎﯼ بسیاری از این مواضع در گفتهﻫﺎ و سخنرانیﻫﺎﯼ فعالین این جنبش شنیده می شوند. با مطالعۀ بیانیهﻫﺎﯼ انتشار یافته می توان سطح  بالای توهم این جنبش به دستگاه حکومت را دید. این جنبش هنوز به این درک اولیه نرسیده است که حکومت نمایندۀ انحصارات است و مأموریت آن حفظ منافع سرمایهﺪاران است و آن که، دولت ابزاری است در دست انحصارات برای سرکوب نارضایتی مردم. با وجودی که مردم می بینند که سرکردگان حکومت در اکثریت شکنندۀ آن خود میلیونر و از سرمایه داران هستند اما مردم و جنبش اشغال هنوز به این نتیجه نرسیدهﺍند که خود این اعضای حکومتی همان جنایتکارانی هستند که دستور ریختن بمب بر سر مردم کشورهای دیگر را صادر می کنند، که به پلیس محلی دستور سرکوب و دستگیری تظاهر کنندکان همین جنبش را می دهند، که خود در خروج شغلﻫﺎ از کشور دخالت دارند.   این جنبش نه تنها دولت را عاملی در نابسامانی موجود ندانسته بلکه یا به آن، "علیۀ" انحصارات متوسل می شود و یا از دولت در مقابل انحصارات دفاع می کند.

هرچند این جنبش در شکل ظاهری آن تشابهاتی با "بهار عربی" دارد اما  این دو در مضمون دارای اختلافات اساسی هستند. بهار عربی، حکومتﻫﺎﯼ در قدرت را نشانه گرفته است اما در جنبش "اشغال وال استریت" نه تنها هیچ گسستی با قدرت دولتی دیده نمی شود بلکه بر عکس حکومت را مظلوم می داند.

بسیاری از فعالین این جنبش همان افرادی هستند که در کارزار انتخاباتی رئیس جمهوری آمریکا در 3 سال گذشته به حمایت از کاندیداتوری اوباما فعالیت می کردند. در عرض کمتر از 6 ماه پس از انتخابات،  فریبکاری اوباما آشکار شد و این افراد به همراه میلیونﻫﺎ رأی دهندۀ دیگر از اوباما مأیوس شده و سرخورده شدند و کُنج عزلت را بر گزیدند. جنبش "اشغال وال استریت" نشاط تازهﺍﯼ در مردم و به ویژه جوانان ایجاد کرد و امید تازهﺍﯼ دمیدن گرفت .این نشاط و امید جنب و جوش به سطح جنبش قبل از انتخابات هنوز نرسیده است و دلیل این امر این است که در جنبش قبل از انتخابات میلیونﻫﺎ نفر از سیاستﻫﺎﯼ جرج بوش و دولت جنگ افروز او انزجار داشته و در اعتراض به آن، دستگاه حکومتی را نشانه گرفته بودند و حتی مطالباتی مانند "خلع ید از بوش" و "تحویل بوش به دادگاه" در سطح جامعه مطرح می شد. 

در ابتدای سر بر آوردن شعلۀ جنبش "اشغال وال استریت"، اوباما و بهمراه او تمامی سرکردگان "حزب دمکرات" سکوت اختیار کرده بودند و زمانی که شعله گسترش یافت و ضمیر خفتۀ جامعه را بیدار نمود آن گاه تلاش نمودند که بر گردۀ جنبش سوار شوند و آن را در خدمت تبلیغات برای کارزار انتخاباتی آینده به کار گیرند و از آن به عنوان فشار بر رقیب خود "حزب جمهوری خواه" استفاده نمایند. جمهوری خواهان در ابتدا جنبش را محکوم نموده ولی بعداً با زدن نعل وارونه بر جنبش اعلام نمودند که آنها هم بسیاری از اهداف جنبش را از آن خود می دانند! جنبش "تی پارتی" که جنبش دست راستیﻫﺎﯼ بیرون زده از حزب جمهوری خواهان است هم به تقلا افتاد و گفت که "ما هم در این جنبش شریک هستیم".  تأسف در این است که هر سه نیروی ارتجاعی "حزب دمکرات"، "حزب جمهوری خواه" و "حزب تی پارتی" در برخوردشان به جنبش "اشغال وال استریت" راست می گویند. جنبش "اشغال وال استریت"  هنوز نتوانسته است بر روی برنامهﺍﯼ که خواستﻫﺎﯼ مردم را نمایندگی کند انگشت بگذارد. این جنبش شدیداً به ساختار نظام سرمایهﺪاری توهم داشته و به آن وابسته است. این جنبش شدیداً تحت نفوذ دموکراسی بورژوائی است و هنوز خصلتی انقلابی از خود بروز نداده است. اگر این جنبش بخواهد پایدار بماند باید استقلال طبقاتی به خود بگیرد و احزاب دوقلوی "دموکرات" و" جمهوری خواه" را هدف قرار دهد. این احزاب نمایندگان انحصارات و خود عامل جنگ و جنایت و فلاکت در بسیاری جوامع هستند. در سیاستﻫﺎﯼ داخلی و خارجی نمی توان خط تمایزی بین این دوحزب امپریالیستی کشید. تمایل جنبش "اشغال وال استریت" به حزب دمکرات که به وسیلۀ اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری و سوسیال دموکراسی تشویق می شود بسیار مضر و عامل فروپاشی آن خواهد بود . حزب دموکرات همیشه بر روی جنبشﻫﺎﯼ اعتراضی مردم آب سرد پاشیده  و آنها را به نابودی کشانده است. باید از سرگذشت جنبش قبل از انتخابات اوباما درس عبرت گرفت.

چنانچه جنبش "اشغال وال استریت" بتواند مطالبات و خواستﻫﺎﯼ عمیق مردم را فرموله کرده، از توهمات دموکراسی سرمایهﺪاری خود را رهانیده، علیۀ هیستریای ضد رادیکالیسم موضع بگیرد، و استقلال طبقاتی کسب کند. آنگاه می تواند تودهﻫﺎﯼ وسیع ناراضییان را بسیج نموده و به مبارزه ادامه دهد. در آن زمان این نیرو می تواند با تمامی جریانﻫﺎ و نیروهای آمریکائی و "خارجی" کمونیست که برای رهائی انسانﻫﺎ از یوغ جنگ و سرکوب و استثمار انحصارات بزرگ مبارزه می کنند پیوند زده، جنبشی نیرومند و پایدار را مشترکاً بنا نهند.  

20 اکتبر 2011 

تشکیل سندیکای مستقل نیاز مبرم کارگران برای دفاع از حقوق صنفی



اعتصاب  6500 کارگر پتروشیمی ماهشهر را که به باز پس گرفتن حقوق معوقه و برچیده شدن شرکتﻫﺎﯼ پیمانکار ختم شد می توان پیروزمند و نشانهﺍﯼ از همبستگی و اتحاد آنها دانست و به این جهت به آنها تبریک گفت، ولی بزرگ تر از این موفقیت مطرح کردن هدف تشکیل سندیکای مستقل آنها است که نشان دهندۀ رشد آگاهی تجربی کارگران اعتصابی است.

اعتراضات و اعتصابات کارگری که حول خواستﻫﺎﯼ صنفی و اجتماعی برای بهبود شرایط کار و زندگی صورت می گیرد به پیدایش اشکال ابتدائی تشکلات طبقاتی (نظیر صندوقﻫﺎﯼ اعتصاب، نطفهﻫﺎﯼ سندیکا ) می انجامد. این مبارزات طبقاتی اولیه باعث کسب آگاهی طبقاتی اولیه خواهد شد که مستقیماً از عمل مبارزاتی حاصل می شود. آگاهی طبقاتی در عرصۀ مبارزات آینده و کسب تجربۀ بیشتر، زمینهﻫﺎﯼ مساعدی برای کسب آگاهیﻫﺎﯼ سیاسی که توسط پیشگامان انقلابی مرتبط با حزب طبقۀ کارگر به میان آنها برده می شود و در جریان مبارزات انقلابی است که به منصه ظهور رسیده و در طی آن شکوفا می شود.

حزب کار ایران ( توفان ) حزب طبقۀ کارگر ایران به دفعات و در مقالات متعدد مطرح کرده است که در شرایط کنونی میان انبوهی از نیازها و خواستﻫﺎ و کمبودهای جنبش کارگری ایران، ضروری ترین و اصلی ترین و حیاتی ترین نیازصنفی این جنبش، تشکیل اتحادیۀ مستقل کارگری و کسب حقوق سندیکائی است؛ چرا که کسب همۀ منافع آنی و آتی جنبش از طریق اتحاد و همبستگی و سازمانیابی در تشکیلات مستقل و واقعی سندیکائی و اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری امکان پذیر است.

جنبش کارگری ایران برای کسب منافع فوری خود و کسب منافع آتی یعنی تأثیر گذاری در روند تکامل اجتماعی در جهت منافع خود، راهی جز اتحاد و همبستگی و تشکیلات ندارد. بی دلیل نیست که رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی از تشکیلات مستقل سندیکائی مثل جن از بسمﺍلله می ترسد و چنین سبعانه با فعالین کارگری در این عرصه برخورد می کند. اخراج و پرونده سازی و دادگاهی کردن و محکوم کردن آنها به زندان و شلاق و شکنجه و پایمال کردن همۀ قوانین بینﺍلمللی هم چون منشور جهانی حقوق سندیکائی و مقاوله نامهﻫﺎﯼ سازمان بینﺍلمللی کار که خود امضاء کنندۀ آن بوده است، همه و همه نشاندهندۀ میزان وحشت و هراس جمهوری اسلامی از سندیکاها و اتحادیهﻫﺎﯼ مستقل و واقعی کارگری است.

در طی دهۀ اخیر هزاران حرکت اعتصابی و اعتراضی با شرکت صدها هزار کارگر در نقاط مختلف کشور، حول خواستﻫﺎﯼ گوناگون، به صورت خود جوش و یا با سازماندهی بطئی انجام شد. از جملۀ این خواستﻫﺎ، اعتراض به اخراجﻫﺎﯼ دسته جمعی، اعتراض به قراردادهای موقت و سفید امضاء و عدم استخدام رسمی، اعتراض به عدم پرداخت به موقع حقوق و دستمزد و مزایا، اعتراض به خصوصی سازیﻫﺎ، اعتراض به تغییر قانون کار در جهت حفظ امنیت سرمایه و از بین بردن امنیت شغلی کارگران، اعتراض به عدم پرداخت حق سنوات کارگران بازنشسته به طور کامل و تعیین سقف پرداختی برای آن توسط دولت، اعتراض به عدم اجرای طرح طبقه بندی مشاغل، اعتراض به اضافه کاری اجباری، اعتراض به عملکرد مأمورین امنیتی حراست کارخانجات و مراکز صنعتی، اعتراض به پرونده سازی برای نمایندگان و فعالین کارگری و احکام زندان و شلاق برای آنها بود.

مشخصۀ این جنبش اعتراضی را می توان در تدافعی بودن آن، گسترش کمی آن نسبت به دهۀ قبل، جوان و تحصیل کرده بودن و ریشۀ کارگری و زحمتکشان شهری داشتن و در عین حال کم تجربه بودن فعالین، پراکندگی در کلیت خود، خود جوشی و عدم سازمان یافتگی آن دانست.

در طی این دوران بسیاری از کارگران در طی حرکت اعتراضی خود به ضرورت احیاء و یا ایجاد تشکل مستقل سندیکائی رسیدند و با پذیرش و تحمل همۀ سختیﻫﺎ و مشکلات به ایجاد آن و یا تجمعﻫﺎﯼ مقدماتی آن اقدام نمودند؛ کارگران قهرمان شرکت واحد اتوبوسرانی تهران پیشگامان دورۀ جدید احیاء جنبش سندیکائی ایران بودند و به دنبال آنها کارگران نیشکر هفت تپه و کارگران نقاش و کارگران برق و فلزکار کرمانشاه موفق به احیاء سندیکای خود شده و در بسیاری مراکز صنعتی دیگر تجمعات مقدماتی ایجاد سندیکا به وجود آمد. از جمله این تجمعات مقدماتی سندیکائی فعالین و سازماندهندگان اعتصاب پیروزمند کارگران پتروشیمی ماهشهر بود که با خواست عمومی به رسمیت شناختن فعالیت سندیکائیشان به میدان آمدند. تشکیل سندیکای کارگران پتروشیمی مسلماً هم مایۀ خوشحالی و دلگرمی همۀ فعالین صادق و پاکباز این جنبش و هم مشوق سایر تجمعات مقدماتی سندیکائی خواهد بود.

فعالین جنبش سندیکائی برای تحکیم و تقویت و گسترش این جنبش همچنان که تا به حال نشان دادهﺍند باید هوشیارانه در جهت هماهنگ کردن فعالیت خود، در اختیار یکدیگر قرار دادن تجارب و اطلاعات و دانش خود و آموزش کادرهای سندیکائی از بین فعالین با ایمان و مبارزین صادق اقدام نمایند و ارتباط خود را با جنبش جهانی کارگری و سندیکائی تقویت کرده و از حمایت آنها برخوردار شوند.

نکته مهم دیگری که باید به آن توجه ویژه داشته باشند این است که دشمن آنها تنها جمهوری ضد کارگری اسلامی نیست، بلکه عناصر آنارشیست و منحرف چپ نما هم در رشد و شکوفائی جنبش آنها اخلال می کنند.

منحرفینی که با تبلیغ مجمع عمومی یا شوراهای کارگری یا لغو کار مزدی به جای حمایت و پشتیبانی از جنبش سندیکائی سعی دارند کارگران را دنبال نخود سیاه فرستاده و ترهات مغشوش ذهنی و هرج و مرج طلب خود را به جای واقعیت، به خورد جنبش بدهند در عمل خدمت گذاران سرمایهﺪاران و یاری دهندۀ جمهوری ضد کارگری اسلامی هستند.

مجمع عمومی جلسهﺍﯼ است موقت که حول تصمیم گیری برای اجرای امری مشخص تشکیل می شود که می تواند خود جوش و یا برنامه ریزی شده باشد ولی در هر حال خصلتی موقت دارد و در واقع جلسهﺍﯼ است برای تصمیم گیری در موردی مشخص و نه تشکیلات. تشکیلات سندیکائی تشکلی است دائمی که آگاهانه و برنامه ریزی شده و با اهدافی مشخص که خصلتی دائمی دارند می باشد و طبقۀ کارگر به وسیلۀ آن مبارزات روزانه و دائم خود را در عرصهﻫﺎﯼ صنفی و اجتماعی علیۀ سرمایهﺪار ادامه می دهد و در واقع برای کارگران مکتب مبارزه است. کارگران در مبارزات سندیکائی نفرتشان نسبت به سرمایهﺪار تحریک شده و چشم و گوششان باز می شود. مبارزات سندیکائی تحمل استقامت و روح مبارزه جوئی طبقۀ کارگر را تقویت می کند و کارگران را تربیت کرده و آموزش می دهد که اتحاد و همبستگی موجب پیروزی آنهاست.

شوراهای کارگری تشکلی کارگری است که محصول شرایط دوران انقلاب است و در اوج مبارزات کارگری با هدف کنترل و مدیریت و اعمال قدرت طبقاتی تشکیل می گردد و باید تحت رهبری مغز متفکر و ستاد فرماندهی واحدی یعنی حزب طبقۀ کارگر عمل کند.

شورا و سندیکا علیرغم این که هر دو از جمله تشکلﻫﺎﯼ کارگری هستند، اولی رکن حکومتی و برای کسب قدرت سیاسی و تغییر بنیادی جامعه است و دیگری برای بهبود شرایط زندگی در چهارچوب مناسبات حاکم سرمایهﺪاری است و هدفش کسب قدرت سیاسی نیست. بنابراین نه تنها نباید این دو تشکل سازمانی را با یکدیگر اشتباه گرفت بلکه به هیچ وجه مجاز نیستیم ماهیت متفاوت آنها را یکی کنیم و وظایف مستقل آنها را در هم ریزیم.

سندیکا باید متحد کنندۀ همۀ کارگرانی باشد که به لزوم اتحاد برای مبارزه با کارفرمایان و حکومت پی می برند. اگر سندیکاها و اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری سازمانﻫﺎﯼ بسیار وسیعی نباشند تحقق اهدافشان هم غیر قابل حصول می باشد.

زنده باد اعتصاب کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر

کارگران پتروشیمی ماهشهر که از دوم مهرماه اعتصاب خود را آغاز کردهﺍند وارد هشتمین روز خود شدند.خواست کارگران پتروشیمی انحلال شرکتﻫﺎﯼ پیمانی و دریافت حقوق معوقه و حقوق سندیکائی است. کارگران اعتصابی که تعدادشان به 6500 نفر می رسد با تشکیل کمیتۀ رهبری اعتصاب هدف نهائی خود را تشکیل سندیکای مستقل کارگران ماهشهر اعلام داشتهﺍند.

حزب ما ضمن ابراز همبستگی با اعتصاب شجاعانۀ کارگران پتروشیمی، از مطالبات بر حقشان دفاع می کند و همۀ نیروهای مبارز و انقلابی را به حمایت از پیکار قهرمانانۀ این کارگران که پرچم مبارزه علیۀ رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی را برافراشتهﺍند فرا می خواند.



زنده باد پیکار متحد کارگران علیۀ سرمایهﺪاران!

تشکیل سندیکای مستقل حق مسلم کارگران است!

حزب کارایران(توفان)

یازده مهرماه 1390






مبارزۀ کارگران ایران را گرامی بداریم!

حمایت از مبارزۀ کارگران ایران یک وظیفۀ انترناسیونالیستی است



مطلب زیر ترجمهﺍﯼ از متن انگلیسی در کسب حمایت بینﺍلمللی برای مبارزۀ شجاعانۀ کارگران مجتمع پتروشیمی به طور خاص و دفاع از مبارزۀ همۀ کارگران سراسر ایران به طور عام است که به  تمام احزاب مارکسیست لنینیست عضو کنفرانس بینﺍلمللی و پنجاه حزب و تشکل کارگری ارسال گردید تا به سهم خود به افشای رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی بپردازند  و از پیکار کارگران ایران که در شرایط فاشیستی با رژیم سرمایهﺪاری اسلامی ایران  دست وپنجه نرم می کنند، حمایت نمایند.



هیئت تحریریه

مهرماه 1390



 رفقا و یاران گرامی

کارگران ایران مبارزات خود را در چند سال گذشته به سطح بالاتری ارتقاء دادهﺍند. چندین اعتصاب و تظاهرات سراسری که در بخشﻫﺎﯼ مختلف صنعتی تدارک دیده شده بود صورت تحقق به خود گرفت. اعتصاب کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر تازه ترین اعتصاب سراسری در بخش صنعت نفت بود که به مدت 3 هفته ادامه  داشت. 6500 کارگر پتروشیمی ماهشهر دست به اعتصاب عمومی زدند و مطالبات خود را که شامل کوتاه کردن دست شرکتﻫﺎﯼ پیمانکار در استخدام کارگران، برچیدن سیستم انعقاد قراردادهای موقت و فردی و جایگزینی آن با انعقاد قراردادهای مستقیم و دستجمعی بود را، به صورت صریح و شفاف بیان نمودند.

رژیم جمهوری اسلامی تمام کوشش خود را به کارگرفت تا این اعتصاب را در هم شکند. نیروهای امنیتی رژیم 3 نمایندۀ کارگران را دستگیر نمود اما کارگران به اعتصاب خود ادامه دادند. کارفرمایان و مقامات رژیم سعی نمودند که با دادن قولﻫﺎﯼ دروغین و توخالی کارگران را به کار برگردانند اما این تلاشﻫﺎ هم کارساز نشدند. همین بخش از کارگران صنعتی در اسفندماه گذشته برای همین مطالبات دست به اعتصاب زده بودند که کارفرمایان به طور رسمی به آنها قول داده بودند که به خواستﻫﺎﯼ آنها در عرض سه ماه پاسخ مثبت دهند. در عرض این 3 ماه نه تنها خبری از حذف شرکتﻫﺎﯼ پیمانکاری و تحقق مطالبات دیگر نشد بلکه کارفرمایان همچون گذشته به کار خود ادامه دادند. اما این بار کارگران مجتمع  پتروشیمی ماهشهر آماده تر و متشکل تر  دست به اعتصاب زدند و برای ادامه و پیشبرد اعتصاب "کمیتۀ اعتصاب" و" صندوق اعتصاب" تشکیل دادند. کارگران اعتصابی ماهشهر چندین بیانیه و گزارش در مورد اعتصاب و فعالیت خود انتشار داده و به کارگران و زحمتکشان بخشﻫﺎﯼ دیگر نیروی کار اطلاع رسانی نمودند. در یکی از این بیانیهﻫﺎ آمده است که:



» ما به این نتیجه رسیدهﺍیم که بدون ایجاد هماهنگی و تشکل یابی راه به جائی نخواهیم برد  حتی اگر اعتصاب موفق شود و دستاوردی هم داشته باشد  بدون ایجاد تشکل و سازمان یابی این دستاورد هم پایدار نیست و نمی توان آن را حفظ کرد. لذا در قدم اولین، کمیتۀ اعتصاب را بر پا نمودهﺍیم  و از همه چه در داخل و چه نهادهای کارگری در خارج انتظار کمک و یاری داریم. لازم به ذکر است که که این کمیته در اولین اقدام خود و همزمان صندوق کمک به اعتصاب کارگران ماهشهر را راه اندازی کرده است. ...... «



 بیانیۀ بالا نشانی از قدرت بالای  تشکل یابی و همبستگی کارگران را با خود حمل می کند. حزب کار ایران (توفان) مبارزات کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر را گرامی داشته و به کارگران اعتصابی درود می فرستد.



رژیم جمهوری اسلامی ایران شرایط بسیار دشوار اقتصادی برای کارگران و زحمتکشان ایحاد نموده است. صدها اعتصاب و تظاهرات برای دریافت حقوق معوقه، برای افزایش دستمزد ، برای بالابردن حداقل حقوق ماهانه، برای شرایط بهتر کار، برای تشکیل سندیکای مستقل و برای حذف پیمانکاری و قراردادهای موقت صورت گرفته است. در بسیاری از بخشﻫﺎﯼ اقتصادی، عقد قراردادهای موقت و پیمانکاری، سیاستی است که کارفرمایان برای استثمار بیشتر کارگران اتخاذ کردهﺍند و این سیاست توسط رژیم جمهوری اسلامی حمایت می شود. این سیاست از سیاستﻫﺎﯼ نئولیبرالی سازمان تجارت جهانی نشأت گرفته و توسط آن به کشورهای عضو دیکته می شود. این سیاست خانمان برانداز مشکل عموم کارگران ایران در بخشﻫﺎﯼ مختلف اقتصادی است. کارگران، چه رسمی و مداوم و چه غیر رسمی و موقت، به این نتیجه رسیدهﺍند که در حذف این پدیدۀ ضد کارگری دارای منافع مشترک هستند.

مطالبۀ تشکیل سندیکای کارگری نیز یکی از مطالبات عمومی کارگران ایران در بخشﻫﺎﯼ مختلف نیروی کار است. رژیم ضد کارگری اسلامی ایران بسیاری از فعالین کارگری را به خاطر تلاش در جهت برپائی تشکل مستقل زندانی و شکنجه نموده است. بسیاری از رهبران جنبش اتحادیهﺍﯼ در ایران سالﻫﺎﯼ طولانی زندان را پشت سر نهادهﺍند. تشکیل سندیکای مستقل کارگری کابوسی برای رژیم جمهوری اسلامی است. رژیم ایران اتحاد کارگران را تهدیدی مرگ آور برای خود می داند و به همین دلیل سعی می کند که هر جنبشی در جهت برپائی تشکل مستقل را خفه کند. با وجود سرکوب وحشیانۀ رژیم جمهوری اسلامی، کارگران و زحمتکشان ایران با پیگیری و تلاش خستگی ناپذیر خود توانستهﺍند چندین سندیکا در بخشﻫﺎﯼ مختلف صنعتی تشکیل دهند. تلاش و کوشش در این جهت در بخشﻫﺎﯼ دیگر هم به وضوح دیده می شود. جهت حرکت جنبش کارگران در سمت کسب موفقیت و به عقب راندن کارفرمایان و رژیم حامی آنها است.

حزب کار ایران (توفان) از کارگران و تمامی مردم ایران می خواهد که مبارزات خود را علیۀ رژیم سرمایهﺪاری و ضد کارگری جمهوری اسلامی شدت بخشند. ما کارگران و زحمتکشان ایران را تشویق می نمائیم که همبستگی خود را با میارزات رفقای کارگر خود در بخشﻫﺎﯼ مختلف نیروی کار ابراز دارند. مطالبات و خواستﻫﺎﯼ یک بخش از کارگران، مطالبات و خواستﻫﺎﯼ تمامی کارگران و زحمتکشان ایران است. دستاوردهای مبارزاتی یک بخش از کارگران دستاوردی است برای همۀ کارگران و مردم. پیروزی نهائی در اتحاد همۀ کارگران و زحمتکشان در زیر پرچم حزب طبقۀ کارگر است. این تنها مسیر ممکن برای رهائی طبقۀ کارگر ایران از یوغ بندگی سرمایهﺪاری است.

زنده باد همبستگی بینﺍلمللی کارگران علیۀ سرمایهﺪاران

از مبارزات قهرمانانۀ کارگران ایران حمایت کنید

روابط بینﺍلمللی حزب کارایران (تـوفان)

13 اکتبر 2011



انترناسیونال است نجات انسانﻫﺎ



مناسبات حاکم امروز نیز همان است که صد سال پیش بود. با این که ماهیت بورژوازی تغییر نکرده، ولی به لحاظ سیاسی، ریاکارانه تر و خشن تر هم شده و در شکل برده داری مدرن نمود یافته است. بورژوازی لیبرال نمی تواند خود را در پشت آزادی و قانونیت پنهان نکند. زیرا بدون اینها، قادر به حفظ سُلطۀ و تمامیت خود نخواهد بود. بورژوازی از حرکت تودهﻫﺎ هراس دارد. و این نشانۀ شگرف ضعف و ناتوانی سیاسی لیبرالیسم است. این است علت اصلی ابهام گوئیﻫﺎﯼ بی پایان، ریاکاریﻫﺎ و بزدلیﻫﺎﯼ همۀ سیاستمداران و نظریه پردازان لیبرال، لیبرالﻫﺎﯼ ضد دمکراسی و دشمنان خونی جنبشﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ که برای جلب توجه عمومی به سوی خود، با کارت دمکراسی و حقوق بشر بازی می کنند.

زمین از زیر پای سرمایهﺪاری می گریزد. بحران مالی ــ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی تمام تار و پود نظام سرمایهﺪاری را در هم پیچیده است. دولتﻫﺎﯼ حاکم برای مقابله با بحران همه جانبۀ ساختاری نظام، هر بار به اقدامات نابخردانه تری دست می زنند. کاهش حقوق و دستمزدها، افزایش سن بازنشستگی، قطع کمکﻫﺎﯼ تحصیلی، پزشکی و خدمات اجتماعی، اخراج دسته جمعی کارکنان دولتی، حملۀ سراسری به دستاوردهای مبارزات تاریخی کارگران و زحمتکشان، اقدامات کودنانه دولتﻫﺎﯼ امپریالیستی هستند که خشم مردم سراسر جهان را برانگیخته و موجب اعتراض بخشﻫﺎﯼ وسیعی از جامعه گردیده است. اعتراضات تودهﺍﯼ به سیاستﻫﺎﯼ دولتﻫﺎ و قمارخانهﻫﺎﯼ آن ابعاد جهانی یافته و همزمان، قارهﻫﺎﯼ اروپا، آسیا، استرالیا و آمریکا را فراگرفته است. چنین اعتراضات بی سابقۀ ضد سرمایهﺪاری را دهﻫﺎ سال است که جهان به خود ندیده بود. در بیش از هزار شهر در ٨٠ کشور جهان، در اعتراض به تروریسم اقتصادی ــ مالی، در اعتراض به سیاست دولتﻫﺎﯼ سرمایهﺪاری و سرمایهﻫﺎﯼ هنگفت تحت حفاظت آنها به خیابانﻫﺎ آمدند.

آمریکائیﻫﺎ با شعار «ما ٩٩ درصدیم»، به اعتراض برخاستهﺍند. همان طور که می بینیم این خیزش تودهﺍﯼ با شعار «تسخیر وال استریت» و عدالت اجتماعی، می رود تا دومین ماه خود را نیز پشت سر بگذارد. طنین این شعارها و مطالبات آنها همه گیر شده، ابتدا در بیش از هزار و سیصد شهر ایالات متحده آمریکا و سپس، در اغلب کشورهای جهان بازتاب یافت. بدین ترتیب، تسخیر وال استریت، مرکز مالی سرمایهﺪاری جهانی به هدف اصلی معترضان همۀ کشورها بدل شده است. بگذریم از این که، همۀ کشورهای سرمایهﺪاری «وال استریت» خاص خود را دارند و همۀ آنها برای نجات سرمایه، منافع مردم را به قمار می گذارند.

بدین ترتیب، بالائیﻫﺎ بسیار خوب می فهمند چه اتفاقی در شرف وقوع است. اما قادر به تغییر هیچ چیزی نیستند. ماشین به حرکت در آمده، در راه بی بازگشت به آرامی حرکت می کند. در چنین وضعیتی، دولتﻫﺎﯼ امپریالیستی به کار دیگری جز شبیه سازی دمکراسی و حقوق بشر هم نمی توانند دست بزنند و مزدوران و تابعان آنها در اقصا نقاط عالم نیز برای آبرومندانه دیده شدن در نظر امپریالیسم غرب، از این مضحکه شبیه سازی پیروی می کنند. اما چنین چیزی نیست. غربیﻫﺎ کمتر از ملتﻫﺎﯼ کشورهای در حال توسعه از تهاجم سرمایه رنج نمی برند و ماهیت این بازیﻫﺎ را به خوبی درک می کنند.

ملتﻫﺎﯼ غرب خیلی خوب می دانند که دولتﻫﺎیشان از جبارترین رژیمﻫﺎ حمایت می کنند و با آنها همکاری می کنند. زمانی که دوستان ستمکارشان با مشکل مواجه می شوند، آنها به قانون جنگل متوسل می شوند و عملاً آنها را نجات می دهند. پشتیبانی بی چون چرا از رژیم آل خلیفه در بحرین و دیگر غلامان حلقه بگوش نمونۀ جالبی از این نوع حمایتﻫﺎست که هیچ کس را توان نفی و انکار آن نیست. آنها در داخل کشورهای خود، حقوق و آزادیﻫﺎﯼ مردم را محدود و محدودتر می سازند، خدمات اجتماعی را از میان بر می دارند و در متن هیاهوی اصلاحات، انتخابات در کشور را دمکراسی و حقوق بشر قلمداد می کنند. آری! در قاموس رژیمﻫﺎﯼ مرتجع سرمایهﺪاری بخصوص غربی، رقابت دائمی بین کیسهﻫﺎﯼ پول، دمکراسی نامیده می شود.

صرفنظر از همه شعبده بازیﻫﺎﯼ دولت این و یا آن کشور سرمایهﺪاری، درک این موضوع که همۀ آنها فقط بازیچهﻫﺎﯼ بی اراده در دست صاحبان مؤسسات مالی عظیم هستند، ما را به ارائه ارزیابی آگاهانه از وقایع امروز وا می دارد. بنابراین، در شرایط گسترش اعتراضات تودهﺍﯼ علیۀ سرمایهﺪاری، بخصوص در کشورهای اروپائی و آمریکا، همۀ اقدامات برای سرکیسه کردن مردم به سود بانکﻫﺎ و بازارهای بورس، همۀ لشکرکشیﻫﺎ و جنگ افروزیﻫﺎ در این گوشه و آن گوشۀ دنیا، همه هیجان آفرینیﻫﺎ و شعبده بازیﻫﺎ پیرامون عدم رعایت «حقوق بشر» و یا فقدان «دمکراسی» در این یا آن کشور در حال توسعه، چیزی جز یک سری تبلیغات جنجالی برای انحراف اذهان عمومی از انبوه مشکلات و معضلات اجتماعی ــ اقتصادی حاصل از سُلطۀ صاحبان سرمایه های کلان بر سرنوشت مردم جهان نیست.

با توجه به همۀ اینها، اعتراضات ضد سرمایهﺪاری بُعد جهانی به خود گرفته و معترضان علیۀ دولتﻫﺎﯼ فاسد و خودسریﻫﺎﯼ بی حد و حصر نخبگان یک درصدی که بیش از ٩٠ درصد سرمایۀ مالی و ثروتﻫﺎﯼ جهان را تصرف کردهﺍند، مدتﻫﺎست که به خیابانﻫﺎ آمده و سیاستﻫﺎﯼ آنها را به درستی اقدامات تروریستی علیۀ مردم می خوانند. در پایتختﻫﺎ و شهرهای اروپا، میلیونﻫﺎ نفر در حرکت تودهﺍﯼ موسوم به «انقلاب جهانی ٢٠١١» شرکت می کنند.

جالب تر از همه این است که اعتراضات ضد سرمایهﺪاری با شعار «تسخیر وال استریت»، ایالات متحده آمریکا، از دو ماه پیش قلب جهان سرمایهﺪاری را در نوردیده است. هزاران معترض آمریکائی ابتدا در تایم اسکور نیویورک گرد آمده و شعار می دادند: «بانکﻫﺎ را نجات می دهند، ما را می فروشند» و سپس، مردم در ایالتﻫﺎﯼ فلوریدا، آریزونا، کلورادو، میشیگان، ماساچوست و بسیاری دیگر نیز علیۀ سیاستﻫﺎﯼ سارقانه و طمعکاریﻫﺎ و بی مسئولیتیﻫﺎﯼ نهادهای مالی امپریالیسم به اعتراض برخاستند. معترضان آمریکائی به نظام سرمایهﺪاری می گویند: «بانکﻫﺎ سودهای میلیاردی به جیب می زنند ولی ما به سختی اول ماه را به آخرش می رسانیم».

 دولتﻫﺎﯼ غربی و در رأس آنها آمریکا، برای مقابله با معترضان، خیابانﻫﺎ را به کنترل پلیس و پلیس امنیتی در آورده و همه روزه شمار کثیری از معترضان و هم چنین، افراد بسیاری را که برای بستن حساب بانکی خود به بانکﻫﺎ مراجعه می کنند، دستگیر و روانۀ زندانﻫﺎ می سازند.

در روزهای اخیر، وسیع ترین تظاهرات ضد سرمایهﺪاری در ایتالیا و اسپانیا برگزار شد. در مادرید در حدود یک میلیون نفر در خیابانﻫﺎﯼ مرکزی شهر تجمع کردند. معترضان در مقابل بانک مرکزی اسپانیا فریاد می زدند: «مقصر اینها هستند، اما دولت خدمات اجتماعی را قطع می کند». جوانان پارچه نوشتهﻫﺎئی در دست داشتند که روی آنها نوشته بودند: «برای تغییر جهانی متحد شویم!»، «هیچ چیزی نمی تواند ما از مبارزه برای دفاع حقوق مان باز دارد!».

در خیابانﻫﺎﯼ رم صدها هزار نفر راهپیمائی می کردند. تظاهرات مسالمت آمیز صدها هزار نفری مردم ایتالیا به رو در روئی با پلیس کشیده شد. این تظاهرات همزمان با رأی اعتماد پارلمان به دولت برلسکونی، موجب خشم تظاهر کنندگان گردید و نشان داد که مردم بر خلاف نمایندگان مجلس، هیچ اعتمادی به دولت ندارند و با سیاستﻫﺎﯼ اقتصادی آن به شدت مخالفند. تظاهرکنندگان ایتالیائی می گفتند: «اروپا به پا خیز! در کشور ما انقلاب روی می دهد، ما دیگر به زیر بار سیاستﻫﺎﯼ مالی و پولی کشندۀ آنها نمی رویم!». طبق آمارهای رسمی، در ایتالیا ۴٧ درصد جوانان و در اسپانیا ٢۵ درصد نیروی قادر به کار، بیکار است. بخش اصلی معترضان به نظام سرمایهﺪاری در ایتالیا و اسپانیا را مثل دیگر کشورها، جوانان تشکیل می دهند و همۀ آنها بالاتفاق معتقدند که دولت و نهادهای مالی نه تنها پول آنها را به سرقت می برند، حتی امید و آیندۀ آنها را تباه می کنند.

جنبش «تسخیر وال استریت» عمدتاً با خواستﻫﺎ و شعارهای مشابه، در اغلب کشورهای اروپائی، در انگلیس، بلژیک، آلمان، سوئیس، پرتغال، لهستان، بوسنی هرزه گوین، کرواسی و هم چنین در شهرهای مختلف کانادا و استرالیا با شرکت صدها هزار نفر برگزار به حرکت در آمده است.

در یونان اعتراضات مردمی و اعتصابات کارکنان بخشﻫﺎﯼ مختلف دولتی از جمله کارکنان هواپیمائی و رسانهﻫﺎ هم چنان ادامه دارد.

پرتغالیﻫﺎ، بانکﻫﺎ و بازارهای بورس را گردن کلفتانی می نامند که خون مردم را به شیشه می کنند.

همزمان با اینها، مردم در کشورهای مختلف آسیا، از جمله در اندونزی، تایوان، کره جنوبی و غیره نیز با شعار «ما ٩٩ درصدیم» به خیابانﻫﺎ آمدند. آنها به قطع خدمات اجتماعی، کمکﻫﺎﯼ طبی و تحصیلی و افزایش هزینۀ مسکن اعتراض نمودند. البته اینها هنوز همۀ آن ٩٩ درصد محرومان جامعه نیستند که در اعتراضات و نمایشﻫﺎﯼ خیابانی شرکت می کنند. به همین سبب، افزایش دم افزون شمار معترضان در آینده دور از انتظار نیست.

اگر همۀ شعارهای معترضان به نظام سرمایهﺪاری در کشورهای مختلف را در یک مجموعه جمع کنیم، آنها عبارتند از: «مرگ بر سرمایهﺪاری، زنده باد خلق!» (بوسنی هرزه گوین)، «نظام امپریالیستی، نابود باید گردد!»، «برضد سرمایهﺪاری، برای دمکراسی مستقیم!» (کرواسی)، «به ستمکاری بازار پایان دهید!»، «ما مسکن بدون وام می خواهیم!»، «ما غرامت بحران شما را نمی پردازیم!»، «نابود باد سرمایهﺪاری!»، «برقرار باد حاکمیت خلقی!» (لهستان)، «دست هایتان را از جیب ما بکشید!» (اندونزی)، «نابود باد تروریسم مالی» (لیسبون). این مجموعه نشان می دهند که شعارهای مردم کشورهای سابق اردوگاه شرق رادیکال تر از دیگر کشورهاست.  

در متن همۀ آنچه که امروز در جهان امپریالستی روی می دهد، یک واقعیت جدی، البته به دلایل قابل فهمی، پنهان می ماند و آن، این است که اگر چه امروز زمین و زمان از ورشکستگی اقتصادی یونان صحبت می کند، اما، اوضاع مالی ــ  اقتصادی در وهله اول، ایالات متحدۀ آمریکا و در نوبت بعدی، آلمان، حتی بسیار وخیم تر از این کشور است. برای نشان دادن همین واقعیت از خود تحلیگران و رسانهﻫﺎﯼ امپریالیستی شاهد می آوریم:

لورنس کاتلیکوف، در یک گزارش اختصاصی برای شبکه سی. اِن. اِن. (CNN) تحت عنوان «اوضاع اقتصادی آمریکا از یونان وخیم تر است»* می نویسد:

» دولت ما کاملاً مستاصل شده. به هر طرف نگاه کنی، علائم آن را مشاهده می کنی. ادارۀ خدمات اجتماعی، خود را مجاز به تقدیم ترازنامۀ سالانۀ پرداخت حقوق و مزایای ما را به ما نمی داند. مجلس نمایندگان اجازۀ انتشار بولتن خود را به خود نمی دهد. پنتاگون نمی خواهد حقوق و مزایای پزشکی بازنشستگان ارتش را بپردازد. ناسا طرح پرواز به مارس را دیگر پیگیری نمی کند.

همۀ این ناتوانیﻫﺎ دلایلی دارد. در طول شش دهه ما بدهیﻫﺎﯼ هنگفت دولتی (تعهدات قرضۀ خزانهﺪاری و اوراق بهادار) و بدهیﻫﺎﯼ بزرگ ولی، غیررسمی برنامهﻫﺎﯼ تأمینات اجتماعی و پزشکی و کمکﻫﺎﯼ پزشکی بیش از یکصد میلیون بازنشستۀ امروز و فردا را رویهم انباشتهﺍیم.

بدهی عمومی دولت (کسری بودجه آن)، بر اساس ارزیابی من، در حال حاضر شامل ٢١١ تریلیون دلار می باشد. کسری بودجه ــ - یعنی تفاوت میان تعهدات پیش بینی شده برای آینده (از جمله هزینهﻫﺎﯼ سنگین دفاعی ما، سوبسیدهای انبوه و هم چنین پرداخت درصدی و اصل مبلغ بدهی) و تمام مالیاتی که در آینده جمع آوری خواهد شد.

این ارقام را دادهﻫﺎﯼ مستقیماًَ دست اول ــ داده های کمیسیون بودجه کنگره ــ - نیز تأئید می کنند. سناریوی جایگزین ماه ژوئن کمیسیون بودجه کنگره، چیز دیگری غیر از تراژدی یونان را یادآوری نمی کند. این سناریو در واقع، حتی بدتر از تراژدی یونان است که در حال حاضر آتن به مرحلۀ اجرا گذاشته است. در حالی که کسری بودجۀ ما ١۴ برابر بیشتر از درآمد ناخالص ملی ما را شامل می شود، به گزارش پروفسور برند رافلهوشن، پروفسور دانشگاه فرایبورگ، کسری بودجۀ یونان فقط ١٢ برابر بیشتر از درآمد ناخالص این کشور را شامل می شود.

به دیگر سخن، در چشم انداز بلند مدت، ایالات متحدۀ آمریکا به لحاظ مالی در وضعیتی وخیم تر از یونان قرار خواهد گرفت. نهنگان مالی فعلاً در اطراف یونان پرسه می زنند. زیرا این کشور طعمۀ کوچک و بی دفاع و در عین حال، متشکل از جزایری است که بلعیدن آن چندان مشکل نیست»...*

در میان دیگر کشورهای پیشرفتۀ سرمایهﺪاری که از وضعیت مالی ــ اقتصادی شکننده تری برخوردارند، آلمان با بیش از ٢ و نیم تریلیون بدهی، جایگاه بعد از آمریکا را احراز می کند. انگلیس، این روباه پیر استعمار سالﻫﺎست که پا در جای پای پرتغال، فقیرترین کشور قارۀ اروپا گذاشته و همان مسیری را طی می کند که این کشور طی کرد. در اینجا این را نیز لازم به یادآوری می دانیم که با وجود این که پرتغال با اشغال جزایر خلیج فارس در سال ١۵٠٣، تاریخ استعمار را بنا نهاد و در نهایت، به وضعیت امروزی گرفتار شد.

به نظر می رسد دلایل پنهان سازی اوضاع اقتصادی بسیار وخیم آمریکا این است، که بخش اعظم ذخایر ارزی تقریبا تمام کشورهای جهان از جمله، چین، روسیه، برزیل و... را دلار بی پشتوانه آمریکا تشکیل می دهد و به همین سبب هم، همۀ کشورها تمام مساعی خود را برای جلوگیری از سقوط این کشور سارقان و کلاهبرداران بینﺍلمللی صرف می کنند. زیرا، طبیعی است که سقوط آمریکا موجب افلاس همۀ آنها خواهد گردید. بنابر این، سُلطۀ بلامنازع دلار بی پشتوانه بر اقتصاد جهان، یکی دیگر از عوامل تشدید بحران مالی ــ اقتصادی جهان می باشد و به همین سبب هم، مبارزه با حاکمیت دلار، می تواند و باید به عنوان یکی از اولین وظایف جنبشﻫﺎﯼ ضد سرمایهﺪاری تعیین شود.

مشکل عمدهﺍﯼ که بحران سرمایهﺪاری را علاج ناپذیر ساخت، چاپ بی حساب و کتاب اسکناس و به تبع آن حذف کالا از فرمول سرمایهﺪاری پول ــ کالا ــ  پول بود که باعث انباشت پول کاغذی در گاو صندوقﻫﺎﯼ قمارهای سرمایهﺪاری، یعنی در بازارهای بورس و بانکﻫﺎ گردید.

با تمام این اوضاع و احوال، این همه اعتراضات میلیونی مردم به سیاستﻫﺎﯼ اقتصادی و جنگ افروزیﻫﺎﯼ امپریالیسم که همه روزه در کلان شهرهای جهان جریان دارد، حداقل به این دلیل نمی توان انقلاب نامید که آنها، درست است که نهادهای مالی امپریالیسم را هدف گرفتهﺍند، درست است که دیگر نمی خواهند وضع موجود را تحمل کنند. درست است به این واقعیت پی بردهﺍند که بالائیﻫﺎ دیگر نمی توانند مثل سابق حکومت کنند؛ اما این هم یک واقعیت ناگوار است که تمام و یا اغلب این معترضان، هنوز به حقانیت و کارائی مبارزۀ سازمانیافتۀ طبقاتی پی نبردهﺍند. این جنبش تا زمانی که نتواند به سطح یک جنبش کیفیتاًَ نوین، به جنبش انقلابی جهانی، به جنبش تمام عیار طبقات فرودست به رهبری گردان پیشآهنگان طبقۀ کارگر ارتقاء یابد، نمی تواند تغییر جدی در نظم موجود به عمل آورد. اینک مبرم ترین وظیفۀ پیشروی جنبشﻫﺎﯼ منفرد ضد سرمایهﺪاری و ضد جنگ در همۀ کشورها (که فعلاً نمی توان ضد سرمایهﺪاری نامید)، عبور از شعار «تسخیر وال استریت» و کاربست عملی این دو شعار سازمانگر مارکسیسم ــ لنینیسم می باشد:

کارگران همۀ کشورها متحد شوید!

انترناسیونال است نجات انسانﻫﺎ!






به مناسبت نود و چهارمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر

متن سخنرانی رفیق برزو در جلسۀ کمیتۀ میز کتاب آمستردام و پاسخ به چند سؤال



به مناسبت نود و چهارمین سالگرد انقلاب اکتبر و تحولات ملل عرب جلسهﺍﯼ به ابتکار رفقای کمیتۀ میز کتاب آمستردام  در روزیکشنبه 16 اکتبر برگزار گردید.رفیق برزو به عنوان یکی از شرکت کنندگان در این جلسه در مورد انقلاب اکتبر سخنرانی کرد و سپس به سؤالات شرکت کنندگان پاسخ داد. سؤالاتی که از طرف علاقمندان طرح گردید نشان از آن بود که در مورد بسیاری از مفاهیم و مقولات سیاسی تئوریک ناروشنائیﻫﺎﯼ فراوانی وجود دارد و نمی توان در یک نشست به همۀ آنها پاسخ داد.مسائلی چون امکان انقلاب سوسیالیستی در یک کشور، ماهیت قدرت سیاسی حاکمیت شوروی پس از انقلاب اکتبر، حزبیت و رابطۀ حزب و شورا، انقلاب فرهنگی در شوروی، طبقات و مبارزۀ طبقاتی در شوروی، شیوۀ تولید سوسیالیستی و تفاوتش با کارکرد و شیوۀ تولید سرمایهﺪاری و آیا این که اساساً سوسیالیسم در شوروی مستقر گردید و یا نه و.از جمله مسائل مهمی بودند که از طرف رفقا طرح گردید و رفیق سخنران با توجه به وقت محدود به طور مختصر به برخی از آنها پاسخ داد. ما در این گزارش  به خاطر اهمیت و جنبۀ آموزشی موضوعات به دو مسئله که بیشتر مورد نظر رفقا بود می پردازیم به این امید که در تنویر افکار و پاکیزه گی مارکسیسم لنینیسم  گامی ولو کوچک برداشته باشیم.



****

حزب و شورا

امروز در مورد مقولۀ شورا بسیار پر رنگ سخن می رود که گویا اگر خود کارگران بدون رهبری حزب بر سرنوشتشان در شوروی حاکم بودند جامعه به عقب بر نمی گشت، اوضاع طور دیگری بود. این رفقا در مورد حزبیت و حزب کمونیست پرولتاریا و در بارۀ دیکتاتوری پرولتاریا همان نظرات "مخالفین کارگری"  در زمان  لنین و حکومت شوروی که با شعار واگذاری ادارۀ همۀ اقتصاد ملی به "کنگرۀ تولید کنندگان روسیه" و با واگذاری قدرت دولتی به شوراها را طرح می کردند٬ تکرار کرده و اعتبار دیکتاتوری پرولتاریا را در کاهش نقش حزب در رهبری پرولتاریا و نفی اتوریتۀ آن دانسته و به جای آن اتوریتۀ شوراها را قرار می دهند. رفیقی با بیان این که "نطفۀ انحرافات شوروی از زمان لنین بسته شد و از همان زمان او بود که کارگران به حاشیه رانده شدند"، به نقش رهبری استالین در دوران ساختمان سوسیالیسم می پردازد و به نتایجی می رسد که چیزی جز نفی سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا نیست. لنین در رد این نظریۀ انحرافی که شورا همه چیز و حزب هیچی به روشنی بیان داشت که :



» ما خیال پرور نیستیم. ما می دانیم که اولین کارگر ساده و یا اولین زن آشپزی که از راه برسد نمی تواند بلافاصله در مدیریت دولت شرکت کند. «

در تعاریف مارکسیستی٬ حزب به مٽابۀ عالی ترین سازمان سیاسی پرولتاریا و بیان ارادۀ آگاه پرولتاریاست که تمامی سازمانﻫﺎﯼ سیاسی دیگر تابع آن و تحت هدایت و رهبری آن قرار دارند. سازمانﻫﺎئی نظیر اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری٬ اتحادیهﻫﺎﯼ جوانان٬ زنان٬ شوراها و غیره "تسمهﻫﺎﯼ گرداننده" و یا "اهرمﻫﺎﯼ" سیستم دیکتاتوری پرولتاریائیﺍند. حزب از طریق این سازمانﻫﺎ قادر است که با تودهﻫﺎﯼ وسیع غیر حزبی پیوند برقرار کرده و سیاست خود را از طریق آنها به درون تودهﻫﺎ برده و عملی سازد. به این عبارت، شوراها مظهر دیکتاتوری پرولتاریا بوده و نمی توان آن را از حزب جدا دانست. لنین در این مورد می گوید:



» عملی کردن دیکتاتوری بدون وجود تسمهﻫﺎئی چند که پیش آهنگ را به تودۀ طبقۀ پیشرو٬ آن را به تودۀ زحمتکشان اتصال دهد٬ غیر ممکن است. «

استالین نیز در تعریف دیکتاتوری پرولتاریا خاطر نشان می سازد که:



» دیکتاتوری پرولتاریا عبارت است از دستورات رهبری کنندۀ حزب به اضافۀ اجرای آن دستورات به وسیلۀ سازمانﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ پرولتاریا و به اضافۀ عملی کردن آن در زندگی روزمره از طرف اهالی کشور «



اگر رهبری حزب انقلابی از شوراها و یا اتحادیهﻫﺎ و هر ارگان تودهﺍﯼ دیگر حذف گردد آن ارگان از محتوای انقلابی خود خالی شده و راهی جز پذیرش رهبری احزاب غیر پرولتری باقی نمی ماند. حتی یک نمونه در جهان وجود ندارد که شوراها و یا هر ارگان دیگری توانسته باشد که بدون رهبری به حیات خود ادامه دهد. طرح حذف رهبری حزب بر این ارگانﻫﺎ در حقیقت همان شعار معروف "بی حزبی" بورژوازی است که بی حزبی را برای پرولتاریا تبلیغ می کند٬ نه برای خود و حذف رهبری حزب بر این ارگانﻫﺎ را نیز به معنی حذف رهبری حزب خود نمی داند. تجربۀ قیام کارگران و ملوانان کرونشتاد (١٩٢١) و شوراهای آن نمونۀ قابل توجهﺍﯼ است.این شورش که توسط منشویکﻫﺎ و اس ارها و بر زمینۀ کمبودها و گرسنگی تحمیلی متأٽر از سالیان متمادی جنگ به وجود آمد٬ توانست بخشی از کارگران را که تحت تأٽیر محیط خرده بورژوازی ــ قرار داشتند٬ علیۀ بلشویکﻫﺎ و رژیم شوروی بشورانند تا "شوراهای بدون کمونیستﻫﺎ" در روسیه مستقر گردد. شعار این شورش که بورژوازی بینﺍلمللی آن را "انقلاب خلق" و کرونشتاد را "دژ تسخیر ناپذیر کارگران"می نامید٬ "حاکمیت به شوراها٬ نه به احزاب" بود ــ همان بیانی که اغلب ضد لنینیستﻫﺎ از "زاویۀ چپ" در تجزیه و تحلیل انقلاب روسیه و علل شکست به کار می برند ــ  تا دولت دیکتاتوری پرولتاریا را سرنگون کنند. اما لنین با درایت و منطق قوی به اپوزیسیون کارگری و آنارکو سندیکالیستﻫﺎ که شعار "کارگری" می دادند و با حزب مخالفت می کردند و حتی خواهان سرنگونی حکومت شوروی بودند به مقابله برخاست، ماهیت انحرافی آنها را افشاء ساخت و بی توجه به عناصر کارگری شرکت کننده در این دام بورژوازی٬ دستور سرکوب و تصرف این "دژ تسخیر ناپذیر" را صادر نمود. امروزه متأسفانه به خاطر خیانت رویزیونیستﻫﺎ و شکست و از هم پاشیدگی کشور شوراها که آغازش کنگرۀ 20 حزب کمونیست شوروی بود تمام مبانی و اصول کمونیستی به زیر علامت سؤال رفته حتی به مارکس نیز می تازند که چرا نام مانیفست را مانیفست حزب کمونیست گذارد و  نه مانیفست کارگران!! گویا نطفۀ انحراف، آغازش خود مارکس بود!

پس معلوم می شود که رفقای کمونیست و چپ ما، "سوسیالیسمی" می خواهند شورائی که در آن حزب کمونیست  فاقد نقش رهبری و تابع شوراهای کارگران غیر حزبی و توسط عناصر کارگر غیر کمونیست هدایت شود. این در عمل یعنی واگذاری شوراها به بورژوازی. شورا اگر شکلی از دیکتاتوری پرولتاریا است بدون رهبری حزب ٬ یعنی شیر بی یال و دُم وا شکم!!

تمام آموزش مارکسیسم لنینیسم تأکید بر نقش رهبری حزب دارد و دیکتاتوری پرولتاریا تنها از طریق اعمال این رهبری در سازمانﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ توضیح داده می شود. لنین صراحتاً در این باره می نویسد:



» روی هم رفته با یک دستگاه کشدار٬نسبتاً وسیع و بسیار نیرومند پرولتری سر و کار داریم که رسماً کمونیستی نیست ولی حزب به وسیلۀ این دستگاه با طبقه و توده ارتباط کامل دارد و به وسیلۀ آن دیکتاتوری طبقه، زیر رهبری حزب عملی می گردد. «



از رهبری حزبی این نتیجه را نمی توان گرفت که به جای دیکتاتوری پرولتاریا دیکتاتوری حزب و یا دیکتاتوری کمیتۀ مرکزی و در ادامۀ آن دیکتاتوری فردی حزب قرار دارد و بدین ترتیب رهبری حزب را در نقطۀ مقابل دیکتاتوری پرولتاریا گذاشت. حزب رهبر٬ پیشوا و معلم طبقۀ کارگر است و بیان روشن و صریح خواستﻫﺎﯼ طبقۀ کارگر است و ارادۀ آنها را منعکس می سازد. لنین می گوید:



» به خودی خود چگونگی طرح مسئلۀ دیکتاتوری طبقه؟ دیکتاتوری حزب٬ پیشوایان با دیکتاتوری (حزب) تودهﻫﺎ؟ دلیلی بر پریشانی و بن بست عجیب فکری است..... همه می دانند که تودۀ مردم به طبقات تقسیم می شوند..... و طبقات معمولاً و در اکٽر موارد و اقلاً در کشورهای متمدن کنونی از طرف احزاب سیاسی رهبری می شوند! و احزاب سیاسی بر حسب قاعدۀ معمول از طرف گروهﻫﺎﯼ کم و بیش ٽابت از اشخاصی که صالح تر و صاحب نفوذتر و مجرب تر هستند و برای کارهای مسئولیت دار انتخاب شده و رهبر خوانده می شوند٬ اداره می گردند... ولی اگر بخواهیم در این بحٽ به جائی برسیم... که به طور کلی دیکتاتوری تودهﻫﺎ را با دیکتاتوری پیشوایان در مقابل یکدیگر قرار دهیم سفاهت و مفتگوئی خنده آوری است. «



تنها رهبری حزب طبقۀ کارگر قادر است که انرژی بی پایان تودهﻫﺎ را برای پیکار عظیم و دورانساز کنونی رها ساخته و به تخریب دنیای ستم بکشاند. انگلس نیز حاکمیت حزب را از حاکمیت طبقۀ کارگر جدا نمی داند و در مورد حزب آلمان می نویسد:



» حزب طبقۀ کارگری سوسیال دموکراتیک آلمان از آنجا که حزب طبقۀ کارگر است٬ لزوماً "سیاست طبقاتی" سیاست طبقۀ کارگر را اعمال می کند و چون هر حزب کارگری از این مبداء برمی خیزد که حاکمیت را در دولت تصرف کند٬ حزب کارگری سوسیال دموکراتیک آلمان نیز خواستار حاکمیت خود٬ حاکمیت طبقۀ کارگر و بدین قسم حاکمیت طبقه است. « (دربارۀ مسکن)



(ح. ک. ا) از آنجا که قادر به درک شرایط خاص روسیه نیست و می خواهد سوسیالیسم را تنها در ذهن خود بنا کند٬ قادر به درک تصمیم تاریخی حزب بلشویک (کنگرۀ ١١) نبوده و ممنوعیت فعالیت سیاسی در روسیه را خود کامگی غیر کمونیستی می داند. در روسیه خرده بورژوازی که در محاصرۀ جهان سرمایهﺪاری قرار داشت و با توجه به شکست انقلابات اروپا٬ ساختمان سوسیالیسم تنها مشروط به وحدت حزب٬ یکپارچگی٬ استواری ایدئولوژیک و انضباط آهنین صفوف آن بود که نه تنها تزلزلات اپورتونیستی و فراکسیونﻫﺎ را در صفوف خود تحمل نمی کرد٬ بلکه با مبارزهﺍﯼ همه جانبه علیۀ بورژوازی٬ نمایندگان آنها را از تمامی حقوق دموکراتیک محروم می ساخت

گروهائی از چپﻫﺎﯼ "کارگری" با طرح این مسئله که رهبری حزب در شوروی از همان آغاز کسب قدرت به کسانی تبدیل شدند که فعالیت سیاسی را ممنوع کردند و در روسیه، دیکتاتوری دبیر اول حزب به جای دیکتاتوری پرولتاریا نشست و "کارگران قیم نمی خواهند"... می خواهند به مسائل  سوسیالیسم که رهبری آگاه و برنامۀ هدفمند و با نقشه می طلبد، پاسخ دهند و راه احیای سرمایهﺪاری را ببندند.. گویا اگر کارگران بی حزب در رأس جامعه باشند، جامعه به عقب برنمی گردد و واکسینه می شود!! در اینجا با کارگر زدگی خاصی که از صفات روشنفکران خرده بورژوازیست در مقابل هر تقاضائی که از زبان کارگران بیرون می آید٬ کرنش کرده و ممانعت از "اعمال ارادۀ کارگران" را ممانعت از "تحقق دیکتاتوری پرولتاریا" می داند. آمال و آرزوی این رفقا از دیکتاتوری پرولتاریا نمونۀ کمون پاریس است. حال آن که ضعف کمون پاریس در واقع عدم اجرای دیکتاتوری پرولتاریا بود. شوراها تنها مکانیزم اعمال دیکتاتوریﺍند که با غیبت رهبری حزب واقعی طبقۀ کارگر٬ به شوراهای اسلامی کارخانجات و یا شوراهای کارگران کارخانجات سرمایهﺪاری در برخی از کشورهای اروپائی بدل خواهد شد.



****

نگاه استالین به مبارزۀ طبقاتی در دوران سوسیالیسم

سؤال بعدی و مهمی که طرح گردید نقش طبقات در شوروی و مبارزۀ طبقاتی است که گویا "طبقات متخاصم به صورت طبقه در دوران شوروی سوسیالیستی حضور داشتند و بر همین اساس استثمار نیز وجود داشت و می بایست با آنها مبارزه می شد نه این که پایان طبقات را اعلام می داشتند".

چنین سؤالی محدود به چند نفر نیست بلکه شامل حال اکثریت جریانات چپ ایران است که متأسفانه درک صحیحی درمورد تحولات شوروی و ساختمان سوسیالیسم ندارند. گفته می شود که:

استالین به مبارزۀ طبقاتی در دوران سوسیالیسم اعتقادی نداشت. وی تصور می کرد با استقرار سوسیالیسم مبارزۀ طبقاتی به پایان رسیده است!!.....

اکنون به این سؤال می پردازیم که حذف طبقۀ بورژوازی در تولید و اقتصاد کشور به چه مفهوم است. آیا با درهم شکستن سرمایهﺩاری و حذف آن از قدرت سیاسی و اقتصادی، مبارزۀ طبقاتی پایان می یابد؟ تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم کدامند؟ منظور رفیق استالین از حذف طبقات در شوروی چیست؟.

اشکال مبارزۀ طبقاتی و جایگاه و نقش تضادهای آشتی ناپذیر در جامعۀ سوسیالیستی مبحث بسیار مهمی در فلسفۀ مارکسیسم است که رویزیونیسم خروشچفی با ایجاد اغتشاش در این مبحث ضربات مؤثری به دیکتاتوری پرولتاریا زده و شوروی سوسیالیستی را به جادۀ سرمایهﺩاری کشانده است. کسانی که در برخورد به مسئلۀ بروز رویزیونیسم در شوروی از اختلافات سیاسی، ایدئولوژی، فلسفی و اقتصادی رویزیونیستﻫﺎ با استالین آشنائی ندارند لاجرم باید این نتیجۀ نادرست را اخذ نمایند که رویزیونیسم  با درگذشت استالین یک شبه چطور توانست به قدرت برسد؟! از آنجا که قطع مبارزۀ طبقاتی یا آشتی طبقاتی در سوسیالیسم یکی از مهم ترین عوامل احیاء سرمایهﺩاری در روسیه بوده است، به توضیح بیشتر این مطلب می پردازیم. استالین بر این عقیده بود که:



»"مبارزۀ طبقاتی به موازات احراز موفقیت در ساختمان سوسیالیسم ناگزیر حدت خواهد یافت.« (1937)

اما خروشچف با نفی وجود تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم به دلیل از میان رفتن طبقات آشتی ناپذیر، مبارزۀ طبقاتی در سوسیالیسم را امری سپری شده و مربوط به گذشتهﻫﺎ اعلان داشته  با این بهانه دیکتاتوری پرولتاریا را غیر ضروری دانسته و تئوری ضد لنینی دیکتاتوری "همۀ خلق" را جایگزین آن کرد.

برخورد مارکسیستی لنینیستی و یا رویزیونیستی به مبارزۀ طبقاتی در سوسیالیسم در ارتباط با تفسیری است که از دونوع تضاد آشتی ناپذیر و آشتی پذیر درجامعۀ سوسیالیستی در حال گذار به عمل می آید. هر دونوع تضاد، آشتی ناپذیر و آشتی پذیر در سوسیالیسم وجود دارند. لیکن تضاد آشتی پذیر از خصوصیات جامعۀ سوسیالیستی است. این وِیژگی آشتی پذیری تضادها از ماهیت نظام سوسیالیستی سرچشمه می گیرد. زیرا که این نظام بر مالکیت مشترک ابزارهای تولیدی و بر وحدت عمده ترین منافع اقتصادی و سیاسی طبقۀ کارگرو دهقانان تعاونیﻫﺎ و روشنفکران و مردمی که به دور حزب مارکسیستی لنینیستی متحد شدهﺍند، تکیه دارد. ولی در عین حال با نابودی طبقات استثمارگر تضادهای آشتی ناپذیر ازمیان نمی روند. این تضادها از روابط سوسیالیستی در تولید ناشی نمی شوند بلکه محصول آثار جامعۀ کهنه بورژوائی، ازداخل و فشارها و محاصرۀ سرمایهﺩاری ازخارجﺍند که در کنار تضادهای آشتی پذیر به هستی خود ادامه می دهند.

نظریۀ نفی تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم پس از نابودی مالکیت خصوصی و برقراری مناسبات سوسیالیستی در شوروی مطرح گردید. پس از گزارش تاریخی رفیق استالین به کنگره هشتم شوراها دربارۀ طرح "قانون اساسی نوین" که پایان استثمار فرد از فرد و استقرار مالکیت سوسیالیستی را اعلان داشت، نظریۀ رویزیونیستی "زوال مبارزۀ طبقاتی به موازات پیشروی سوسیالیسم" مطرح گردید. جالب است که عدهﺍﻯ این تئوری انحرافی را به استالین نسبت داده و می دهند و او را به بی اعتنائی نسبت به مبارزۀ طبقاتی متهم نموده و این طور تبلیغ می کنند که حزب بلشویک از آن پس بیشتر دشمنان خارجی را عمده کرده بود. بی شک نمی توان این نظریۀ را درست دانست چرا که علاوه بر مبارزات استالین در نفی این نظر، اتهامات رویزیونیستﻫﺎ به استالین نیز با این نظر همخوانی ندارد.

"سوسلوف" تئوریسین مشهور رویزیونیستﻫﺎ در گزارش به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی (1964)، صریحاً اعتراف می کند که استالین بر این نظر بوده است که:



» مبارزۀ طبقاتی به موازات احراز موفقیت در ساختمان سوسیالیسم ناگزیر حدت خواهد یافت. «



و نیز فلاسفۀ دیگر رویزیونیست نظیر رویزیونیستﻫﺎﻯ مجارستان درحمله به استالین نوشتند:



» استالین مهم ترین قانون دیالکتیک را در دو جهت تحریف می کرد، از یک طرف وحدت و مبارزۀ ضدین را از یکدیگر تفکیک می کرد و به طور یک جانبه فقط روی مبارزه تکیه می کرد و عامل وحدت و ارتباط متقابل ضدین را نادیده می گرفت و این برخورد ناشی از تئوری بی پایه و بسیار زیان بخش بود که به موجب آن مبارزۀ طبقاتی پس از ساختمان سوسیالیسم نیز دائماً حدت می یابد. « (ب. رسی و آویرت "مجله مسائل بینﺍلمللی شماره 1 ــ 1342)



رفیق استالین در مقالۀ خود به نام "دربارۀ کمبودهای کارحزبی و اقدامات جهت نابودی تروتسکیستﻫﺎ و سایر دورویان" که در سال 1937 یعنی یک سال پس از اعلان محو طبقات آشتی ناپذیر در روسیه نوشته است، می گوید:



» ضروری است که این تز پوسیده را داغان نمود و به کناری گذارد، که گویا باید مبارزۀ طبقاتی ما با هر قدم پیشروی مان رفته رفته زوال یابد که گویا دشمن طبقاتی با پیروزیﻫﺎئی که ما به دست می آوریم همواره رام تر می شود. این نه فقط یک تز پوسیده است، بلکه تزی خطرناک نیز می باشد. چرا که افراد ما را به خواب برده و به طرف تله می کشاند، در حالی که به دشمن طبقاتی این امکان را می دهد برای مبارزه برضد قدرت شوروی نیروهای خود را جمع کند. برعکس، هر قدر که ما پیشرفت نمائیم و هر قدر ما پیروزی به دست آوریم، خشم بقایای طبقۀ استثمارگر داغ شده، بیشترمی شود و آنها به اشکال شدیدتر مبارزه متوسل می شوند. مذبوحانه تر علیۀ حکومت شوراها به حرکت در می آیند و دست به هر کوششی می زنند زیرا که آنها محکوم به نابودی هستند. «



وقایع بعدی در شوروی درستی اظهارات استالین را آنجائی ثابت نمود که دارودستۀ خروشچف از بطن جامعهﺍﻯ به پاخاستند که دیگران مبارزه با آنها رانفی می کردند. جوهر افکار نادرست انکار مبارزۀ طبقاتی، میدان دادن به لیبرالیسم در همۀ زمینهﻫﺎست که خود فشرده ترین بیان اپورتونیسم سیاسی و ایدئولوژیکی می باشد که از طریق دست کشیدن از مبارزۀ طبقاتی و نشاندن هم زیستی مسالمت آمیز با ایدئولوژیﻫﺎﻯ دشمن به جای آن، می کوشید حزب و دولت سوسیالیستی شوروی را به انحطاط بکشاند که عاقبت پس از درگذشت رفیق استالین و پیروزی این عناصر کمین کرده در حزب این توفیق را برای بورژوازی فراهم نمود. رفیق استالین همواره با هوشیاری کامل مبارزۀ طبقاتی را در تمامی جهات در نظر داشته و انقلابیون کمونیست را نیز به همین سان آموزش می داد. او درسال 1948 طی نامهﺍﻯ به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست یوگسلاوی که در انحطاط پیش می رفتند، در این مورد نوشت:



» هیچ کس طبیعت سوسیالیستی در شوروی را که بعد از انقلاب اکتبر به وجود آمده، انکار نخواهد کرد. این موضوع حزب کمونیست اتحاد شوروی را به این نتیجه گیری نکشانده که گویا مبارزۀ طبقاتی در کشورما تضعیف می گردد، که گویا خطر تقویت عناصر سرمایهﺩاری وجودندارد. «"



درسوسیالیسم مبارزۀ طبقاتی به طور همه جانبه و در سه جبهۀ عمدۀ خود یعنی در جبهۀ سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی رشد می کند. بدین ترتیب این نظر اپورتونیستی که با نابودی طبقات استثمارگر مبارزۀ طبقاتی تنها و یا وعمدتا  در جبهۀ ایدئولوژیکی جریان می یابد نیز انحرافی است. تجربه نشان داده است که در مرحلۀ سوسیالیستی مبارزه در جبهۀ سیاسی اهمیت تعیین کننده داشته و در مرکز مبارزۀ طبقاتی قراردارد زیرا مبارزۀ سیاسی مبارزهﺍﻯ است بر سرقدرت و بر سر این مسئله که آیا دیکتاتوری پرولتاریا باید حفظ و تحکیم شود و یا این که به سوی انحطاط و نابودی رود؟ لیکن پیروزی انقلاب در زمینۀ سیاسی و اقتصادی را بدون پیروزی در زمینۀ ایدئولوژیکی نیز نمی توان تضمین شده دانست. رشد موفقیت آمیز این مبارزه اهمیتی تعیین کننده دارد، زیراکه نهایتاً به این مسئله مربوط می شود که آیا سوسیالیسم و کمونیسم را باید بنا نمود و از احیای سرمایهﺩاری پیش گیری کرده و یا این که درها را به روی ایدئولوژیﻫﺎﻯ بورژوائی رویزیونیستی گشود و بازگشت به سرمایهﺩاری را ممکن ساخت. نظریه پردازان رویزیونیست حتی هنگامی که مجبور می شوند از ضرورت مبارزۀ ایدئولوژیکی سخن بگویند، آن را به طور آکادمیک و یک جانبه بررسی می کنند. به صورت مبارزهﺍﻯ که تنها در درون خلق و علیۀ برخی باقیماندهﻫﺎﻯ بی اهمیت ایدولوژیﻫﺎﻯ بیگانه که برای سوسیالیسم خطری ندارند، پیش برده می شوند. اما کم بهاء دادن به مبارزۀ ایدئولوژیکی پیامدهای فاجعه آمیزی به بار آورده و زمینۀ انحطاط حزب را فراهم خواهد آورد. مبارزۀ ایدئولوژیکی وسیع ترین و کامل ترین جبهۀ مبارزۀ طبقاتی است زیرا هم در زمینۀ سیاسی، هم برعلیۀ دشمنان و هم درون خلق، هم در میان طبقۀ کارگر و هم در درون حزب آن جریان می یابد. رویزیونیسم قاعدتاً از زمینۀ ایدئولوژیکی آغاز می شود و در ادامه و گسترش خود به سرنگونی دیکتاتوری پرولتاریا و انحطاط کل نظام سوسیالیستی می رسد. طبیعی است که در دوران گذار از سرمایهﺩاری به کمونیسم جنگ آشتی ناپذیری بین این دو راه وجود دارد. این جنگ در کل دورۀ گذار جریان داشته و هیچ کمونیستی نمی تواند در این راه از پیروزی قطعی سوسیالیسم سخن بگوید. محو طبقات استثمارگر و سوسیالیستی شدن تمام شاخهﻫﺎﻯ تولید تنها شرایط عینی پیروزی قطعی سوسیالیسم را فراهم می کند و به تنهائی به مفهوم پیروزی قطعی سوسیالیسم نیست. تضاد عمدۀ آشتی ناپذیر میان سوسیالیسم و سرمایهﺩاری در مراحل مختلف رشد انقلاب و مبارزۀ طبقاتی، اشکال مخصوص به خود و شیوهﻫﺎﻯ حل مخصوص به خود دارد. در میان اشکال مختلف بروز تضاد میان سوسیالیسم و سرمایهﺩاری در زمینهﻫﺎﻯ مزبور پیوند درونی ارگانیک وجود دارد که انعکاس قوانین رشد انقلاب و ساختمان سوسیالیسم است. در شناخت تضاد عمدۀ آشتی ناپذیر در این یا آن مرحله باید این پیوند را همیشه در نظر داشته باشیم. بدین ترتیب قانونمندی رشد انقلاب در آغاز تضاد در زمینۀ سیاسی را به عنوان تضادی عمده مطرح می سازد که بدون حل آن نمی توان تضادهای دیگر را حل نمود ولی پس از این که طبقۀ کارگر به رهبری حزب قدرتمند خود، قدرت را به دست گرفت، ضرورت دارد که حکومت جدید بر زیر بنای اقتصادی خود تکیه داشته باشد.

از این رو تضاد در زمینۀ ایدئولوژیک، تضاد عمدۀ این مرحله است. با حل هر کدام از این تضادهای عمده در مراحل مشخص خود تضاد آشتی ناپذیر عمده میان سوسیالیسم و سرمایهﺩاری نیز به تدریج حل می شود.

تضادهای عمدۀ مراحل مختلف نه تنها میان خود پیوند ارگانیک دارند بلکه به یک دیگر مشروط هستند و تا وقتی که تضادعمده در زمینۀ ایدئولوژیکی حل نشده باشد، تضاد عمده در زمینۀ سیاسی و اقتصادی نیز کاملاًً و نهایتاً حل نشده است. تنها با درک تضادهای عمده در اشکال مشخص بروز خود و در پیوند و وابستگی متقابل تعیین وظایف مربوط به مراحل مختلف انقلاب سوسیالیستی و نیز دشمن عمده که باید لبۀ تیز مبارزۀ نیروهای محرکه و هم پیمانان این مرحله متوجه آن باشد، ممکن می گردد.

جریانات انحرافی دیگری تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم را ناشی از وجود بورژوازی به عنوان طبقه حتی پس از دگرگونیﻫﺎﻯ سوسیالیستی در زمینۀ مالکیت می دانند. اینان که این روزها به جبهۀ ضد استالین پیوستند با استناد به نظرات مائو در زمینۀ تضادها ادعا می کنند که گویا برای اولین باردر تاریخ، رشد مارکسیسم لنینیسم را کشف کردهﺍند که تضادها، طبقات و مبارزۀ طبقاتی حتی پس از دگرگونیﻫﺎﻯ سوسیالیستی ریشهﺍﻯ در مالکیت بر ابزار تولید، هم چنان وجود دارند زیرا طبقات متضاد یعنی پرولتاریا و بورژوازی در تمام دوران گذارهستی خود ادامه می دهند. این استدلال بر این نظریه تکیه دارد که پس از ساختمان زیربنای اقتصادی سوسیالیسم نیز طبقات متضاد هم چنان وجود دارند.

البته این که پس از ساختمان زیر بنای اقتصادی سوسیالیسم طبقات هنوز وجود دارند، تزی است که توسط کلاسیکﻫﺎﻯ مارکسیسم لنینیسم فرمولبندی شده و جای شکی نیست لیکن بحث بر سر زمینۀ گسترش تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم است. مسئلهﺍﻯ که به درک عمیق نیروهای محرک جامعۀ سوسیالیستی کمک می نماید ، توضیح درست این امر است. مارکسیسم لنینیسم ضمن تحلیل از تضادهای آشتی ناپذیر و آشتی پذیر در سوسیالیسم می آموزد که این تضادها برخلاف ادعای این جریانات که این روزها مائو را درمقابل استالین پرچم کرده و به آشفته فکری دامن می زنند، دائمی نبوده بلکه باید و می توان ازآنها فراگذشت و بدین ترتیب جامعه را به پیش برد. درک و توضیح درست و علمی جای تضادهای آشتی ناپذیر در جامعۀ سوسیالیستی با یک مسئلۀ مهم دیگر یعنی نقش آنها در پیوند است. هنگامی که صحبت برسر رابطۀ تضادها با سوسیالیسم است، نمی توان تضادهای آشتی ناپذیر را با تضادهای آشتی پذیر در یک سطح قرار داد.

جامعۀ سوسیالیستی که مالکیت خصوصی و طبقات استثمارگر در آن از بین رفتهﺍند، آشتی ناپذیری منافع اساسی طبقات را در ماهیت خود ندارد و به این مفهوم لنین خاطر نشان ساخت که در سوسیالیسم آشتی ناپذیری محو می شود.

تضادهای آشتی ناپذیر همان طور که در سطور بالا توضیح دادهﺍیم در ماهیت سوسیالیسم  نیستند و سوسیالیسم عوامل بروز تضادهائی از این نوع را در خود ندارد. این تضادها از جوهر مناسبات سوسیالیستی در تولید که مناسبات همکاری و کمک متقابل میان طبقات دوست، طبقۀ کارگرو دهقانان تعاونی هستند، ناشی نمی شود. تضادهای آشتی ناپذیر به خاطر سرشت خود با سوسیالیسم بیگانهﺍند، سوسیالیسم این تضادها را به ارث می برد.

مبارزۀ طبقاتی حتی در صفوف حزب پرولتاریائی نیز وجود دارد. در حزب به عنوان یک ارگانیسم زندۀ سیاسی وحدت، اصل است و منبع نیرو و شکست ناپذیری آن می باشد. لیکن بدون مبارزه برای فراگذشتن از تضادهائی که در درون آن بروز می کنند، نه وحدت و رشد واقعی انقلابی حزب می تواند وجود داشته باشد و نه تربیت واقعاً انقلابی کمونیستﻫﺎ. ازاین منظر مبارزۀ طبقاتی در درون حزب برای حفظ و تقویت وحدت نه تنها پدیدهﻫﺎﻯ عینی و اجتناب ناپذیر است، بلکه حتی برای موجودیت نقش رهبری و انقلابی کردن، پیوسته نیز امری ضروری است. حزب اتحادیهﺍﻯ با شرکت پرولتاریا و بورژوازی نیست. ستاد پرولتاریا و ستاد بورژوازی نیست و در آن دومشی موجودیت ندارند. این نظر نیز با مارکسیسم بیگانه است. حزب پرولتاریا که از خصوصیات آن وحدت پولادین اندیشه وعمل است  نباید و نمی تواند مشی دیگری به جز مشی مارکسیستی لنینیستی داشته باشد.

نتیجه:

رفیق استالین به زیر کشیدن بورژوازی از قدرت سیاسی و سپس از توانائیﻫﺎﯼ اقتصادی را هرگز به عنوان پایان مبارزۀ طبقاتی تعریف نکرد. وی معتقد است که طبقات در دوران سوسیالیسم با دوران سرمایه داری تفاوت دارند و از جایگاه یکسانی برخوردار نیستند. وضعیت دو دورۀ تاریخی متفاوت را نمی شود با هم قیاس مکانیکی کرد. ولی این به مفهوم پایان مبارزۀ طبقاتی نیست. مبارزۀ طبقاتی مرکز ثقلش را به مبارزۀ فرهنگی و ایدئولوژیک منتقل می کند. مبارزۀ بورژوازی سرنگون شده در عرصۀ سیاست و اقتصاد تنها حکم خرابکاری و اقدامات تروریستی به خود خواهد گرفت و نه یک حرکت و یا جنبش طبقاتی. توانائی بورژوازی سرنگون شده در نیروی ایدئولوژیک وی است و باید در این عرصه نیز بر افکار دشمنان طبقاتی غالب آمد ولی دشمنان خلق را باید سرکوب کرد.



******



اینک متن سخنرانی به مناسبت نود و چهارمین سالگرد انقلاب کبیر اکتبر شوروی از نظر رفقا می گذرد



رفقای عزیز

نود و چهار سال از انقلاب کبیر و دورانساز اکتبر روسیه می گذرد. در نود وچهار سال پیش در 17 اکتبر 1917 برای اولین بار بشریت توانست دنیائی را پی ریزی کند که تا به آن روز تحقق آن به مغزکسی نیز خطور نمی کرد. در نود وچهار سال پیش بورژواها با تمسخر و کنایه، کمونیستﻫﺎ را خوش خیالانی به حساب می آوردند که در عالم رویا زندگی می کنند. می گفتند و تبلیغ می کردند و همان طور که امروز نیز چنین می گویند که جامعۀ آرمانی آنها تخیلی و غیر واقعی است. تاریخ همین بوده که هست و کسی را یارای تغییر سرنوشت محتوم بشری نیست. آنها کمونیستﻫﺎ را بی خدا خوانده و مسخره می کردند که این بی دینﻫﺎ می خواهند نقش خالق را بازی کنند و جامعهﺍﯼ خلق کنند که تا کنون در تاریخ وجود نداشته است. ضد کمونیستﻫﺎ حتی امروز نیز همان توهمات را ایجاد کرده و به مسخرۀ کمونیسم و سوسیالیسم می پردازند. دشمنان کمونیسم هرگز از مبارزه با کمونیسم و مارکسیسم لنینیسم دست نکشیدهﺍند و هر روز چون آفتاب پرستﻫﺎ به رنگی در می آیند تا بتوانند به بهترین وجهی با مارکسیسم لنینیسم مبارزه کنند. روزی از جانب راست می آیند، روزی لباس "چپ" به تن می کنند، روزی کارشناس و پژوهشگر آثار مارکسیستی شده و باستان شناسانه در پی تفسیرهای معیوب و ضد انقلابی و بی خطر برای سرمایهﺪاری در مجموعۀ آثار کمونیستی بر می آیند و از این جهت مورد لطف بورژواها هستند که آنها را "دانشمند" و "پژوهشگر" خطاب کنند.فقط کافیست نگاهی به رسانهﻫﺎﯼ خبری و سیاسی، بی بی سی و صدای آمریکا، دویچه وله و فرانسه و...بیاندازید تا پی ببرید که چپﻫﺎﯼ دعوت شده به میز مناظره در مورد مارکسیسم چه کسانی هستند. آنها فیلسوفان چپ ضد مارکسیسم لنینیسم و ضد دیکتاتوری پرولتاریا، خرده بورژواها و توابانی هستند که با صدای بلند می گویند"اونی که بودیم نیستیم، سوسیالیسم  نقشه مند نمی خواهیم، حزب پیشرو و لنینیستی نمی خواهیم، ما پلورالیسم سیاسی و جامعۀ مدنی و آزادی بی قید وشرط می خواهیم، ما مخالف خشونتیم و شعار لغو اعدام پرچم ماست."...



روزی کمونیستﻫﺎ را "جنایتکار" جلوه داده و اسنادی جعلی از دروغ و دغل نظیر همان اسنادی که برای تجاوز به افغانستان، لیبی، عراق  و سقوط مصدق و نظایر آنها جعل کردند در مورد استالین منتشر می کنند تا سوسیالیسم را بی اعتبار کنند. همۀ اینها دال بر وجود مبارزۀ طبقاتی و دشمنان رنگارنگ کمونیسم است که در جبهۀ ارتجاع حتی با نقابﻫﺎﯼ "مارکسیستی" سینه می زنند و خدماتشان به کمونیسم منحصر به جستجو در مورد "جنایات استالین و خطاهای وی در مورد نابودی سوسیالیسم است". در نود وچهار سال پیش سوسیالیسم تنها بر متن کاغذ نوشته بود و بورژواها مسخره می کردند که ممکن نیست گفتهﻫﺎﯼ مارکس و انگلس را بتوان متحقق ساخت. آنها تخیل است، تراوشات مغزهای متوهم و در بهترین حالت محصول احساسات انسانﻫﺎﯼ خوش قلب است. خود ستمکشان نیز در اثر تحمل این بار بی عدالتی، شرایط غیر انسانی، گرسنگی، پابرهنگی، آواره گی و در یک دوران طولانی تاریخ و نسل اندر نسل، باور نداشتند که نظم کهن یک نظم غیر طبیعی و ساختۀ بشر است، باور نداشتند که این نظم جاودانی نیست و می تواند با دست توانمند بشریت مضمحل شود. باور نداشتند که این ارثیۀ قرون اسارت را می شود به دور ریخت و بر ویرانهﻫﺎﯼ آن جامعهﺍﯼ انسانی و آرمانی بنا نهاد. برای آنها نیز نظم کهن مقدس و غیر قابل تغییر بود. برای آنها نیز نظم کهن غیر قابل جایگزینی به حساب می آمد، آنها دیگر به نظم کهن خو گرفته بودند، به آن عادت داشتند، نظم کهن را سرنوشت خویش تلقی می کردند و می پنداشتند چون تا کنون وضع جهان چنین بوده وضعیت جهان در آینده نیز چنین خواهد بود و خواهد ماند و باید بماند. مذهب و نیروهای زنگار گرفتۀ کهن نیز این تلقیّات را به آنها تلقین می کردند. تمام قدرتﻫﺎﯼ کهن، خویش را برای مبارزه با ایدۀ کمونیسم آرایش کرده بودند و عمال خویش را به درون جنبش کمونیستی می فرستادند تا این جنبش را منحرف کنند. رویزیونیسم پدیدۀ جدید نیست همزاد مارکسیسم است. از همان زمان مارکس و انگلس پدید آمد. رویزیونیستﻫﺎ می خواستند در نظریۀ مارکسیسم تجدید نظر کنند و ماهیت آن را به نفع طبقات حاکمه و به نفع ضد انقلاب تفسیر نموده و دگرگون سازند. آنها مارکس جوان را در مقابل مارکس پیر می گذاشتند. کائوتسکی مرتد و همدست سوسیال دموکراسی را در مقابل لنین و انقلاب اکتبر علم می کردند، تروتسکی خائن و جاسوس با ریش بزی و عینک پنسی را مقابل شخصیتی تاریخی و رهبر بزرگی نظیر استالین می نشاندند، مبارزه میان انقلاب و ضد انقلاب، رویزیونیسم و مارکسیسم  از همان بدو پیدایش مارکسیسم پدید آمد و این خود محصول مبارزۀ طبقاتی در عرصۀ ایدئولوژی بود و تا به امروز نیز ادامه دارد.

لنینیسم چیزی جز تفسیر انقلابی و تحول مارکسیسم در عصر زوال امپریالیسم نیست. لنینیسم ایدهﻫﺎﯼ اساسی مارکسیسم را که دشمنان وی آن را تحریف می کردند و به طاق نسیان می سپردند از منجلاب اپورتونیسم و سازش طبقاتی بیرون کشید آن را جلا داد و به همه نشان داد که مارکسیستﻫﺎﯼ واقعی چه کسانی هستند. رفیق استالین بود که پیروان لنین را مارکسیست لنینیست نامید و تنها تفسیر طبقاتی و انقلابی از مارکسیسم را پذیرفت. وی بود که نشان داد یا همراه با کمونیستﻫﺎ برای ساختمان جامعۀ سوسیالیستی در کشور واحد و یا همراه امپریالیستﻫﺎ و بورژواها با ندبه و زاری برای عقب نشینی و تقاضای بخشش از دشمن طبقاتی. وی بود که نشان داد تنها لنینیستﻫﺎ هستند که می توانند سوسیالیسم را متحقق کنند. انقلاب اکتبر ناقوس مرگ سرمایهﺪاری بود. کسانی که تا دیروز از دروغ بزرگ مارکس، توهم وی سخن می راندند و طبقۀ کارگر را به خو گرفتن و تن دادن به نظم موجود تشویق می کردند به ناگهان با تکانی از خواب بیدار شدند که به ده روزی که دنیا را تکان داد شهرت یافت. بلشویکﻫﺎ به یک خانه تکانی بزرگ در جهان دست زدند و از روسیۀ استبدادی و عقب مانده آغاز نمودند. آنها در راهی گام گذاردند که هیچ بشری قبل از آنها از این راه ناشناخته و نپیموده نرفته بود. آنها به راهی می رفتند که در گامﻫﺎﯼ نخست نقشهﺍﯼ از آن در دست نداشته و بر دانش تئوریک و تجربۀ شخصی خویش متکی بودند. کار آنها کاری بود کارستان. گامی بود کوچک برای تغییراتی بزرگ در جهان. آنها می رفتند تا جهانی بسازند که ساختمان آن تا به آن روز برای کسی قابل تصور نبود. عظمت کار بلشویکﻫﺎئی نظیر لنین و استالین در این نکته نهفته است که شنیدهﻫﺎ و ندیدهﻫﺎ را به تجسم در آورند. استالین باید بعد از درگذشت لنین با الهام از لنینیسم به معمار بزرگ این نخستین تجربۀ تاریخ بشریت بدل می شد. بار عظیم این ساختمان انسانی در آن شرایط دشوار به دوش استالین افتاد. حقا که با سربلندی از این تجربۀ نخستین تاریخ بشری بدر آمد. خرده بورژواها، آنها که هیچگاه کمونیسم برایشان جدی نبوده است، آنها که تنها روشنفکرانه گپ و غر می زنند، آنها که اوج استعدادشان در ایرادگیری و پچ و پچﻫﺎﯼ درگوشی و منفی بافی است، آنها که در دریائی از اشتباهات سیاسی و ایدئولوژیک و خطاهای خصوصی و زنجیرعقب ماندگیﻫﺎﯼ فکری در ساده ترین گامﻫﺎﯼ زندگی گرفتار بودهﺍند و هستند با پُرمدعائی خیال پردازانهﺍﯼ به دنبال دست آوردهای بی عیب و نقص و انسانﻫﺎﯼ خطا ناپذیر افسانهﺍﯼ می گردند. جامعۀ آرمانی این خطا ناپذیران حقیقتاً که جامعهﺍﯼ رویائی با انسانﻫﺎﯼ رویائی و افسانهﺍﯼ است. آنها به علت کوری سیاسی از عظمت کاری که صورت گرفته است بی خبرند. مغز آنها محدود بوده و بیش از حیطۀ ایرادگیریﻫﺎﯼ بنی اسرائیلی توان تفکر گسترده تری را ندارند. آنها هرگز قادر نخواهند بود سوسیالیسم را بسازند.  

انقلاب اکتبر مشعل فروزانی بود که بر سر راه زحمتکشان و خلقﻫﺎﯼ تحت ستم جهان قرار گرفت. از آن تاریخ نهضتﻫﺎﯼ آزادیبخش از زیر نفوذ جریانﻫﺎﯼ مذهبی و بورژوائی به در آمد و جنبشﻫﺎﯼ ملی به متحد بالقوۀ مبارزات پرولتاریائی بدل شد. تضادهای جهان با تضاد میان نخستین کشور سوسیالیستی و محاصرۀ سرمایهﺪاری تکمیل گردید. خصلت جهان کنونی تغییر کرد و تأثیرات عمیقی در جنبشﻫﺎﯼ اجتماعی به جای گذارد.

لنین نتوانست نتایج انقلاب اکتبر را به چشم ببیند و این استالین با اراده قدرتمند و دانش عظیم کمونیستی خویش بود که تحقق این امر مهم و استثنائی را به عهده گرفت. اقدامات استثنائی به رهبران استثنائی نیاز داشت. وی باید وظیفۀ ساختمان سوسیالیسم را به دوش می کشید. ساختمانی که نمونۀ آن تا به آن روز وجود نداشت. کسی نمی دانست آن را چگونه باید ساخت و چگونه باید حفظ کرد. دشواری کار به حدی بود که رفیقان نیمه راه پیدا شدند و به ندبه و زاری دست زده از کار خود پشیمان گشته پیشنهاد تسلیم و عقب نشینی کردند. آنها برای عقب نشینی و خیانت خویش به تئوری سازی پرداختند و هر روز بیشتر به دامان ضد انقلاب و ضد لنینیسم غلتیدند. استالین معمار این ساختمان شد. وی با رهبری مدبرانه و فداکاری رفقای بلشویک حزبی و تودۀ عظیم زحمتکشان به بنای این کار عظیم تاریخ دست زد. کاری که هیچ رهبری قبل از وی قادر به خلق آن نشده بود. این کار کارستان در میان دریائی از اخلال دشمنان صورت می گرفت تا ثابت کنند سوسیالیسم قابل تحقق نیست. بدون مالکیت مقدس خصوصی نمی شود چرخ اقتصاد را به گردش در آورد. آنها می گفتند مگر می شود بدون ارباب زمین را کاشت و بدون سرمایهﺪار و رئیس کارخانه، کارخانه را به گردش در آورد. کارگران برای آن که کار کنند به آقا بالا سر نیاز دارند. استالین باید با این تبلیغات و حتی توهمات تودهﻫﺎ مبارزه می کرد. خطر دشمن خارجی، خطر توطئهﻫﺎﯼ داخلی، خطر یأس و سراسیمگی، خطر فرار از مشکلات و ترس از دشمن طبقاتی و ممارست، تجارب و توانائیﻫﺎﯼ وی چون سایۀ سیاه و شومی بر شوروی سایه انداخته بودند و بر آنها تنها با تکیه بر حزبیت و نیروی فداکاری خلقﻫﺎﯼ شوروی و در درجۀ اول طبقۀ کارگر و شور و شوق وی می شد غلبه کرد. استالین به این امر مهم موفق شد. در دوران سی سال دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی، جهان ناظر پیشرفتﻫﺎﯼ عظیم و شگفت انگیز شوروی شد. نه تنها چرخ تولید به گردش در آمد، سطح زندگی زحمتکشان شوروی ترقی کرد، بهداشت رایگان، آموزش رایگان، کار عظیم فرهنگی و هنری و ورزشی، ساختمانی و علمی از شوروی کشوری نمونه ساخت و به زحمتکشان جهان نشان داد که سوسیالیسم توهم نیست، تخیل نیست می تواند به واقعیت بدل شود. تولید بدون سرمایهﺪار بسیار سریع تر انجام می گیرد. انگلﻫﺎﯼ اجتماعی که کار نمی کنند ولی در تجملات زندگی می کنند برچیده شدند و به صف دشمنان سوسیالیسم افکنده شدند.

رفقا!

در نود وچهار سال پیش نظم نوینی در جهان پدید آمد. نظمی که از نظر اقتصادی به استثمار انسان از انسان پایان می داد و از نظر سیاسی، طبقاتی را به قدرت می رسانید که مورد بهره کشی قرار گرفته و در زمرۀ ستمکشان بودند. در نود وچهارسال پیش تاریخ به مرتجعین که زندگی در تجملات خویش را از بدیهیات می دانستند فرمان ایست داد و به زحمتکشان اعلام کرد توقف ممنوع! دیگر نمی شود به سبک و سیاق سابق مردم را به اسارت در آورد، مالکیت خصوصی را تقدیس کرد و با جنگﻫﺎﯼ خانمانسوز میلیونﻫﺎ انسان را آواره و بیچاره نمود. در نود وچهار سال پیش بلشویکﻫﺎ در روسیه قدرت سیاسی را به کف آوردند و تنها به این اعتبار که قدرت سیاسی اساس هر انقلاب و تحولی است، انقلابی که در روسیه صورت گرفت یک انقلاب سوسیالیستی بود.

قبل از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه عدهﺍﯼ که خود را مارکسیست جا زده بودند و تفسیری غیر انقلابی و غیر طبقاتی از مارکسیسم ارائه می دادند بر این نظر بودند که باید از طریق پارلمانی قدرت سیاسی را به کف آورد و به نظم پارلمانتاریسم بورژوائی گردن نهاد. آنها با استقرار دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شرط هر تحول سوسیالیستی در کشور مخالف بودند و از این نظریۀ مارکس و انگلس دفاع نمی کردند. آنها مارکسیسمی می خواستند که به دهان بورژوازی مزه بدهد. لنین مارکسیسم را نجات داد و برای نخستین بار در مقابل چشمان حیرت زدۀ جهانیان نشان داد که پابرهنگان، بی چیزان، ستمکشان، انسانﻫﺎئی که هرگزبه حساب نمی آمدند، هیچ بودگان به یکباره همه چیز شدهﺍند. مکتبی در جهان به پیروزی رسیده است که انسانیت را بر اساس پول و سرمایه و تمکن محک نمی زند.

این است نقش تاریخی انقلاب دورانساز و کبیر اکتبر. دشمنان انقلاب که نتوانستند در مقابل قدرت انقلاب مقاومت کنند بعد از آن به تحریف دستآوردهای انقلاب پرداخته و سعی کردند آن را بی اعتبار کنند. مبارزۀ خروشچف با "کیش شخصیت استالین" و دروغﻫﺎﯼ وی در مورد بنیانگذار ساختمان سوسیالیسم در شوروی در حقیقت به زیر پرسش بردن جامعۀ سوسیالیستی بود. استالین فرد نبود مظهر دیکتاتوری پرولتاریا و معمار ساختمان سوسیالیسم در طی سی سال بود. استالین بود که قوانین اقتصاد سوسیالیستی را در شوروی با توجه به تجربۀ دیکتاتوری پرولتاریا تدوین کرد و تحت عنوان "مسایل اقتصاد سوسیالیستی"  منتشر نمود. حمله به استالین حمله به سوسیالیسم، حمله به انقلاب اکتبر، حمله به مارکسیسم لنینیسم بود و هست. این است که رویزیونیستﻫﺎ که در همدستی با خروشچف لنینیسم را به دور افکندند و شمشیر خویش را برای "زدودن کیش شخصیت استالین" از غلاف بیرون کشیدند مشروعیت آن را ندارند که از انقلاب اکتبر دفاع کنند. دفاع رویزیونیستﻫﺎ از انقلاب اکتبر صرفاً جنبۀ ظاهری و برای خاک پاشیدن به چشم فریب خوردگان است. بدون برخورد به دستآوردهای سی سالۀ دوران دیکتاتوری پرولتاریا در روسیه، بدون برخورد به جریانﻫﺎﯼ ضد انقلابی تروتسکیستی و زینویفیستی و بوخارینیستی، بدون برخورد به نظریات ضد انقلابی خروشچف و اصلاحات اقتصادی کاسیگین و برژنف ادعا در مورد حمایت از انقلاب اکتبر و تجلیل از نود وچهار سالگی آن حرف پوچی است. تجلیل از انقلاب اکتبر آموزش از دستآوردهای آن و علل شکست آن و بسیج کمونیستﻫﺎ برای مبارزه با رویزیونیستﻫﺎﯼ آشکار و پنهان است. بدون این مبارزۀ ضد رویزیونیستی تجلیل از انقلاب اکتبر عبارت پردازی بی محتوی برای رفع تکلیف است.





 زنده باد  نود و چهارمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر

مرده باد رویزیونیسم، ارتجاع، سرمایهﺪاری و امپریالیسم

زنده باد مارکسیسم لنینیسم

اکتبر 2011